شکل‌های زندگی: چهل سال پس از انتشار «شازده احتجاب»

وحید اوراز

«سر شب که شازده پیچیده بود توی کوچه، در سایه‌روشن زیر درخت‌ها، صندلی چرخدار را دیده بود و مراد را که همانطور پیر و مچاله توی آن لم داده بود».1 داستان «شازده احتجاب» از ملاقات شازده با مراد، خدمتکار خانوادگی خاندان احتجاب، شروع می‌شود. مراد که گهگاه برای گرفتن چند تومانی پول برای گذران زندگی نزد شازده می‌رود، هر بار خبر مرگ آشنایان و خویشان شازده را نیز به وی اطلاع می‌دهد. شازده که مراد را پیام‌آور مرگ و به تعبیری دقیق‌تر «سمبل» مرگ می‌داند، چون در همه صحنه‌های مرگ حضور دارد، ‌این بار با دیدن ناگهانی مراد مطمئن می‌شود که مرگ خودش فرا رسیده است. شازده پس از دیدن مراد به خانه خود و اتاق کهنه و گردگرفته‌اش می‌رود و تلاش می‌کند که آخرین شب زندگی‌اش را با دیدن عکس‌ها و یادآوری خاطرات سپری کند. رمان «شازده احتجاب» از یک نظر بیان گذشته و در پی آن یادآوری خاطره‌های دور و نزدیکی است که به ذهن شازده می‌آید. این خاطره‌ها در ذهن شازده به صورت جریان سیال ذهن یعنی آنچه در ذهن راوی می‌گذرد، بی‌آنکه از سیری پشت‌سر‌هم و خطی تبعیت کند تداعی می‌شود و بنابراین با به‌هم‌ریختگی زمان همراه است: از کودکی تا بزرگسالی، از زندگی با همسرش، فخرالنسا که موردعلاقه‌اش بود تا خیلی دور و دورتر که به ظلم و ستم جد کبیر بازمی‌گشت و... .

خاطره‌های شازده با سرفه‌های پیاپی که ناشی از وخامت حالش است، قطع و وصل می‌شود و سیر آن با مکث سرفه‌ها، گاه تغییر جهت یافته و سمت و سویی دیگر به خود می‌گیرد تا آنکه شدت‌یافتن سرفه‌ها منجر به مرگ وی می‌شود. در پایان داستان که پایان زندگی شازده نیز است، باز این مراد -سمبل مرگ- است که پیدایش می‌شود تا خبر مرگ شازده را به شازده اطلاع دهد. «مراد: شازده جون، شازده احتجاب عمرش را داد به شما، شازده پرسید: احتجاب؟ مراد گفت: نمی‌شناسیدش؟ پسر سرهنگ احتجاب، نوه شازده بزرگ، نبیره جد کبیر افخم امجد... شازده گفت: آهان. مراد: سل گرفت بدنش شده بود مث دوک، دیگه نمی‌شناختنش. خدا بیامرزدش».2 طنز نهفته در این قطعه از «شازده احتجاب» به هیچ رو واقعی‌بودن کلیت داستان را تحت‌الشعاع قرار نمی‌دهد.

وحید اوراز

مراد «سمبل» مرگ است و شازده احتجاب بنا بر باور «اسطوره‌»ای به رابطه میان حضور نابهنگام «مراد» و «مرگ» باور دارد. این باور اسطوره‌ای- غیرعقلانی- از شدت واقعیتی که گلشیری ارائه می‌دهد نمی‌کاهد که بالعکس بر ابعاد آن تأکید می‌کند. اساسا اهمیت «شازده احتجاب» از یک نظر به واسطه تصوری است که نویسنده از واقعیت ارائه می‌دهد، این واقعیت با واقعیت مشخص، ابژکتیو و پوزیتوی که بیانگر فضای غالب آن سال‌هاست تفاوت دارد* و این البته بر اهمیت گلشیری می‌افزاید. با «شازده احتجاب» گلشیری درمی‌یابیم که رمان صرفا منعکس‌کننده «واقعیت عینی» نیست بلکه پارامترهای مهم دیگری نیز وجود دارد؛ مانند آنچه در ذهن شخصیت‌های داستانی می‌گذرد و همین‌طور باورهای اسطوره‌ای و استفاده از «سمبل**‌»های بی‌توضیح که تصورات آن تماما در ذهن رخ می‌دهد؛ اینها فی‌الواقع بخش جدایی‌ناپذیر از امر واقعی می‌شود که تنها گوشه‌ای از ابعاد به‌‌دست‌نیامدنی واقعیت را آشکار می‌سازد. از منظری دیگر نیز می‌توان «شازده احتجاب» گلشیری را داستانی رئال تلقی کرد، رئال در اینجا بدین معناست که شخصیت‌های داستانی، همان‌طور که از نظر تاریخی و منطقی می‌توان از آنها انتظار داشت، عمل می‌کنند. این رمان «مدرن» نه فقط روایتی واقعی از زوال اشرافیت که در همان حال مملو از تصاویری است که هرکدام دقیق و واقعی‌اند و به هیچ وجه تخیلی، واهی و اغراق‌آمیز نیستند. «در ساختمان این رمان انضباطی دقیق رعایت شده است. با نفوذ تدریجی در این ساختمان تودرتو و شاعرانه، درمی‌یابیم که همه اجزای آن به هم مربوط است، طرح وقایع خوب ساخته شده و مجموعه‌ای از یادها و حالت‌ها بر اساس نقشه‌ای حساب‌شده به نتیجه مطلوب رسیده است. تصویرها، اعمال آدم‌ها و توصیف‌های طبیعی برای گسترش منطقی درونمایه داستان به کارگرفته شده است».3 شازده احتجاب همچنین داستانی جدی است، گو اینکه واجد طنز است و گاهی طنزی بسیار تلخ اما طنز تلخ آن هیچ از جدیت هولناک آن کم نمی‌کند. واقعیت می‌تواند همواره واجد طنز، طنزی تلخ و سیاه، باشد. این دیگر بر عهده ادبیات است که طنز نهفته در واقعیت را آشکار سازد: مادری دست پسرش را می‌گیرد و می‌آورد حضور جد کبیر و می‌گوید «نمی‌دانم چی‌چی قربان، این بچه گوش به فرمان من نیست، همه‌اش با کفترهایش بازی می‌کند، از مکتب فرار می‌کند، بفرمایید فراش...» جد کبیر هم داد می‌زند: «میرغضب‌باشی!»4 میرغضب‌باشی که همواره حضور دارد، حاضر می‌شود و جد کبیر پسربچه را به دست او می‌سپرد. واضح است که مادر برای زهرچشم‌گرفتن بچه‌اش را نزد جد کبیر آورده و جد کبیر هم به همین دلیل بچه را به میرغضب‌باشی تحویل می‌دهد و همه این کارها بدین منظور که از بچه زهرچشم گرفته شود و او رام گردد. اما سیر امور روندی دیگر پیدا می‌کند. مادر پسر که می‌بیند پسرش فقط خرخر می‌کند، می‌گوید «نمی‌دانم چی‌چی عالم، از سر تقصیراتش بگذرید. به چی‌چی مبارکتان ببخشیدش». جد کبیر هم داد می‌زند: «نبر میرغضب»، میرغضب هم می‌برد و سر بریده را می‌اندازد جلوی پای جد کبیر. شازده گفت: «هیچ میرغضبی تا آن روز نشنیده بود: نبر...».5

این طنز حادثه‌ای که در آغاز عجیب و غیرمعمول جلوه می‌کند و خواننده انتظار ندارد آن را در متن داستانی جدی مشاهده کند به‌واسطه ذهنیت خلاق گلشیری در چارچوب کلی داستان و سیر منطقی آن قرار می‌گیرد و «هزل و طنز نهفته در آن جایش را به خشم و یأس می‌دهد» و حادثه اتفاق افتاده با ته‌مایه‌ای از طنزی تلخ و دردناک به پایان می‌رسد؛ طنزی که از قضا مشابه آن را در تاریخ به وفور مشاهده کرده‌ایم. «زمان» از جمله موارد مهم در «شازده احتجاب» است. در «شازده احتجاب» از یک طرف مواجه با زمانی می‌شویم که نوعی توالی لحظات تحت قانون بیرونی را نمایان می‌سازد و از طرف دیگر مواجه با زمانی می‌شویم که تحت قانون درونی یعنی در «ذهن» شازده می‌گذرد. گلشیری این دو زمان را توأماً در «شازده احتجاب» لحاظ کرده است، گو اینکه زمانی در ذهن شازده احتجاب می‌گذرد و او آن را به‌صورت خاطره‌هایی گاه طولانی و گاه مختصر بیان می‌کند که این زمان تمامی کتاب را دربر می‌گیرد اما گلشیری در همان حال و همزمان بر زمان خطی یعنی بر آغاز و پایان یک دوره تاریخی سپری شده نیز تأکید می‌کند.*** به بیانی دیگر سقوط شازده احتجاب که با مرگ او همراه است در همان حال می‌تواند فرایند تاریخی از زمانی باشد که سپری شده است و بنابر منطق زمان بیرونی (زمان خطی) بازگشت آن ناممکن است.

پي‌نوشت‌ها:

* رمان «شازده احتجاب» در سال انتشارش، 1348، توجه جامعه ادبی را برانگیخت و گلشیری را به شهرت رساند. در آن سال‌ها و سال‌های بعد از آن رمان «شازده احتجاب» صرفا به‌عنوان رمانی تاریخی تلقی می‌شد که زوال محتوم اشرافیت- جامعه فئودالی- را نمایان می‌سازد و کمتر به وجوه دیگر این رمان و تکنیک گلشیری توجه می‌شد.

** «سمبولیسم را می‌توان هنر بیان افکار و عواطف نه از راه شرح مستقیم و نه به‌وسیله تشبیه آشکار آن افکار و عواطف به تصویرهای عینی و ملموس در نظر گرفت بلکه می‌توان سمبل‌ها را از طریق اشاره به چگونگی آنها و استفاده از نمادهایی بی‌توضیح برای ایجاد آن عواطف و افکار در ذهن خواننده در نظر گرفت». (به نقل از سمبولیسم، چادویک، ترجمه مهدی سحابی)

*** جالب آن است که زوال شازده احتجاب به‌صورت خودآگاهی بروز پیدا می‌کند یعنی شازده احتجاب و اطرافیان و همراهانش حتی فخری، کلفت شازده، نیز با آگاهی از وضعیت خود به لحاظ «ذهنی» درمی‌یابند که جز سقوط هیچ راه دیگری در پیش‌رویشان قرار ندارد.

1، 2، 4) شازده احتجاب، هوشنگ گلشیری

3) صد سال داستان‌نویسی ایران، حسن میرعابدینی

5) نظریه رمان و ویژگی رمان فارسی/ محمد رفیع محمودیان

کتابخانه

وحید اوراز

«سلول شيشه‌اي» عنوان رماني است از پاتريشيا هاي اسميت كه به تازگي با ترجمه شاهپور عظيمي در نشر چترنگ منتشر شده است. هاي اسميت از پليسي‌نويسان مشهور معاصر است كه پيش‌تر كتاب ديگري از او با نام «طراحي و نوشتن داستان‌هاي معمايي» توسط همين مترجم و ناشر به چاپ رسيده بود. مترجم كتاب در مقدمه‌‌اش درباره نثر «سلول شيشه‌اي» نوشته كه نثر رمان به رغم سادگي ظاهري‌اش روان و خونسردانه است. او همچنين درباره شخصيت‌پردازي‌هاي رمان نوشته: «تمركز و حضور ذهن او بر شخصيت اصلي رمان و دغدغه‌هايش با ظرافت بسيار داستان را پرداخته است و به خوبي توانسته شخصيت اصلي را براي خوانندگانش كالبدشكافي كند. نكته ديگر برهم‌زدن تصوري است كه بسياري از ما علاقه‌مندان نسبت به ادبيات پليسي داريم. رمان سلول شيشه‌اي به رغم داشتن شخصيت پليس، شخصيت‌هاي منفي و قهرماني كه درواقع قرار نيست بي‌گناه هم باشد، سرشار از تحليل‌هاي درخشان و روان‌شناسانه شخصيت‌هاست. تا آنجا كه شايد بتوان گفت براي هاي اسميت قتل و زندان صرفا بهانه‌هايي است براي نوشتن سلول شيشه‌اي».

در «سلول شيشه‌اي»، فيليپ كارتر مهندسي ساده‌انديش است كه قرباني رأي اشتباهي است كه دادگاه صادر كرده و او بر اثر وضعيتي كه در زندان حاكم است بدل به آدم ديگري مي‌شود. كارتر بر اثر شكنجه‌هاي عجيب نگهبانان زندان و همچنين بدبيني‌ به دوست وكيلش كه مي‌كوشد او را از زندان خلاص كند، به لحاظ روحي و رواني زير فشار زيادي قرار دارد و به اين ترتيب خشم و شك به بخشي از وجودش تبديل مي‌شود. ماجرا اما به همين‌جا ختم نمي‌شود و آزادي كارتر نيز با مسائل ديگري همراه است. او بعد از آزادي‌اش بايد با مسائل مربوط به همسر و خانواده‌اش روبه‌رو شود كه در گردابي گرفتار شده‌اند. رمان اين‌طور شروع مي‌شود: «در ندامتگاه ايالتي ساعت سه و سي و پنج دقيقه بعدازظهر سه‌شنبه بود و زنداني‌ها از كارگاه بازمي‌گشتند. مرداني با لباس‌هاي اتونخورده زندان و و شماره‌اي پشت كمرشان، از ميان راهرو دراز بلوك A گذشتند و زمزمه مختصري از آنها بلند شد، اما به نظر نمي‌رسيد كسي با بغل دستي‌اش حرف بزند. زمزمه‌ها مثل نواي عجيب گروه كري بود كه هارموني نداشت و كارتر را از همان روز اول به وحشت انداخته بود. او آن‌قدر بي‌تجربه بود كه فكر مي‌كرد شايد قرار است زنداني‌ها شورش كنند، اما دست‌آخر پذيرفت كه زمزمه‌كردن جزء ويژگي‌هاي ندامتگاه ايالتي يا شايد تمام زندان‌هاست. در سلول باز بود و همزمان در طبقه همكف و چهار رديف بالاي آن، زنداني‌ها وارد سلول شدند و از نظر ناپديد شدند تا اينكه راهرو تقريبا خالي شد. بيست دقيقه وقت داشتند تا در روشويي سلول دست‌ورويي بشويند، اگر برايشان مهم بود، پيراهني عوض كنند يا لباس تميزي بپوشند، نامه‌اي بنويسند يا با استفاده از هدفون، برنامه‌اي را بشنوند كه هميشه در همين ساعت موزيك پخش مي‌كرد. زنگ اعلام شام ساعت چهار نواخته مي‌شد. فيليپ كارتر به آرامي قدم مي‌زد، از ديدن هم‌سلولي‌اش، هنكي، و بودن در كنارش وحشت كرده بود. هنكي كوتاه و خپله بود و به جرم سرقت مسلحانه (به اضافه) قتل به سي سال زندان محكوم شده بود و به نظر مي‌رسد تا حدي به كارش افتخار می‌کند.»

وحید اوراز

«ماهيگيران» عنوان رماني است از چيگوزي اوبيوما كه با ترجمه ميثاق خلج در نشر چترنگ منتشر شده است. نويسنده كتاب، در سال 1986 در نيجريه متولد شده و اينك در آمريكا زندگي مي‌كند. اوبيوما در رشته نويسندگي خلاق تحصيل كرده و به عنوان استاديار ادبيات و نويسندگي خلاق به تدريس مي‌پردازد. «ماهيگيران» اولين رمان اوست كه پس از انتشارش با استقبال زيادي هم روبه‌رو شد و جوايزي كسب كرد و از نامزدهاي نهايي جايزه من‌بوكر هم بود. «ماهيگيران» روايتي از سرگذشت چهار برادر است كه بي‌آنكه والدينشان خبر داشته باشند براي ماهيگيري به رودخانه مي‌روند. رودخانه‌اي كه شايعه‌هاي زيادي درباره‌اش وجود دارد كه همگي نشان‌دهنده خطرناك بودن آنجا است. اين چهار برادر نزديك رودخانه به مرد ديوانه‌اي برمي‌خورند كه پيش‌بيني مي‌كند برادر بزرگ‌ترشان كشته خواهد شد. با اين پيش‌بيني فاجعه‌بار زندگي آنها دگرگون مي‌شود. در بخشي از رمان مي‌خوانيم: «امي‌آلا رودخانه وحشتناكي بود: اينكه سكنه شهر آكوره براي مدتي طولاني رفتن به اين رودخانه را كنار گذاشته بودند، مثل اين بود كه فرزندان يك مادر او را ترك كنند. اما روزگاري امي‌آلا يك رودخانه پاك بود كه براي ساكنان قديمي‌تر ماهي و آب آشاميدني تميز فراهم مي‌كرد. اين رودخانه شهر آكوره را به صورت مارپيچ احاطه كرده بود. امي‌آلا همچون ديگر رودخانه‌هاي آفريقا روزگاري مانند ارواح  درنظر گرفته مي‌شد و مردم آن را مي‌پرستيدند. مردم حتي زيارتگاه‌هايي با نام اين رودخانه بنا كرده بودند و ميانجي‌گري‌هاي دادگاهي را در آن مكان‌ها برگزار مي‌كردند و از ارواح بزرگي همچون ايموجا، اشا، مرميد كه در بدن‌هايي جاي داشتند كه در آن آب زندگي مي‌كردند، هدايت مي‌طلبيدند. اين اوضاع بعد از آمدن استعمارگران از اروپا تغيير پيدا كرد، آن‌ها با ورودشان كتاب مقدس انجيل را به ما معرفي كردند و بعد از آن به پيروانشان و مردم ديگر هدايايي دادند، البته امروز تعداد زيادي از مسيحيان اين مكان را محلي شيطاني مي‌دانند، سرچشمه‌‌اي آلوده‌شده. رودخانه ديگر به مكاني تبديل شده بود كه شايعه‌هاي تاريكي از آن سرچشمه مي‌گرفت. يكي از اين شايعه‌ها اين بود كه مردم در ساحل اين رودخانه هر نوعي از خرافه‌پرستي را به جا مي‌آورند. مشاهده اجساد و لاشه حيوانات و ديگر اجسام شناور روي آب رودخانه يا افتاده بر ساحل، كه مربوط به انجام مراسم مذهبي بود، اين موضوع را تاييد مي‌كرد.» برخي منتقدان چيگوزي اوبيوما را وارث چهره مهم ادبيات نيجريه يعني چينوآ آچه‌به دانسته‌اند. «ماهيگيران» داستاني است كه پاياني رازآلود دارد به‌طوري كه انگار داستان ناتمام مي‌ماند و به آخر نمي‌رسد و به نوعي مي‌توان آن را مرثيه‌اي براي پيمان‌هاي تباه‌شده دانست. روايت اين رمان در مرز ميان واقعيت و خيال مي‌گذرد و طنزي ظريف نيز در روايت ديده مي‌شود.

شعر مقوله‌ای قاتل است (گفت‌وگو با ضیاء موحد به مناسبت انتشار دفتر شعر «بعد از سکوت» )

وحید اوراز

ضیاء موحد اگرچه شاید در ظاهرِ شعرهایش به چشم نیاید اما شاعری است که میراث کلاسیک شعر فارسی در شعرش تشخصی ویژه و البته بی‌هیاهو دارد.  این میراث چنان آرام و بی‌سر‌وصدا به شعر موحد راه یافته که در نگاه اول چه‌بسا حضور پرتشخص آن را در پس سادگی اشعار درنیابیم. مدرن بودن شعر او و این‌که اشعارش در عین اتصال به میراث شعری، رنگی از کهنگی ندارند، در همین نحوه استفاده از ظرفیت‌های شعر کلاسیک است و همچنین به‌خاطر اشراف او بر شعر جهان. شعر او مصداق شعر «سهل و ممتنع» است. ساده است اما آسان‌یاب و عامه‌پسند نیست. بعضی از شعرهایش در خوانش‌های چندین و چندباره است که خواننده را به جهان خود راه می‌دهند. چه‌بسا بار اول بخوانیم و رد شویم و نکته یا نکته‌های اصلی اما پنهان شعر را درنیابیم و در خوانش دوباره یا چندباره، شعر به تمامی نقاب از چهره بردارد و آنچه را از خواننده بی‌دقت مخفی نگه می‌دارد عیان کند. «بعد از سکوت» عنوان مجموعه‌ای از تازه‌ترین اشعار ضیاء موحد است که همراه با ترجمه انگلیسی این شعرها، به ترجمه سعید سعیدپور، در انتشارات هرمس منتشر شده است. «بعد از سکوت» عنوان بامسمایی است برای این دفتر شعر، چراکه ثقل سکوت و غیاب را در بسیاری از این شعرها احساس می‌کنیم. این سکوت، جاهایی با خود مفهوم «شعر» گره خورده است به این معنا که با سکوتِ کلمات، با فرارفتن از کلمات، شعر آغاز می‌شود. همان شعر اول کتاب، به نام «بعد از سکوت»، که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده، شعری است در تعریف شعر، چنان‌که جایی از آن آمده است: «حرفی دارم/ حرفی برای دیدن، بوییدن، لمس کردن/ اما معنی نکردن»، که این یعنی «شعر». در شعرهای دیگری از کتاب هم پیوند شعر و سکوت و خواست فرا رفتن شعر از کلمات را می‌بینیم و احساس می‌کنیم. به مقوله «سکوت» در این شعرها در مقدمه کتاب هم اشاره شده است. مقدمه‌ای با عنوان «بوطیقای سکوت» که سعید سعیدپور آن را برای ترجمه انگلیسی شعرها نوشته و هم متن انگلیسی آن و هم ترجمه فارسی‌اش در کتاب هست. در بخشی از این مقدمه درباره شعرهای این دفتر شعر ضیاء موحد آمده است: «شعرهای این دفتر صدایی برمی‌انگیزد خاسته از نگاهی به درون. اظهار شگفتی بیان‌ناشدنی هنگام نگاه‌کردن به مغاک بی‌رحم درون، چیزی که ییتس هم از آن سخن گفته است – مایه‌های غالب اینجا سکوت، اندوه، زوال و البته مرگ است که در تصاویر مختلف فرمانی قاهر می‌راند».
مصاحبه‌ پیشِ‌رو، بیشتر درباره شعرهای تازه ضیاء موحد در مجموعه «بعد از سکوت» است، اگرچه به مناسبت موضوع صحبت، جاهایی پای شعرهای دفترهای قبلی او هم وسط آمده است. از ضیاء موحد اخیرا مقاله‌ای هم در روزنامه «شرق» منتشر شد به نام «حافظ منطقی‌ترین شاعر جهان» که مقاله‌ای بود درباره منطق در ساختار شعر حافظ و به‌طورکلی ربط شعر با منطق. در بخشی از این گفت‌وگو از ضیاء موحد خواستیم این بحث را قدری باز کند. منظور ضیاء موحد از «منطق»، چنان‌که خود در این گفت‌وگو می‌گوید،«آن نظم ذهنی است که واژه‌ها را کنار هم می‌گذارد.» و آن خط‌وربطی که باعث می‌شود شعر انسجام و استحکام پیدا کند و کلمات و عبارات زائد در آن راه نیابد. به اعتقاد موحد «منطق علم فرم است، یعنی مفهوم فرم را به دست می‌دهد.» و «آنچه در هنرها مهم است فرم و ساختار است.» او می‌گوید: «کاری که ساختار نداشته باشد کار هنری نیست. کار هنری را فرم و ساختار است که زیبا و قابل رؤیت می‌کند. فرم و ساختار است که باعث می‌شود اثری به دل بنشیند».

ضیاء موحد شاعری فلسفه‌خوانده است و رد پای فلسفه را در شعرهایش هم می‌توان دید. او در این گفت‌وگو از تأثیر فلسفه و مفاهیم فلسفی بر شعرش نیز سخن گفته است و همچنین از تأثیری که از دیگر هنرها، از جمله سینما و موسیقی، گرفته است. گفت‌وگو با ضیاء موحد را می‌خوانید.

وحید اوراز


  
 
روی جلد تازه‌ترین دفتر شعرتان، «بعد از سکوت»، نوشته شده است «منتخب اشعار 1396- 1394». واژه «منتخب» که روی جلد آمده این ذهنیت را در مخاطب به وجود می‌آورد که شعرهای دیگری هم در این سال‌ها سروده‌اید و از بین آن‌ها تعدادی را برای چاپ انتخاب کرده‌اید و تعداد دیگری را نخواسته‌اید چاپ کنید، درست است؟
اول این نکته را بگویم که این «منتخب اشعار» که روی جلد آمده گویا باعث شده بعضی دچار اشتباه شوند و خیال کنند «بعد از سکوت» منتخبی از شعرهای قبلی من است؛ یعنی شعرهایی که قبلا چاپ کرده بودم. برای همین عده‌ای اصلا کاری به این کتاب نداشتند و آن را نگرفتند، چون فکر کردند این شعرها را در دفترهای شعر قبلی من خوانده‌اند. اما این شعرها تازه‌اند و قبلا چاپ نشده‌اند و روی جلد هم پایین عبارت «منتخب اشعار» درج شده است که این شعرها مربوط به چه دوره‌ای است...
 
بله نوشته شده «1396-1394»، که این یعنی شعرها مربوط به سال‌های اخیر هستند. اما این‌که نوشته‌ شده «منتخب» نشان می‌دهد شعرهای دیگری هم در این سال‌ها سروده‌اید که در کتاب نیامده.
بله، در این دوره شعرهای دیگری هم گفته بودم ولی من در چاپ شعرهایم سخت‌گیر هستم، برای همین از بین شعرهای تازه‌ام تعدادی را برای چاپ انتخاب کردم و بقیه را کنار گذاشتم.
 
آخرین شعر دفتر شعر قبلی‌تان، «و جهان آبستن زاده شد»، تاریخ زمستان 91 را دارد. یعنی دو سال قبل از زمانی که شعرهای «بعد از سکوت» آغاز می‌شود. آیا در این فاصله دوساله مدتی اصلا شعر نگفتید یا گفتید و چاپ نکردید؟
مدتی اصلا نتوانستم شعر بگویم. حال روحی‌ام مساعد نبود. برای شعر گفتن باید انرژی و نشاط داشت و من آن نشاط را نداشتم، بنابراین مدتی اصلا شعر نگفتم.
 
منظورتان از این نشاط که می‌گویید دقیقا چیست؟ قاعدتا باید چیزی جدا از آن حالی باشد که مستقیما در شعر نمود پیدا می‌کند. یعنی اگر بپذیریم که اصولا برای شعر گفتن، حالا هر نوع شعری با هر حال و هوایی، باید نشاط داشت، پس این‌طور می‌شود نتیجه گرفت که این نشاط که شما می‌گویید نباید ربطی به تلخ یا شاد‌بودن خود شعر داشته باشد؟
بله، به قول حافظ «کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته در این معنی گفتیم و همین باشد». دارد می‌گوید حزین بودن باعث شعر گفتن نمی‌شود و درست هم می‌گوید. یک تفاوتی هست بین اندوه و غم. اندوه حالت انسانی درستی است، به این معنا که انسان در معرض ناملایماتی قرار می‌گیرد و دچار اندوه می‌شود و این اندوه انسانی درعین‌حال با یک انرژی همراه هست، اما غم حالت خیلی بدی است و در واقع همان حالتی است که به آن  «افسردگی» می‌گویند که بسیاری هم به آن مبتلا هستند. در حالت افسردگی، یعنی وقتی آدم به قول معروف دپرس است، شعر گفتن ممکن نیست. من این مسئله را در شعر «در لحظه‌های سنگ» که در دفتر شعر «مشتی نور سرد» چاپ شده این‌گونه تجسم داده‌ام: «در لحظه‌های سنگ/ اندوه هم نمی‌روید/و نام‌ها/ نامیده‌ای ندارند/ اینجا سکوت یعنی بهت/ در انتهای خاطره/ شمعی سیاه می‌سوزد/ و مرد کوری آنجا/ بر صفحه کتابی خم مانده/ و در کلام معنا/ رودی است خشک/ آن‌سوی حرف/ آن‌سوی فعل/ ماندن/ مصیبت/ رفتن/ محال». خیلی شعر سیاه و تلخی است و منظور من از «غم» همین حالتی است که در این شعر تجسم پیدا کرده و این «غم» همان‌طور که گفتم با «اندوه» متفاوت است. یادم است وقتی این شعر را برای چند نفر خواندم تعجب کردند و گفتند تو بعد از این دیگر چطور می‌توانی اصلا شعر بگویی؟
 قبل از این‌که سراغ شعرهای «بعد از سکوت» برویم می‌خواستم درباره ترجمه این شعرها بپرسم، چون کتاب به‌صورت دوزبانه درآمده و ترجمه انگلیسی شعرها را هم در بخش دوم کتاب داریم. می‌خواستم ببینم آیا ترجمه با نظارت خودتان انجام شد و از آن راضی هستید؟
بله، من ترجمه را قبل از چاپ نگاه کردم. ترجمه خوبی است. سعیدپور ترجمه فارسی به انگلیسی‌اش خیلی خوب است.
 
مقدمه کتاب را هم آقای سعیدپور نوشته؟
بله، در واقع ترجمه فارسی همان مقدمه‌ای است که برای ترجمه انگلیسی شعرها نوشته شده. مقدمه بدی هم نیست، فقط در متن فارسی‌اش دو اشتباه چاپی هست: یکی همان ابتدای متن که نمی‌دانم چرا نام «الیوت» به اشتباه «آلبرت» چاپ شده و یکی هم عبارت انگلیسی «Acta Poetica» که به اشتباه به‌صورت «Art-Poetries» درج شده است.
 
راجع به ترجمه شعرها به این دلیل سؤال کردم که شعرهای این کتاب اگرچه ممکن است در ظاهر ساده به نظر برسند اما در آن‌ها خیلی پنهان و بی‌سروصدا آرایه‌هایی به کار رفته که ممکن است در ترجمه به زبان دیگر منتقل نشود. مثلا: «چه ساکت نشسته‌اند و چه سنگین/ فراز سینه ساکنانشان». اینجا بین ساکت و ساکن جناس هست. این جناس آیا می‌تواند در ترجمه منتقل شود؟ یا مثلا قافیه‌هایی که در شعرهای شما هست؟ مثلا: «یک نقطه سفیدست بر زمین/ تنها همین».
نه این‌ها در ترجمه منتقل نمی‌شود. برای همین بعضی از شعرهای خیلی خوبم را نگذاشتم به انگلیسی ترجمه کنند، چون می‌دیدم نمی‌شود ترجمه‌شان کرد. مثلا یک شعر بلند دارم که از همین دسته است و اگر کسی بخواهد ترجمه‌اش کند باید خیلی به فرهنگ اسلامی و عربی و همچنین زبان قدیم فارسی آشنا باشد. این است که آن شعر هم ترجمه نشده است.

وحید اوراز


 «بعد از سکوت» عنوان بامسمایی برای شعرهای این دفتر است؛ عنوانی که بیانگر حال و هوای این شعرهاست؛ شعرهایی که «سکوت» در آن‌ها حضوری پررنگ دارد و این «سکوت» انگار بیانگر چیزی است که گفته نشده و غایب است. از طرفی بسیاری از شعرهای این دفتر بیانگر خود مفهوم شعر هستند. اصلا همان اولین شعر کتاب که عنوان کتاب هم از آن گرفته شده به‌نوعی تعریف شعر است: «بعد از سکوتی تنها/ امشب دوباره بر سر حرف آمده‌ام/ تا باغچه تربچه و ریحانم را/ دوباره سرخ و سبز و تازه نگه دارم/ تا سرو باغ را/ از لایه‌لایه گرد فروشویم/ امشب دوباره بر سر حرف آمده‌ام/ تا گلّه کلاغان را/ از کشتزار خویش بتارانم/ حرفی دارم/ حرفی برای دیدن، بوییدن، لمس‌کردن/ اما معنی نکردن/ حرفی مانند موج آب/ پرپیچ‌وتاب/ مانند گیسوان تو ای یار/ ای همدم شبان من ای بیداری/ امشب دوباره بر سر حرف آمده‌ام/ حرفی پر از نگفتن». که این «حرفی پر از نگفتن» گویی خود شعر است. آیا می‌توان گفت که «سکوت» در شعرهای این کتاب به نحوی با مفهوم شعر مرتبط است؟
بله، چون شعر همیشه چیزهایی را ناگفته می‌گذارد و باید آنچه را که گفته نشده است در آن پیدا کرد. حکایت همان نقاشی است که به او می‌گویند بهترین تابلویی که کشیده‌ای کدام است؟ جواب می‌دهد: «یک اسب سفید است که نکشیده‌ام» آن اسب سفیدِ نکشیده همان چیزی است که در شعر گفته نشده، یعنی در ظاهر شعر اصلا پیدا نیست و باید به عمق شعر برویم تا بفهمیم قضیه از چه قرار است؛ یعنی باید آن ناگفته و ناپیدا را کشف کنیم. شعر خواندن نوعی کشف کردن است، البته اگر شعر، شعر باشد.
 
از طرفی «سکوت» در شعرهای این کتاب انگار نوعی خواست فراتر رفتن از کلمات را هم بیان می‌کند. نوعی ناممکن شدن بیان که این هم باز به تعریفی از شعر برمی‌گردد. مثلا شعر «گریز» این خواست فرا رفتن از کلماتِ دست و پاگیر و جاگذاشتن آن‌ها را کاملا بیان می‌کند:«هم‌زمان/ می‌خواهم کبوتر باشم و درخت اقاقی/ نهر باشم و خزه/ بر خود بنشینم و در خود سبز شوم/ و کلمه‌ها/ حیران به من نگاه کنند».
بله درست است. این شعر از نظر خودم یکی از شعرهای خیلی خوب کتاب است و  نظر خیلی‌ها را هم جلب کرد. در این شعر کمی به آن شعر نابی که دلم می‌خواهد به آن برسم نزدیک شده‌ام؛ یعنی چیزی بالاتر از کلمات مثل یکی شدن کبوتر با درختی که رویش می‌نشیند، یکی شدن سبزه با نهر و کلا با طبیعت درآمیختن و یک نوع اتحاد بین انسان و طبیعت. این البته فقط یک لایه‌ی شعر است و این شعر لایه‌های دیگری هم دارد...
 
از یکی‌شدن با طبیعت صحبت کردید. اتفاقا گل‌ها، به‌عنوان وجهی از طبیعت، از عناصر تکرارشونده شعرهای این کتاب هستند و اشاره به گل‌ها را در این شعرها زیاد می‌بینیم.
توجه من به گل‌ها تا حدودی برمی‌گردد به گذشته و تماشای کاشی‌کاری‌ها و نقاشی‌های قدیمی که «گل و مرغ» در آن‌ها فراوان بود. در اصفهان من تصویر «گل و مرغ» زیاد دیده بودم و این ناخودآگاه در شعر من هم آمده. مثلا در مجموعه «مشتی نور سرد» شعری دارم که در آن صحبت از پرنده‌ای است و جایی از شعر می‌گویم: «از سراسر اندام توست که شعر من بوسه است». این شعر را وقتی برای چند نفر از اصفهانی‌ها خواندم گفتند این‌که همان «گل و مرغ» است.
 
در یکی از شعرهای همین کتاب «بعد از سکوت» هم از «گل و مرغ» گفته‌اید؛ شعر «و مرگ را به تو دسترس نیست» که در رثاء ابوالحسن نجفی سروده شده، آنجا که می‌گویید: «در نقش جهان/ گل و مرغ کاشی‌ها/ جان می‌گیرند».
این شعر در واقع به یک بیان استعاری فعالیت‌های ادبی نجفی را شرح می‌دهد...
 
جزء شعرهای خیلی خوب کتاب است و الان چون حرف از «گل و مرغ» در شعرهای شما شد یادم آمد که در این شعر هم اسمی از «گل و مرغ» آمده... داشتیم راجع به مفهوم و تعریف خود شعر در شعرهای «بعد از سکوت» حرف می‌زدیم و این‌که بعضی از شعرهای این کتاب انگار درباره خود شعر هستند. یک نمونه دیگر شعری است که اصلا عنوانش «شعر» است:«پس از ظلمتی غلیظ/ ناگهان همه چراغ‌ها/ روشن می‌شوند/ اعصاب تا حد پارگی کشیده می‌شوند/ شکار در دسترس است/ صید در دام/ لحظه‌ای آرامش خیس/ و دوباره/ تاریکی». اینجا انگار صحبت از لحظه به وجود آمدن شعر است.
بله، این درواقع روند آمدن شعر است، چون لحظه آمدن شعر به لحظه شکار می‌ماند. همان‌طور که پلنگ در لحظه شکار تماما عصب است و کشش اعصاب و عضلاتش او را به پیش می‌راند و می‌رود صید را می‌گیرد، شاعر هم وقتی دارد شعر می‌گوید کلمات را به همین صورت صید می‌کند. این لحظه شکار کلمات توسط شاعر، روشن‌ترین لحظه ذهن اوست. بعد که شعر تمام می‌شود شاعر انگار احساس خستگی و بعد از آن احساس خلأ می‌کند. این خلأ به‌گونه‌ای است که تو گویی بعد از این دیگر شعری نخواهد گفت، یعنی احساس می‌کند دیگر نمی‌تواند شعری بگوید.
 
در شعر دیگری هم به نام «بنویس و پاره کن» باز صحبت از شعر است: «دوست من/ شعر گفتن آسان نیست/ بنویس و پاره کن/ بنویس و پاره کن/ تا آنجا/ که بنویسی/ و پاره کنند». که در سه سطر پایانی کنایه زهرداری هم هست.
بله، دقیقا کنایه زهرداری است. در سطر پایانی این شعر ابتدا قبل از «پاره کنند» یک «آن‌ها» گذاشته بودم اما بعد مخصوصا حذفش کردم برای این‌که نوعی ابهام ایجاد شود.
 
در شعر «هدیه» صحبت از این است که شعر هدیه مرگ است: «شعر را مرگ به من هدیه داده است...» در این شعر حرف از «زنده‌رودی» است «که می‌میرد» و «زیبایی گلی که می‌پژمرد» و «فصاحتی که ناگهان به لکنت می‌افتد»، این‌ها همه نشان از مرگ دارند و درعین‌حال فراهم آورنده شعر هستند. یعنی شعر را به نحوی با مرگ و انهدام مرتبط کرده‌اید، دراین‌باره ممکن است قدری صحبت کنید؟
ببینید شاعر مآلا شکست می‌خورد و شکست شاعر هم مرگ شاعر است. بنا بر این شعر مقوله‌ای قاتل است. این را دیگران هم گفته‌اند و حرف من هم در این شعر همین است. به لکنت افتادن فصاحت، مرگ زنده رود، در همه این‌ها به نحوی مرگ شاعر هم نهفته است. اگر اشتباه نکنم ییتس است که می‌گوید شعر از ذهن گسیخته زاییده می‌شود. این در واقع همان وجه تخریبی شعر است.
 
همان‌طور که اوایل صحبتمان هم گفتم، در شعرهای شما آرایه‌های ادبی طوری بی‌سروصدا به کار رفته که ممکن است بعضی‌شان در نگاه اول به چشم نیایند. آیا این آرایه‌ها همان اول که شعر می‌آید و در همان تحریر اول در شعر وجود دارند و در واقع به‌صورت ناخودآگاه می‌آیند یا حاصل بازنویسی‌اند؟
نه، حاصل بازنویسی نیستند. شعرهای من چون کوتاه است یک‌نفس نوشته می‌شود. البته بعد ممکن است پس‌‌و‌پیش‌هایی بکنم اما خیلی کم.
 
برویم سراغ دو شعر «و مرگ را به تو دسترس نیست» و «و هفته‌ها بی جمعه» که در رثاء ابوالحسن نجفی و به یاد او سروده شده‌اند. در مورد شعر «و مرگ را به تو دسترس نیست» گفتید که در این شعر خلاصه‌ای از زندگی ادبی ابوالحسن نجفی را به‌صورت استعاری آورده‌اید؟
 بله، مثلا آنجا که می‌گویم: «گل‌ها گوش پهن کرده/ و مرغان ساکت نشسته/ تا به هزار و یک شب تو گوش سپارند» اشاره‌ام به ترجمه‌های داستان ابوالحسن نجفی است و این‌که نجفی مترجم داستان بود و چقدر هم خوب داستان را می‌خواند. یا جایی که می‌گویم: «سایه‌روشن‌ها/ به آهنگ وزن‌های تو/ در ایوان می‌رقصند» اشاره‌ام به آثار نجفی در زمینه عروض و اوزان شعر فارسی است.  
 
در شعر «و هفته‌ها بی‌ جمعه» هم از ابوالحسن نجفی یاد کرده‌اید و این شعر هم یکی از بهترین شعرهای کتاب است. در این شعر هم سکوت و غیاب حضوری سنگین دارد، به نحوی که ثقل سکوت و غیاب را کاملا احساس می‌کنیم: «و این چنین‌ست/ که ناگهان اتاقی تاریک می‌شود/ و خانه‌ای خالی/ و کوچه‌ای از شهر ناپدید/ و شهر با آن کوچه، خانه/ و آن اتاق کار تاریک/ از نقشه ناپدید/ و هفته‌ها بی جمعه/ هنوز نمی‌دانم/ به روزها من باید تسلیت بگویم/ یا روزها به من».
این شعر اشاره‌اش به جمعه‌هایی است که من و دو، سه نفر دیگر به خانه آقای نجفی می‌رفتیم. هر جمعه می‌رفتیم به خانه ایشان و ایشان هم همیشه می‌گفت اگر کاری دارید بیاورید بخوانید. خیلی مقید به کار کردن بود و ما به شوق نجفی هم که بود چیزی، اعم از شعر و مقاله و ...، می‌نوشتیم و برایش می‌خواندیم. اما وقتی او رفت بعدازظهرهای جمعه‌ ما خیلی سنگین و ملال‌انگیز شد. بعدازظهرهای جمعه البته در حالت عادی هم سنگین و ملال‌انگیز است اما با رفتن نجفی در واقع همان‌طور که در آن شعر گفته‌ام هفته‌ها اصلا بی‌جمعه شد و انگار روی جمعه را خط کشیدند.
 
این‌که می‌گویید وجه شخصی ماجراست، اما غیابی که در آن ترسیم شده قابل تعمیم است...
خب بله، اصولا این تجربه فقدان و از دست دادن یک عزیز تجربه‌ای است که خیلی‌ها دارند. یکی از دوستان من که خانمش را از دست داده بود دچار همین حالت شده بود. خیلی غم‌انگیز بود این‌که می‌رفت خانه و همسرش دیگر نبود و خانه خالی بود، انگار که اصلا هیچ‌چیز در خانه نباشد...
 
از این لحاظ هم بله، شاید برای خیلی‌ها قابل درک است، ولی نحوه بیان این حس و تجربه در شعر هم مهم است. یعنی وقتی این تجربه به‌صورت شعر درمی‌آید این نحوه بیان است که چنین تجربه‌ای یا هر تجربه دیگری را برای خواننده‌ای که در شعر با آن تجربه مواجه می‌شود قابل درک می‌کند. این‌که شاعر طوری موضوع را بیان کند که قابل تعمیم شود و از یک حس صرفا شخصی فراتر برود. نقطه قوت شعر «و هفته‌ها بی جمعه» به نظرم همین است. قبول دارید که یکی از مسائل بسیاری از شعرهای امروز این است که مسئله شخصی در آن‌ها طوری بیان شعری پیدا نمی‌کند که قابل تعمیم شود و خصوصی باقی می‌ماند؟
درست است. ذهن باید پُر، و تصور آدم از ادبیات و شعر باید بالا باشد که تنها به حدیث نفس نپردازد و به گفتن اینکه حال من بد است و معشوق من از دست رفته است اکتفا نکند. شعر باید یک جنبه عام داشته باشد نه اینکه آن‌قدر شخصی باشد که با مرگ شاعر از بین برود.

وحید اوراز


 آیا شعر شما صرفا متأثر از مطالعات شعری و ادبی‌تان است یا از هنرها و علوم دیگر هم تأثیر می‌گیرید؟ مثلا نقاشی، سینما، موسیقی و...؟
بیشتر خود شعر و زبان شعری روی کار من اثر گذاشته است. البته از سینما و به‌خصوص موسیقی هم تأثیر گرفته‌ام. اما از نقاشی کمتر، چون از کودکی اصولا در خانه ما نقاشی رسم نبود. بیشتر ادبیات و موسیقی و تا حدی سینما بر کارم تأثیر داشته‌اند و البته کتاب‌ها و تم‌های فلسفی که تأثیرشان بر کارم زیاد است.
 
از تأثیر سینما ممکن است مثالی بزنید؟

 یک نمونه‌اش صحنه‌ای از فیلم «موبی‌دیک» جان هیوستون است. در این صحنه که مربوط به قبل از وقوع فاجعه نهایی است، یک نفر که بالای دکل و در یک فضای آبی و ترسناک ایستاده است ناگهان به پایین پرت می‌شود. این صحنه از فیلم «موبی‌دیک» خیلی روی من اثر گذاشت و در شعری به نام «دریای سرد آبی» در کتاب «مشتی نور سرد» آمد: «امشب/ آرام می‌نوازند/ این اختران سبز/ آرام/ تا/ سپیده‌دمان/ آرام/ تا لحظه بزرگ/ تا آن نهنگ سرخ/ و آن نبرد خونین/ آری/ امشب/ آرام می‌نوازند/ این اختران سبز/ آرام/ تا/ سپیده‌دمان».
 
یعنی بلافاصله بعد از دیدن فیلم «موبی‌دیک» و تأثیر آن صحنه این شعر را گفتید؟
نه، آن صحنه در ذهنم ماند و مدت‌ها بعد آمد توی این شعر. حالا که صحبت تأثیر سینما شد این را هم بگویم که به نظرم یکی از نمونه‌های چنین تأثیری شعر «مرگ ناصری» شاملو است. «مرگ ناصری» را وقتی خواندم دیدم خیلی تحت تأثیر یکی از فیلم‌هایی است که درباره مسیح ساخته شده.
 
کدام فیلم؟
اسمش الان یادم نمی‌آید، شاید فیلمی که پازولینی ساخته...
 
انجیل به روایت متی؟
شاید.
 
گفتید موسیقی هم بر شعرتان تأثیر داشته؟
بله، اصلا وزن شعر من که نوعی وزن طبیعی است و خودش را به رخ نمی‌کشد به‌خاطر آشنایی‌‌ام با موسیقی است.
 
موسیقی ایرانی؟
موسیقی به‌طورکلی. حتی شعرهایی دارم که مستقیما به موسیقی اشاره دارد.
 
فکر می‌کنم در «و جهان آبستن زاده شد».
بله، مثلا شعر «عطر ملایم اندوه» در «و جهان آبستن زاده شد» متأثر از موسیقی است: «بخوان/ با این صدا/ عطر ملایم اندوه/ با شمع‌های روشن انگشتان/ لغزان به سیم تار/ شاید مگر تو برداری/ باری که پشت مرا خم کرده است/ باری که برنداشتم».
 
شما قافیه هم در شعرهایتان زیاد به کار می‌برید و این هم چنان‌که در اوایل گفت‌وگو درباره‌اش حرف زدیم از آن مقوله‌هایی است که ترجمه‌پذیر نیست.
نه، ترجمه‌پذیر نیست. قافیه اگر به‌جا بنشیند و از دل خود شعر درآید خیلی به دل می‌نشیند و نقش مهمی در شعر بازی می‌کند. مثلا همان «مُردم از بس که شعر بد خواندم»  به‌خاطر قافیه‌اش بود که گل کرد و توی دهان‌ها افتاد.
 
گفتید فلسفه و تم‌های فلسفی هم بر شعرتان تأثیر زیادی گذاشته؟
فراوان تأثیر گذاشته. به‌خصوص موضوع زمان. در شعر من زمان نقش خیلی اساسی‌ای دارد. یک نمونه‌اش در همین کتاب «بعد از سکوت» شعر کوتاهی است که اصلا نامش هم «زمان» است: «برای من/ که خشک شدن دریا را/ نخواهم دید/ دریا/ ابدی است». یا این شعر از یکی از دفترهای دیگرم: «طفلی‌ست خفته در آینده/ بیدارش که کنی در گذشته به خواب رفته است/ موریانه‌ای است که بی‌وقفه تو را می‌پوساند.» این شعر اشاره دارد به آن تناقضی که در ذات زمان است؛ یعنی زمانی که نیامده آینده است، زمانی که می‌آید می‌شود زمان حال و بعد بلافاصله می‌گذرد و به گذشته تعلق می‌گیرد. اینکه این سه صفت متناقض چطور می‌تواند در یک جا جمع شود به نحوی که زمان هم آینده باشد، هم حال و هم گذشته در این شعر به‌صورت شاعرانه بیان شده است. به‌دلیل همین خاصیت زمان است که بعضی‌ فلاسفه مانند گودل منکر حقیقی‌بودن و عینی‌بودن آن هستند و معتقدند زمان توهمی بیش نیست. اما من در این شعر درعین‌حال که همین تردید را مطرح کرده‌ام به‌نوعی با آن مخالفت هم کرده‌ام، چون گفته‌ام زمان «موریانه‌ای است که بی‌وقفه تو را می‌پوساند»، درحالی‌که اگر وهم خالص باشد چطور می‌تواند این‌طور آدم را از پا درآورد؟ پس وهم خالص نیست. یکی از شعرهای دیگر من که جنبه فلسفی دارد و آن را در مجموعه «بعد از سکوت» آورده‌ام شعری است به نام «هنوز». در سطر آخر این شعر گفته‌ام: «فراموشی قاعده نیست». وقتی ترجمه این شعر را برای یکی از فلاسفه مشهور انگلیس فرستادم، چون به مذاق فلسفی‌اش نزدیک بود خیلی از آن خوشش آمد و گفت تو در این شعر جواب خیام را داده‌ای.  
 
در «بعد از سکوت» شعری دارید به نام «شب‌های داستایوفسکی» که حال و هوایش قدری با شعرهای دیگر کتاب متفاوت است.
بله، این شعر حاصل سفری است که من به سن‌پترزبورگ داشتم و در آن شب‌های نقره‌ای معروفش آنجا بودم و این داستان را شنیدم که طلبکاران پدر داستایوفسکی آن‌قدر به او مشروب می‌خورانند که از دنیا می‌رود و در واقع از این راه از او انتقام می‌گیرند. نمی‌دانم این روایت چقدر درست است اما این کاری است که داستایوفسکی به نحوی با خودش هم کرد، یعنی با قماربازی همه‌چیزش را از دست داد که این کارش در واقع نوعی خودکشی بود. به‌همین‌دلیل است که در این شعر می‌گویم با قماری که او می‌کند معلوم است که آن حکایت در مورد پدرش هم افسانه نیست: «داستایوفسکی/ به چگونگی مرگ پدر می‌اندیشد/ افسانه یا واقعیت؟/ با باخت امشب/ شاید افسانه هم نباشد...» این شعر روایتی داستان‌گونه از زندگی داستایوفسکی است. اگرچه شعرهای من معمولا به این صورت سروده می‌شوند که یک سطر می‌آید و آن سطر خودش سطرهای دیگر را تولید می‌کند، بدون آن‌که از آغاز مضمونی در ذهنم باشد، اما شعرهایی هم دارم که به این صورت نیستند و خط سیرشان معلوم است و حالت داستانی دارند که شعر «شب‌های داستایوفسکی» یکی از این نوع شعرهاست. این شعر نوعی روایت و داستان‌گویی است. نمونه این نوع شعر را در شعر نوی فارسی کم داریم. من چند شعر دیگر هم از این نوع دارم، مثل شعر «بر کاغذی به جوهر نامرئی» در کتاب «و جهان آبستن زاده شد».
 
اخیرا مقاله‌ای از شما در روزنامه «شرق» چاپ شد به نام «حافظ منطقی‌ترین شاعر ایران» راجع به منطق در ساختار شعر حافظ. در این مقاله به ساختار منطقی شعر حافظ اشاره کرده‌اید و این‌که شعر و منطق نه‌تنها ناسازگار نیستند بلکه منطق لازمه یک شعر خوب است. اگر ممکن است این بحث را اینجا کمی باز کنید و بگویید منظورتان از منطق در شعر دقیقا چیست؟
منظورم آن نظم ذهنی است که واژه‌ها را کنار هم می‌گذارد. تا کسی ذهنیت منطقی یا ذهنیت ریاضی نداشته باشد نمی‌تواند کلمه‌ها را به این شکل تراش بدهد و کنار هم بگذارد. به‌خاطر همین نظم ذهنی و منطقی است که اگر یک کلمه از بیت‌های حافظ را فراموش کنید، هر کلمه دیگری را که بخواهید جای آن کلمه فراموش‌شده بگذارید می‌بینید نمی‌شود، چون هر کلمه در شعر حافظ حساب‌شده آمده است. خب فقط یک ذهن منطقی می‌تواند این کار را بکند. یادتان باشد که شعر بالاترین درجه‌ فرهیختگی زبان است و تکیه‌گاهش ذهنیتی محکم و منسجم است. تنها ایرادی که به شعرهای حافظ می‌شود گرفت این است ‌که وحدت موضوع ندارند و بیت‌ها موضوعاتشان مختلف است. سر این قضیه بحث‌های زیادی کرده‌اند و به هیچ نتیجه‌ای هم نرسیده‌اند، چون بعضی‌ معتقدند خیر همه‌ شعرهایش وحدت موضوع دارند و بعضی‌ هم اغراق می‌کنند و می‌گویند هیچ‌کدام وحدت موضوع ندارد، درصورتی‌که چندین غزل حافظ کاملا وحدت موضوع دارند که در این شعرها ذهن در نهایت انسجام و منطقی بودن است. مثل غزل «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد» که در آن یک دنیای خاصی را بیت به بیت ترسیم می‌کند. اوج ذهنیت منطقی حافظ را در این شعر می‌بینید. به‌جز حافظ شاعران زیادی را در ادبیات ایران و جهان داریم که یک چنین ذهن منطقی و منسجمی داشته‌اند. مثلا جان میلتون که بزرگ‌ترین شعر روایی انگلیس را نوشته است، منطق‌دان بوده یا خیام خودمان و همچنین سعدی در غزلیات عاشقانه‌اش. به‌طورکلی همه شاعرانی که انسجامی در کارشان هست معلوم است که ذهنشان نوعی خط‌وربط دارد و منظور من از منطق در آن مقاله همین خط‌وربط است. اگر شاعری این خط‌وربط را در ذهنش نداشته باشد نمی‌تواند جز شعر پراکنده بگوید. چنین شاعری مدام کلمات زائد و مترادف و حشو در شعرش می‌آورد و صرفا به تناسب قافیه مضمون می‌سازد. چندی پیش سه جلد کتاب چاپ شد که اگر اشتباه نکنم غزل اجتماعی معاصر ایران از سال 1285 تا 1384 را در بر می‌گرفت. اگر شعرهای این کتاب را شروع کنید به خواندن بعید می‌دانم بتوانید ده صفحه از این غزل‌ها را پشت سر هم بخوانید و آن وقت است که متوجه می‌شوید کار بزرگی که نیما کرد چه بود. نیما در واقع آمد و گفت همه این تکرارها و تصنع و پیرایه‌های زائد باید از شعر حذف شود. نیما آدم کتاب‌خوانده‌ای بود. سیمین دانشور می‌گفت آگاهی‌اش از همه اطرافیانش  بیشتر بود. هم آگاهی سیاسی‌اش و هم آگاهی اجتماعی‌اش. ببینید چه نظمی به عروض داد و چطور نشان داد که عروض شعر نو ادامه طبیعی عروض قدیم است. این کاری که نیما کرد خیلی کار مهمی بود. اخوان می‌گوید بزرگ‌ترین کار نیما همین تکمیل عروض سنتی است. یعنی آمد از دل خود عروض سنتی عروض جدید خودش را بیرون آورد. حالا البته ممکن است عده‌ای همچنان غزل بگویند و ایرادی هم ندارد، ولی امروزه دیگر غزل صرفا مصرف داخلی دارد و نمی‌توان آن را به‌عنوان شعر به جهان عرضه کرد.
 
این‌که خواهش کردم بحث منطق در شعر را که در مقاله‌تان مطرح کرده‌اید بیشتر باز کنید برای این بود که ممکن است این بحث سوءتفاهمی را باعث شود، یعنی بعضی فکر کنند ذهن منطقی به این معنی است که شما می‌نشینید و آگاهانه شعری  را می‌سازید.
نه، منظور من این نبود. منطقی که من از آن صحبت می‌کنم همان ذهنیتی است که آدم از ریاضی، از علم، از نقاشی و از هر چیزی که فرم دارد می‌گیرد. منطق علم فرم است، یعنی مفهوم فرم را به دست می‌دهد. این قضیه فرم را هم من باید در آن مقاله می‌گفتم و درباره‌اش صحبت می‌کردم اما فرصت نشد. آنچه در هنرها مهم است فرم و ساختار است. کاری که ساختار نداشته باشد کار هنری نیست. کار هنری را فرم و ساختار است که زیبا و قابل رؤیت می‌کند. فرم و ساختار است که باعث می‌شود اثری به دل بنشیند. فرم به این شکل که از آن صحبت می‌کنم کشف اساسی ارسطو در قیاس‌ها است. ارسطو با کشف قیاس، علم را پایه‌گذاری کرد. منظور ارسطو توجه به فرم، توجه به شیء و توجه به ساختار است و این کاری است که الان هم در علوم می‌کنند و معتقدند ساختار از همه‌چیز مهم‌تر است
 
پس شما قاعدتا با این حرف موافق نیستید که شعر صرفا زاییده الهام است؟
نه، من با این حرف مخالفم و معتقدم شاعر باید کارگاه داشته باشد و در کارگاهش مرتب و مدام کار بکند. مثل کاری که نیما کرد. کار شاعر باید تداوم داشته باشد. باید بنشیند و واژه‌ها را سبک و سنگین کند. غیر از این کارش می‌شود تکرار مکررات. شما تا با زبان محشور نباشید و دائما در فکر زبان و کاربرد زبان نباشید نمی‌توانید ظرفیت کلمه‌ها را  کشف کنید و از این ظرفیت در شعر استفاده کنید. بعضی‌ها خیال می‌کنند که کتاب پُرورق چاپ‌کردن کار خیلی خوبی است، اما به قول نظامی «آن خشت بود که پر توان زد». از بعضی شاعران مشهور دنیا بیش از دو، سه شعر در آنتولوژی‌ها و گلچین‌های خارجی نمی‌آید. یعنی همان چند شعر است که معروف شده و بقیه‌اش تقریبا به فراموشی سپرده شده. شعر ناب خیلی اندک است. آن شعری که آدم توقع دارد شعر باشد 
بسیار اندک است.
 
آیا قصد ندارید با محوریت بحث منطق در شعر حافظ کتابی بنویسید و مفصل به این موضوع بپردازید؟
این ایده را همیشه داشته‌ام و امیدوارم فرصت پیدا کنم و بتوانم این کار را انجام دهم.
 
مجموعه شعر دیگری آماده انتشار دارید؟
نه، آن تعداد شعر تازه که به اندازه‌ یک مجموعه باشد ندارم، چون اخیرا گرفتار مشکلاتی شدم که هنوز هم اذیتم می‌کند و خوابم را هم آشفته کرده و همین شعر گفتن را قدری برایم سخت کرده است. باید امورم نظمی پیدا کند تا باز بتوانم شعر بگویم.
 
فکر می‌کنید اگر در آینده مجموعه دیگری در بیاورید در ادامه فضای همین شعرها خواهد بود؟
نمی‌دانم. قاعدتا باید در همین حال و هوا باشد مگر اینکه یک اتفاق خیلی شگفتی رخ بدهد و پرت شوم به یک دنیای دیگری. شعر مقوله‌ بسیار خطیری است. ممکن است کسی عمری را بر سر شعر گفتن بگذارد و در نهایت حتی یک شعر ماندگار ازش باقی نماند. ریسک است. خطر کردن است. فرق دارد با این‌که آدم یک رشته خاص علمی یا ادبی را بخواند و در آن زمینه تحقیقات بکند. شعر داستان آفریدن است. برای همین ادعای بزرگی است این‌که آدم دفتر شعری منتشر کند چون با این کار ادعای آفریدن چیزی را کرده است. باید قضیه را خیلی جدی گرفت.

كارور گفته بود ريچارد بهترين است (گفت‌وگو با اميرمهدي حقيقت درباره ريچارد فورد و ترجمه‌ داستان‌هاي ك

وحید اوراز

ريچارد فورد از آن دست نويسنده‌هايي است كه كتابخوان‌هاي ايراني آن‌طور كه شايسته‌اش است از آثارش استقبال نكرده‌اند. حتي مترجمان هم خيلي دير به او روي خوش نشان دادند. شايد يكي از دلايل دير شناختن اين نويسنده امريكايي كه بارها مورد تحسين جشنواره‌هاي ادبي از جمله پوليتزر و پن/فاكنر قرار گرفته است، تصويري است كه با زباني عريان از واقعيت‌هاي تلخ زندگي خانواده‌هاي از هم پاشيده امريكايي ترسيم مي‌كند. ريچارد فورد وقتي قلم به دست مي‌گيرد به احساسات خواننده‌اش فكر نمي‌كند؛ در عوض به واژه‌هايي مي‌انديشد كه به جمله‌ها و عبارات ريتم و لحن مناسب ببخشد. ريچارد فورد نخستين رمانش را در سال 1976 با عنوان «تكه‌اي از قلبم» منتشر كرد. 6 سال بعد وقتي رمان «ورزشي‌نويس» را نوشت كه نشريه «تايم» اين اثر را در فهرست 5 رمان برتر سال 1986 نشاند. يك سال بعد نخستين مجموعه داستان كوتاهش را تحت عنوان «راك اسپرينگز» (در ايران با عنوان «آتش‌بازي» ترجمه شده است) منتشر كرد كه بلافاصله نامش در كنار بهترين داستان‌كوتاه‌نويسان نسل خود قرار گرفت. طي دهه گذشته در ايران «زندگي وحشي»، «تكه‌اي از قلبم»، «كانادا»، «خوش‌بين‌ها» و مجموعه داستان كوتاهش با عنوان «آتش بازي» منتشر شده است. «آتش بازي» با ترجمه اميرمهدي حقيقت نخستين اثر اين نويسنده است كه در ايران به چاپ دوم رسيده است. با اين مترجم درباره جايگاه اين نويسنده، نثر و ترجمه‌هاي موازي صحبت كرده‌ام.

 

وحید اوراز

كمي درباره جايگاه ريچارد فورد در ادبيات امريكاي معاصر صحبت مي‌كنيد؟

ريچارد فورد يكي از پيشگامان داستان‌‌نويسي امريكا است و بسياري از منتقدان او را همپاي نويسندگاني همچون ريموند كارور و توبياس ولف قرار داده‌اند. ريموند كارور در يكي از مصاحبه‌هايش مي‌گويد: «ريچارد بهترين نويسنده در قيد حيات در امريكا است.»

برنده جوايز ادبي معتبر شده است و در كارنامه او سابقه سال‌ها تدريس در حوزه داستان‌نويسي در دانشگاه را مي‌بينيم. فكر مي‌كنم حدود چهل سالي مي‌شود كه در حوزه نويسندگي فعاليت دارد. از ويژگي‌هاي اصلي داستان‌نويسي‌اش مي‌توان به شخصيت‌پردازي و توجه به جزييات شخصيت‌ها، دقت در انتخاب كلمات و توجه به ريتم متن اشاره كرد. بسياري از اوقات آن‌قدر به ريتم متن توجه دارد كه نثرش به شعر نزديك مي‌شود.

منتقدان ريچارد فورد را در جرياني ادبي به نام «رئاليسم كثيف» (Dirty Realism يا Kmart Realism) قرار مي‌دهند. درباره اين مكتب كمي توضيح مي‌دهيد؟

بيل بوفورد كه سردبير مجله ادبي «گرانتا» بود در شماره‌اي از اين نشريه كه در اوايل دهه 1980 منتشر شد، ريچارد فورد، كارور و وولف را خالقان جريان ادبي موسوم به «رئاليسم كثيف» ناميد. او گفته بود كه داستانِ آثاري كه درون اين مكتب قرار مي‌گيرند حول واقعيت‌هاي تلخ زندگي روزمره‌ شخصيت‌هاي طبقه متوسط جامعه مي‌گردند. به‌زعم او اين نويسندگان با خونسردي و خويشتنداري گزنده‌ و عاري از اغراق، تلخي‌هاي زندگي را روايت مي‌كنند. يعني رئاليسم كثيف به داستان‌هايي اطلاق مي‌شود كه رمانتيك يا سانتيمانتال نيستند و نويسنده حقيقت را به شكلي عريان براي خواننده ترسيم مي‌كند. جالب است كه فورد در مصاحبه‌اي كه سال‌ها بعد با همين مجله داشت گفت بوفورد با اين ترفند بازاريابي فروش مجله‌اش را در بريتانيا بالا برده و گفته: «اين كار براي من هم پرمنفعت بوده چون خواننده‌هايم بيشتر شدند و از اين بابت هر چقدر هم از او تشكر كنم باز هم كم است.»

نويسندگاني كه در اين جريان ادبي قرار مي‌گيرند به ويژگي‌هاي نثري خاصي هم قائل هستند؟

معمولا در نثر آنها واژه‌هايي را مي‌بينيم كه در زندگي روزمره شنيده مي‌شوند و نويسنده هيچ‌گونه تلاشي براي تدوين متنش نمي‌كند. واژه‌هاي‌شان معمولا آسان هستند.

از ويژگي‌هاي نثر ريچارد فورد يكي توجه او به جزييات ريز و ظريف زباني است.او آنقدر به ريتم عبارات و جمله‌ها توجه مي‌كند كه متن شبيه به يك شعر به نظر مي‌آيد. چنين ويژگي‌اي چه دشواري‌هايي در ترجمه «آتش‌بازي» پيش پاي شما گذاشت؟

با خواندن متن اصلي تا حدي اين ويژگي را حس كردم. از آنجايي كه نويسنده را در خارج از متنش هم دنبال مي‌كنم و نقدها و مصاحبه‌هايش را هم مي‌خوانم، متوجه شدم كه كلمه برايش بسيار بسيار مهم است. به‌طور مثال در مصاحبه‌اي گفته بود زماني مدت‌ها دنبال كلمه‌اي چهار سيلابي و در واقع كلمه‌اي كه طنيني بلند داشته باشد، بود. با خواندن اين حرف‌هايش و مطالبي كه منتقدان درباره نثر او نوشته‌اند، تمام تلاشم را كردم كه لحن و ريتم او را در ترجمه حفظ كنم و مناسب‌ترين كلمه ممكن را كه حق مطلب را ادا مي‌كند، انتخاب كنم. از همين جهت هم فرآيند ويرايش اين مجموعه داستان زمان برد و ويراستاران نشر ماهي هم با دقت روي نثر ترجمه كار كردند.

در مقدمه كتاب «آتش بازي» نوشته‌ايد كه سال 2013 اين مجموعه داستان كوتاه را ترجمه كرده بوديد. چرا اين‌قدر دير منتشر شد؟

فرآيند آماده‌سازي اين كتاب بيش از 5 سال زمان برد. از يك طرف حدود يك سال به صورت ناپيوسته روي ترجمه اين كتاب كار كردم و روند نشر كتاب هم چهار سال طول كشيد. فكر مي‌كنم نتيجه كار، خوب از آب درآمده است و تا آن حدي كه ترجمه مي‌توانست به اصل اثر نزديك باشد، نزديك است.

ريچارد فورد از واسط دهه هفتاد ميلادي مي‌نوشت و دو دهه بعد آثارش مورد اقبال عمومي و تحسين جشنواره‌هاي ادبي مهم مثل پوليتزر و پن/فاكنر قرار گرفت. اما از معرفي اين نويسنده در ايران يك دهه هم نمي‌گذرد. به نظر شما دليل اينكه ريچارد فورد اين‌قدر دير در ايران معرفي شده است، چيست؟

وظيفه مترجم - در هر زباني كه به آن مسلط است- اين است كه آثار برتر و شاخص جهاني را به خواننده معرفي كند. در ايران كه محدوديت‌ها كمي بيشتر است و خواننده به كتاب‌هاي چاپ‌شده به زبان‌هاي مختلف دسترسي ندارد، نقش مترجم كمي پررنگ‌تر مي‌شود. اما من هم نمي‌دانم چرا مترجم‌ها زودتر از اين سراغ معرفي ريچارد فورد نرفته‌اند.

فكر نمي‌كنيد دليلش اين باشد كه اغلب مترجم‌ها به معرفي آثار نويسنده‌هاي شناخته‌نشده يا كمتر مشهور در ايران، نمي‌پردازند و بيشتر سراغ آثاري مي‌روند كه نويسنده‌اش قبلا معرفي شده و در ايران بازاري براي خودش دارد؟

در طول فعاليتم در حوزه ترجمه خيلي با اين موضوع ميانه‌اي نداشته‌ام. هميشه اين ريسك را كرده‌ام و جسارت به خرج داده‌ام و نويسنده‌هاي جهاني جديدي را در ايران معرفي كرده‌ام. پتانسيل نويسنده‌ها را ارزيابي كرده‌ام و حدس زده‌ام كه بعدها آثار بهتر و شاخص‌تري را عرضه مي‌كنند كه مخاطب بيشتري هم خواهند داشت و به همين دليل سراغ معرفي‌شان در ايران رفته‌ام. خوشبختانه به تدريج خواننده‌ها هم به انتخاب‌هاي من اطمينان كرده‌اند. مثلا جومپا لاهيري را نخستين‌بار در ايران معرفي‌ كردم. در مجموعه داستان‌هاي «خوبي خدا» و خريدن لنين» كه گلچيني از داستان‌هاي كوتاه ادبيات جهان است آثار نويسندگاني مثل موراكامي را ترجمه كردم كه بعدتر در ايران كارهاي بيشتري از آنها ترجمه شد و جايگاه خودشان را در ميان مخاطبان ادبيات مستحكم كردند. اما در عين حال آثار نويسنده‌هايي را هم معرفي كرده‌ام كه آنچنان كه بايد حق مطلب در موردشان ادا نشده است. مثلا كتاب «آواز بي‌ساز» نوشته كنت هريف، رمان‌نويس امريكايي و مجموعه داستان «كفش‌هاي خدمتكار» نوشته برنارد مالامود را ترجمه كرده‌ام كه مخاطب چندان توجهي به آنها نشان نداد. مالامود يكي از قله‌هاي ادبيات امريكا شناخته مي‌شود و يك نسل قبل از ريچارد فورد حرفه نويسندگي را آغاز كرد.

همانطور كه گفتم يكي از وظايف مترجم اين است كه خطر كند و جسارت داشته باشد و آثار جديدي را در كشورش معرفي كند. حتي اگر آن كتاب با اقبال عمومي روبرو نشد شهامتش را از دست ندهد و همچنان به كارش ادامه دهد چراكه با گذشت زمان خواننده‌هاي جدي اين كتاب را كشف خواهند كرد و مهجوري كتاب از بين مي‌رود و به نوعي مي‌توان گفت اثر زنده مي‌شود. به جرات مي‌توانم بگويم مجموعه داستان «لاتاري، چخوف و داستان‌هاي ديگر» ترجمه آقاي جعفر مدرس صادقي حدود يك دهه بعد تجديد چاپ شد و بعد از آن اتفاق بود كه انگار نسل جديد كتاب‌خوان با آن ارتباط برقرار كردند و چاپ‌‌هاي مجدد آن با فاصله‌هايي كوتاه منتشر شدند.

فكر نمي‌كنم در كارنامه شما ترجمه موازي يا همزمان باشد و همان‌طور كه گفتيد معرفي نويسنده‌هاي جديد براي شما اهميت دارد. از نظر شما مساله ترجمه‌هاي موازي چه لطمه‌اي به كار مترجم‌هاي جدي و بازار ترجمه وارد مي‌كنند؟

البته من هم ترجمه همزمان در كارنامه‌ام دارم. نسخه اصلي رمان «غول مدفون» نوشته كازوئو ايشي‌گورو را در اولين روزي كه منتشر شد، خواندم و برحسب علاقه‌اي كه به ايشي‌گورو داشتم بلافاصله پس از تمام كردن كتاب، شروع به ترجمه‌اش كردم. اما خب در اين ميان مترجم‌هاي ديگري هم بودند كه دست به ترجمه اين اثر زدند و تقريبا در يك زمان، ترجمه‌هاي ما از اين كتاب چاپ شد.

در مورد ترجمه همزمان دو مبحث وجود دارد؛ يكي اينكه از نظر من اساسا ترجمه‌هاي مختلف از يك اثر اشكالي ندارد. به اين دليل كه مخاطب نهايتا آن ترجمه‌اي را كه با آن بيشتر ارتباط برقرار مي‌كند و نثرش دلنشين‌تر است، انتخاب مي‌كند. ايرادي كه وجود دارد اين است كه ناشر در اينجا تصميم‌گيرنده است و بايد مانند يك فيلتر عمل كند و اثر فاقد ارزش ادبي را منتشر نكند. تعدد ترجمه نه تنها لطمه‌اي به كار مترجم‌ها وارد نمي‌كند بلكه باعث مي‌شود مترجم‌ها در اين وضعيت ترجمه تميزتر و دلنشين‌تري را ارايه بدهند تا مخاطب ارتباط بهتري با آن برقرار كند.

بحث ديگري كه وجود دارد اين است كه زبان مدام در حال تحول و دگرگوني است و در هر نسلي زباني تازه شكل مي‌گيرد و به همين دليل ضرورت ترجمه مكرر احساس مي‌شود. بطور مثال اگر ترجمه‌هاي دهه چهل را مطالعه كنيد متوجه مي‌شويد به دليل تحولاتي كه زبان به خودش ديده است نياز است كه آن آثار بازترجمه شوند. در فاصله‌هاي چند دهه ترجمه‌هاي مكرر بايد اتفاق بيفتند. در عين حال ترجمه‌هاي قديمي هم واجد ارزش‌هاي ادبي هستند و از طرفي برشي از فضاي زباني آن دوره‌اي كه ترجمه شده‌اند در اختيار خواننده مي‌گذارند.

از اين لحاظ اين سوال را مطرح كردم كه نويسنده‌هاي بزرگي در دنيا داريم كه در ايران معرفي نشده‌اند اما ...

اين را هم بايد در نظر گرفت كه تعداد نويسنده‌هاي خوب جهان بسيار بسيار زياد است و اگر تمام مترجمان ايران را بسيج كنيم و از آنها بخواهيم اثر جديدي را معرفي كنند، حتي خود نويسنده‌ها هم معرفي نمي‌شوند چه برسد به آثارشان كه ممكن است يك تا ده اثر باشد. بنابراين اساسا اين انتظار كه تمام آثار جديد دنيا منتشر شوند، انتظار بجايي نيست.

اما در مورد برخي آثاري كه مترجم صلاحيت ترجمه‌ و دانش كافي را ندارد اگر سراغ آثار مهم دنيا و نويسنده‌هايي كه نثر سخت‌خوان و پيچيده‌اي دارند، بروند به همين ترتيب يك اثر واقعي ترجمه خوبي ندارد و خواننده نه تنها اثر بلكه نويسنده را پس مي‌زند. اينجاست كه به كار مترجم جدي و بازار ترجمه لطمه وارد مي‌شود. بنابراين از نظر من مترجم‌ها بايد دانش بيشتري از زباني كه ترجمه مي‌كنند داشته باشند و از نويسنده و اثري كه ترجمه مي‌كنند شناخت بيشتري به دست بياورند. به اين ترتيب نويسنده‌هاي جديدي معرفي مي‌شوند كه اثري در خور توجه و خواندني دارند.

منظور من كتاب‌هايي است كه در دو دهه گذشته حداقل چهار مترجم سرشناس آنها را ترجمه كرده‌اند و در اين بازه زماني تعدادي مترجم گمنام هم سراغ‌شان رفته‌اند كه حتي حالا فراموش شده‌اند. مثل «1984» نوشته جورج اورول يا «شازده كوچولو» كه به جرات مي‌توانم بگويم هر سال ترجمه جديدي از اين كتاب‌ها بيرون مي‌آيد. اين اتفاق گاهي مشكوك است و انگار كه ناشر به قصد كتاب‌سازي و سودآوري سراغ اين آثار رفته است تا اينكه مترجمي گمنام را استخدام كرده باشد و از او بخواهد ترجمه‌اي شسته‌رفته‌تر در اختيار خواننده بگذارد.

در اينجا نقش ناشر مهم است اما بالاخره هر مترجمي در برهه‌اي گمنام است. بنابراين لزوما ايرادي در اين نيست كه مترجمي گمنام اثري را ترجمه كند و موضوعي كه اهميت بيشتري دارد اين است كه متن ترجمه چقدر واجد ارزش‌هاي ادبي است؟ نثر فارسي تميز و درخشاني دارد؟ خواننده هم حق دارد كه از ميان چند ترجمه يا از ميان چند مترجم، يكي را انتخاب كند.

شما در طول فعاليت در حوزه ترجمه آثار ادبي جهان مثل آثار جومپا لاهيري از هند، موراكامي از ژاپن و ايشي‌گورو از انگليس را ترجمه كرده‌ايد و فقط به ترجمه آثار ادبي امريكا اكتفا نكرده‌ايد. فكر مي‌كنيد دنيايي كه ريچارد فورد ترسيم مي‌كند چقدر به دنياي اين نويسندگان نزديك است و چقدر با آنها فاصله دارد؟

نويسنده‌هايي كه نام برديد ريشه‌هايي غيرامريكايي دارند اما ريچارد فورد نويسنده‌اي كاملا امريكايي است. اين نويسنده تلاش دارد از تجربه‌هاي زندگي در امريكا تصويري ارايه بدهد كه به زندگي در سراسر جهان قابل تعميم باشد. از اين جهت مولفه‌هاي زندگي امريكايي را پررنگ‌تر مي‌بينيم يعني پررنگ‌تر از نويسنده‌هايي كه ريشه‌هاي غيرامريكايي دارند. در عين حال هر نويسنده‌اي فارغ از اينكه در كجا و از كجا مي‌نويسد، نهايتا بايد تجربه‌هاي انساني را به صورتي منتقل كند كه اثرش براي همه قابل درك و ملموس باشد و هر چقدر اين خصوصيت را بهتر پرورش بدهد، محبوب‌تر هم خواهد شد. نويسنده‌هاي ديگري كه انتخاب كرده‌ام هم آثاري جهان‌شمول داشته‌اند. به اين دليل هم آثارشان را انتخاب و ترجمه كرده‌ام كه توانستم با آنها ارتباط برقرار كنم. اين ويژگي مشترك ريچارد فورد و نويسنده‌هايي است كه نام‌شان را آورديد.

برشي از تاريخ ادبيات داستاني ايران (كوتاه درباره كتاب دريچه جنوبي به همت زنده‌ياد كورش اسدي)

وحید اوراز

كتاب «دريچه جنوبي» حاصل تلاش زنده‌ياد كورش اسدي و غلامرضا رضايي در جمع‌آوري بهترين داستان‌هاي نويسندگان خوزستاني و نقد و بررسي آنهاست. كتابي كه با خواندنش مي‌توانيم به بخش‌هايي از تاريك و روشن روايت‌خيزترين منطقه در كشور پي ببريم. كتاب «دريچه‌ جنوبي‌‌؛ تاريخچه داستان خوزستان در بستر شكل‌گيري و گسترش داستان‌نويسي ايران» دربرگيرنده‌ 48 داستان كوتاه از 48 نويسنده خوزستاني است. در اين كتاب داستان‌هاي كوتاهي از احمد محمود، ناصر تقوايي، منوچهر شفياني، محمد ايوبي، ناصر موذن، امير نادري، بهرام حيدري، نسيم خاكسار، علي‌مراد فدايي‌نيا، عدنان غريفي، قباد آذرآيين، يارعلي پورمقدم، اصغر عبداللهي، قاضي ربيحاوي، فتح‌الله بي‌نياز، فرهاد كشوري و... منتشر شده است. در بخشي از مقدمه كتاب آورده‌اند: «… خطه‌ جنوب و علي‌الخصوص استان خوزستان به‌دليل شرايط جغرافيايي منطقه‌اي نقش موثر و ممتازي در ترويج اين شكل ادبي دارد و كتاب حاضر با همين انگيزه به چگونگي علل پيدايش و رونق داستان در ايران و خوزستان نوشته شده است. در بخش ابتدايي به وضعيت و موقعيت اجتماعي‌، سياسي و ‌فرهنگي ايران در زمان پيدايش داستان كوتاه در غرب اشاره‌اي گذرا كرده‌ايم و علل نفوذ و تاثير اين شرايط در تغيير نگرش و تحول ادبيات معاصر مدنظر بوده است...» كورش اسدي كه خود از نويسندگان با استعداد جنوب كشور است، در گزينش داستان‌هاي اين مجموعه كمال دقت و ظرافت را به كار برده و آثاري را در اين كتاب گنجانده كه هم سير واقعي رشد ادبيات داستاني در كشور را نشان مي‌دهد و هم نقش موثر نويسندگان جنوب كشور در اين راستا را. انتخاب داستان‌هايي با نوعي هارموني خاص به همراه استفاده از تكنيك‌هاي متداول در چند دهه موثر از داستان‌نويسي را مي‌توان به عنوان برگ‌هاي برنده اين كتاب به حساب آورد؛ كتابي كه پيشنهاد خواندنش را داريم.كتاب دريچه جنوبي را مي‌توان به عنوان يكي از جامع‌ترين كتاب‌ها پيرامون ادبيات داستاني جنوب به‌طور اخص و ادبيات داستاني كشور به‌طور اعم ارزيابي كرد. اسدي در اين كتاب به بعضي نويسندگان جنوبي هم بها داده كه آثارشان با وجود گيرايي و خواندني‌بودن، آن‌گونه كه بايد و شايد تاكنون ديده و خوانده نشده‌اند. نويسندگاني چون «ماهزاده اميري، بهاره ‌الله‌بخش، مهدي ربي، تبسم غبيشي، حبيب باوي ساجد، غلامرضا شيري، مريم دلباري، سروش چيت‌ساز، سپيده سياوشي، فرشته توانگر، داريوش احمدي و...»

فغان ز جغد جنگ (درباره مجموعه‌داستان «از اين مكان»، نوشته قاضي ربيحاوي)

وحید اوراز

بعضي درون‌‌مايه‌هاي داستاني وابسته به تجربه‌‌ زيسته‌‌ نويسنده‌‌اند. بعضي‌‌هاي ديگر اما فراگير‌‌ترند و وابسته به تجربه‌هاي مشترك و تكرارشونده انساني. پرداختن به جنگ درون‌‌مايه‌‌اي است از همين نوع دوم كه فارغ از مكان و زمان موجب برانگيختن دردها و حس‌‌هاي مشتركي مي‌‌شود.

از مجموع ده داستان كتاب «از اين مكان» جز داستان‌هاي «چهل طوطي» و «شب بدري» كه تاريخ نوشتن‌شان به پيش‌ از دوران جنگ برمي‌گردد، باقي همه حال‌‌وهواي جنگ دارند و آدم‌‌هايي را روايت مي‌كنند كه هركدام به طريقي در بلاتكليفي و استيصال دوران جنگ گرفتار شده‌‌اند. قاضي ربيحاوي با بهره‌ بردن از تجربه زيسته خودش در جنگ ايران و عراق، داستان‌هايي درباره جنگ نوشته كه مي‌‌توان آنها را به هر جنگ ديگري نسبت داد؛ از حال‌‌وهواي سربازي كه درست نمي‌‌داند در اين جنگ چه مي‌كند (داستان «مواجهه»)، تا شهيدي كه گورش هم مانند خودش و زندگي‌‌اش بي‌‌نام‌و‌نشان گم مي‌‌شود (داستان «حفره»)، تا خانواده‌‌اي كه زير آتش‌‌باران دشمن با پاي پياده، بدون ذره‌‌اي اميد و با غم رها كردن تمام داشته‌هاي‌شان درحال گريختنند (داستان «دشت بين‌‌راه») . داستان‌هاي اين مجموعه همگي روايت‌‌گر اندوهند؛ اندوهي كه در تمامي مجموعه بازنمايي شده و مي‌‌توان هيئت سياه و هولناكش را در پس هزاران آسيب دوران جنگ ديد.

تمركز ربيحاوي روي همين آسيب‌‌ها است؛ آسيب‌‌هايي كه در لايه‌هاي سطحي خودشان را نشان نمي‌دهند. آسيب زندگي پدر و دختري كه در داستان زخم به خوابگاهي در تهران مهاجرت اجباري كرده‌‌‌‌اند و حالا پدر به دخترش كه براي خرج زندگي كار مي‌كند شك كرده و قصد كشتنش را دارد. يا زندگي درحال فروپاشي زيبا -شخصيت محوري داستان «گلدان»- كه شايد در اتاق ديگري از همين خوابگاه است و مي‌‌خواهد شوهرش را ترك كند؛ چون تحمل ندارد مادر پير و ازكارافتاده شوهرش با آنها زندگي كند. ربيحاوي نگاهي آسيب‌‌شناسانه و انتقادي به جنگ دارد. زنان در اغلب داستان‌هاي اين مجموعه شخصيت‌هاي ‌‌محوري‌ هستند؛ زيباي داستان «گلدان»، فرخنده داستان «زخم»، شيرينِ داستان «سرسره»، يا دختر بي‌‌نام پيرمرد داستان «مسجد»، همه زناني‌‌اند كه به‌شكلي در اين گردباد گرفتار شده‌‌‌‌اند. حتي در دو داستان «چهل ‌‌طوطي» و «شب بدري» هم كه جنگ درون‌‌مايه اصلي نيست، زنان شخصيت اصلي و آسيب‌‌پذير ماجرا هستند؛ زناني كه گويي مانند مادر داستان «مادرانه» تمام عمر دنبال زندگي دويده‌‌‌‌اند و زندگي هميشه براي‌شان ميان كابوس و واقعيت معلق مانده است.ربيحاوي با استفاده از فرم‌‌هايي خلاقانه و بياني تمثيلي معنايي ماندگار و لايه‌‌اي عميق‌‌تر را در داستان‌هايش مي‌‌سازد.

به همين دليل است كه با گذشت چند دهه از چاپ اولش، مجموعه‌داستان «از اين مكان» هنوز هم داستان‌هايي خواندني‌‌ و لايه‌هايي براي كشف دارد. اين بيان روايي گيرا زاييده نگاهي از درون به مقوله جنگ و ايستادن در كنار مردماني است كه بيشترين آسيب را از جنگ مي‌‌بينند؛ مردماني كه مانند قاسم در داستان «حفره» براي هميشه از ياد مي‌‌روند، بي ‌‌اينكه بودن‌شان در يك طرف جبهه فرقي با طرف ديگر داشته باشد؛ قربانياني كه گويي روي ريلي ايستاده‌‌‌‌اند كه از هيچ‌سو به جايي نمي‌‌رسند. استفاده از فرم دايره‌‌وار روايت در داستان‌هاي «حفره» و «گلدان» تاثير اين مضمون را بيشتر كرده؛ فرمي كه زندگي بسته مردماني را نشان مي‌دهد كه راه فراري ندارند، مردماني بي‌‌نام‌ونشان كه هيچ يادي از آنها در يادها نمي‌‌ماند و نام‌‌شان هم مانند جان‌‌شان در غبار تاريخ گم مي‌‌شود.

زندگي در ايران و امريكا (نگاهي به كتاب لبخند بي‌لهجه)

كتاب لبخند بي‌لهجه انعكاسي از نگاه جذاب و طنزآميز نويسنده به زندگي در ايران و امريكاست كه باورهاي مشترك را با وجود ديواري كه مرزها ايجاد كرده‌اند، يادآور مي‌شود. اين كتاب در

30 بخش با عناويني طنزآميز مي‌كوشد كوچك‌ترين مسائلي را كه در زندگي با آن مواجهيم، در شمار نادرترين پديده‌هايي جلوه دهد كه ممكن است تكراري نداشته باشند و با استفاده از الفاظي ساده، رنگ خاكستري را از چهره تكراري برخي روزهاي عمر بردارند. تجارب كوچك نويسنده در خلال شرح گذر سال‌هاي عمرش و خلق تصاوير زيبا از خلال توصيف‌هاي ساده، خواننده را به دنبال كردن ماجرا ترغيب مي‌كند. نويسنده اثر با بازگشت به گذشته كه در ايران زندگي مي‌كرد، با استفاده از عناصر خيال، دوران كودكي خود را رقم مي‌زند و حين اين جريان، داستان وقايع اجتماعي و وضعيت مردم، زندگي شهرنشيني و مصايب آن را توصيف مي‌كند. به عنوان نمونه، او در بخشي از خاطرات كودكي‌اش، متوجه مي‌شود كه به اين دليل از گردگيري خانه لذت مي‌برد كه آن را نبرد خوبي و بدي مي‌داند و معتقد است، كارگران خانه به خوبي تمامي زواياي خانه را نمي‌گردند تا غبار را به‌طور كامل از بين ببرند!

او مي‌كوشد تا در خلال بيان داستان زندگي خود، درس‌هايي را به ساكنان شهرها به ويژه شهرهاي بزرگ يادآور شود كه لازمه همزيستي مسالمت‌آميزند. نويسنده در جريان رشد خود، نحوه آشنايي‌اش با برخي اتفاق‌هاي زندگي نظير دوري، غربت، دوستي‌هاي جديد، از دست دادن عزيزان، نگرش‌هايي كه درباره رفتار با كودكان متداول بودند و... را تشريح مي‌كند. او نكات ظريفي را درباره رفتار با كودكان و دريافت‌هاي آنها در دوره‌‌هاي مختلف زندگي يادآور مي‌شود كه بزرگ‌ترها فراموش كرده‌اند كه روزي خودشان هم در اين دوره زندگي مي‌كردند. او از اين طريق مسائلي را در برخورد با كودكان يادآوري مي‌كند كه مي‌توانند در سنين بزرگسالي تاثيرات فراواني در نحوه برخورد و تفكر آنها داشته باشد. استفاده از كلمات طنزآميز متن اين كتاب، خواننده را به‌طور ضمني با برخي رفتارهاي ناشايست اجتماعي كه در قالب فرهنگ درمي‌آيند، آشنا مي‌كند؛ رفتارهايي مانند دروغ گفتن، غيبت، بدگويي و كنجكاوي‌هاي بيش از حد كه در اغلب تغييرات زندگي اجتماعي نظير مراسم ازدواج، ورود فردي جديد به دايره ارتباطات قبلي، تغيير مكان، خريد وسايل جديد و... رخ مي‌دهند.

فيروزه دوما همچنين با تبيين برخي شرايطي كه خودمان ايجاد كرده‌ايم، در قالب كودكي كه از بيرون به اوضاع مي‌نگرد، برخي از سياهي‌هايي را كه مي‌توانند رنگي ديگر به خود گيرند، تداعي مي‌كند و مي‌كوشد پيچيدگي‌هاي روابط و تعاملات انساني را ساده‌تر كند. نحوه مواجهه با شرايط و رخدادهايي كه در طول زندگي هر فرد ممكن است بارها تكرار شوند، ازجمله آموزه‌هاي غيرمستقيمي است كه خاطرات نويسنده اثر به آن توجه دارد. تعارف كردن، يكي ديگر از ويژگي‌هاي ايرانيان است كه در اين كتاب به آن اشاره مي‌شود و نوع برخوردي كه ميهمان دربرابر تعارفات ميزبان دارد، بخش‌هايي از اين كتاب را رقم مي‌زنند.

عروساني كه شهر را غرق نور مي‌كنند (رمان جديد مصطفي مستور از امروز در كتابفروشي‌ها)

وحید اوراز

گرچه نخستين كتاب مصطفي مستور مجموعه‌اي از قصه‌هاي او بود كه در سال 77 با نام «عشق روي پياده‌رو» منتشر شد اما سال پاياني آن دهه، انتشار اولين رمان او، «روي ماه خداوند را ببوس» بود كه نام نويسنده‌اش را سر زبان‌ها انداخت.

حالا از آن روزگار و از زمان چاپ نخستين كتاب اين نويسنده خوزستاني بيش از دو دهه مي‌گذرد و او در اين سال‌ها آثار متعددي چه در قالب رمان، چه مجموعه قصه، چه نمايشنامه و چه ترجمه انتشار داده است. به تازگي نشر مركز رماني از مستور منتشر كرده با عنواني به لحاظ صورت نوشتاري غريب: «معسوميت». رماني كه قرار است امروز راهي بازار كتاب شود.

از چند نمونه سطر محاوره‌اي كه از اين رمان در رسانه‌ها منتشر شده، دستكم يك چيز برمي‌آيد؛ اينكه «زن» در مقام سوژه، گويا در «معسوميت» هم پاي ثابت قصه است. در اغلب آثار مستور، زن موقعيتي كانوني دارد و بعضا حتي مهم‌ترين موضوع قصه است. گرچه محوريت «زن» به مثابه سوژه تنها مختص آثار مستور نيست اما آنچه به رمان‌ها و قصه‌هاي كوتاه او از اين حيث موقعيتي ديگر مي‌دهد، ماهيت - اگر اصطلاح رسايي باشد- فرازميني زنان اين آثار است. از اين منظر در تقابل دو گونه مفروض از حضور زن در ادبيات قصوي ايران به معناي معاصر كلمه و بعد از «بوف كور»، شايد بتوان مستور را روايتگر «زن اثيري» در مقابل «زن لكاته» دانست. روايتي از زن، قابل انطباق بر معشوقي كه قرن‌ها در ادبيات تغزلي و غنايي فارسي مورد خطاب قرار گرفته. روايتي برآمده از جهان‌بيني آشنايي كه مسير عشق‌ورزي را نه در عالم واقع كه در افلاك و جايي منتزع از عالم خاكي امتداد مي‌دهد.

زنان آثار مستور هم به سبب همين جهان‌بيني، غالبا وجهي فرازميني دارند. مومن، روشن‌بين، پايبند به عهد، درون‌گرا و در عين حال دست‌نيافتني و به تملك درنيامدني و در يك كلام آميخته به امر قدسي. مي‌توان حدس زد كه رمان تازه انتشار يافته مستور هم كه تا اين لحظه هنوز به دست نويسنده اين سطرها نرسيده، در نسبتش با زن به مثابه سوژه، چنين مختصاتي داشته باشد. از بازي نويسنده با حروف در نامگذاري كتاب كه بگذريم، تداعي اوليه «معسوميت» بيش و پيش از هر چيز همان مفهوم معصوميت است. مصدري -نمي‌دانم مهجور يا مجعول- كه دهخدا اسم فاعلش يعني «عاسم» را «رنج و سختي رساننده بر عيال» معني كرده است كه خود بخش ديگري از الگوي ذهني ما از كتاب ناديده نويسنده نام‌آشناي‌مان را تكميل مي‌كند. اينها را بگذاريم در كنار ديگر مصالحي كه از كتاب داريم. همان نمونه سطرهاي محاوره‌اي منتشر شده از رمان كه گفتم:

«...‌ مي‌خواستم رييس‌جمهوري، شهرداري، وكيلي، وزيري و چيزي بودم و مي‌تونستم دستور بدم يك روز را به اسم «روز عروس» اسم‌‌گذاري كنند و تو اون روز همه زن‌هاي شهر از پير و جوون گرفته تا مجرد و متاهل تا بچه و بزرگ و سالم و مريض و آزاد و زندوني، همه لباس عروس بپوشند و بريزند تو خيابون‌هاي شهر و همه ‌جا را غرق نور كنند.»

حالا بايد منتظر ماند و ديد كه كتاب تازه مستور در ادامه نگاه ايده‌آليستي اين نويسنده به هستي چه روايتي از «زن» خود براي مان به همراه آورده است.

کتابخانه

پیاده

«پياده» عنوان تازه‌ترين كتاب بلقيس سليماني است كه مدتي پيش در نشر چشمه منتشر شد. «پياده» داستاني است كه در دهه شصت مي‌گذرد و شخصيت محوري‌اش هم زني است كه به‌همراه شوهرش از روستايي در كرمان به تهران آمده‌اند. شوهر زن در تهران به زندان مي‌افتد و زنِ جوان با بچه‌اي در شكم در شهري كه هيچ شناختي از آن ندارد تنها مي‌ماند. «پياده» حكايت زني تنهاست كه هيچ‌چيزي از جغرافياي شهري كه در آن زندگي مي‌كند نمي‌داند و از آن بدتر از بحران‌هاي سياسي و اجتماعي تهرانِ آن دوران هم هيچ اطلاعي ندارد: «اين شهر را دوست ندارد. اين كوچه‌ها، اين مردم را دوست ندارد. چهار روز است ناخوش است، چهار روز است تنها و بي‌كس است، يكي نيامده بپرسد مرده‌اي يا زنده. اينجا ديگر كجاست؟ اگر گوران بود، حالا كل محله تاج‌احمدي‌ها به عيادتش آمده بودند، دلداري‌اش داده بودند، برايش دلسوزي كرده بودند». زن از قواعد و مختصات شهر سر درنمي‌آورد و حتي نمي‌داند از كجا و چگونه مي‌تواند تلفن بزند. او اسير شرايطي شده كه خودش نقشي در پيش‌آمدنشان نداشته و هرچه مي‌گذرد، شرايطش بحراني‌تر هم مي‌شود. او در دل تهران تنها مانده و حتي خانواده‌اش هم پذيرايش نيستند. در بخشي از توضيحات پشت جلد كتاب آمده: «زني باردار در تهران سال‌هاي دهه شصت كه گرسنه و رانده شده تصميم مي‌گيرد به زنده‌ماندن... سليماني رئاليسم تلخ و قصه‌گو را در اين ميان به شكلي متفاوت اجرا مي‌كند. تنهايي قهرمان و فضاي جبرآلودي كه پيرامونش وجود دارد، تمام جهانش را دربر مي‌گيرد و دست‌آخر نيز اتفاقاتي رخ مي‌دهند غيرمنتظره. پياده رماني است كه مخاطب را وادار مي‌كند كه آن را بخواند و شاهد رنج باشد و البته ميل به زيستن، در شرايطي كه همه‌چيز براي مردن مهياست».

راوي «پياده» داناي كل محدود است و در اين رمان با زني روبه‌رو هستيم كه توانايي روبه‌روشدن با گرفتاري‌هاي زندگي‌اش را ندارد، اما در اوج ناتواني مي‌خواهد كه خودش را نجات دهد و زنده بماند. در بخشي از كتاب مي‌خوانيم: «خورشيد به خون نشسته. دل او هم پر از خون است. قلبش شكسته. گوراني‌ها قلبش را شكسته‌اند. خورشيد مي‌رود كه در دل كوير پنهان شود. او هم مي‌رود تهران تا خودش را گم‌وگور كند. از گوران گريخته، از كرمان هم مي‌گريزد. بايد تا مي‌تواند خودش را از خويش و آشنا پنهان كند. هرچه مي‌كشد از همين‌هاست كه قديمي‌ها گفته‌اند گوشتت را بخورند، استخوانت را بيرون نمي‌اندازند. حتم مردم قديم اين‌طور بوده‌اند، وگرنه او كه اگر شبانه از گوران فرار نكرده بود، خانواده كرامت و خانواده خودش وسط گوران سنگسارش مي‌كردند».

 

استخوان

«استخوان» عنوان رماني است از علي‌اكبر حيدري كه به‌تازگي در نشر چشمه منتشر شده است. «استخوان» با كابوس و صداي گريه و جاي خالي تفنگ و فرار آغاز مي‌شود و همين تصوير ابتدايي كتاب مقدمه‌اي است براي هراس و خشونت پنهاني كه در تمام داستان حضور دارد:‌ «كاوه چشم باز كرد. سقف برايش ناآشنا بود. چشم هم گذاشت و دوباره باز كرد. يادش آمد كجاست، اما خواب بد انگار به لحظه‌اي گم شد. هرچه فكر كرد، چيزي از خواب يادش نيامد. چيزهاي واقعي زود جاي رؤيا را مي‌گيرند. يكي از تيرخرماهاي سقف شكم داده بود. دست كشيد به گَل و گردنش؛ خيسِ خيس بود. صداي گريه مي‌آمد. دست دراز كرد و كاسه سفالي را از بالاي متكا برداشت؛ آبش گرم شده بود. بايد مي‌رفت پايين پي صبحانه. خواست غلت بزند، اما پتوي مچاله رفت زير شكمش و نتوانست. پتو را از زيرش كشيد. جاي تفنگ برنوِ‌ باباجان روي ديوار خالي بود. ديشب سر جاش بود يا مثل حالا فقط جاي تميزش روي ديوار سياه از دوده بخاري هيزمي معلوم بود؟ يادش نمي‌آمد. اما از همان اولين خاطره‌هاي واضح بچگي به ياد داشت كه باباخان جانش به تفنگ بند بود. محال بود بي‌علت تفنگ را از ديوار بردارد. صداي باباخان از توي حياط مي‌آمد و صداي گريه‌اي كه قطع نمي‌شد».

داستان «استخوان» در سيستان و در منطقه‌اي مرزي اتفاق مي‌افتد؛ در نقطه‌اي كه مي‌توان از آنجا به آن سوي مرز فرار كرد. «استخوان» داستان جواني است كه به اين نقطه مرزي آمده و در خانه نزديكانش پنهان شده تا در فرصتي فرار كند؛ اما حضورش در اين خانه رازي پنهان را آشكار مي‌كند و اتفاقاتي پيش‌بيني‌نشده را رقم مي‌زند. در بخشي از توضيح پشت جلد كتاب درباره رمان مي‌خوانيم: «قهرماني كه از مركز گريخته، ناگهان خود را مواجه مي‌بيند با مكاني كه انگار از هر جايي ناامن‌تر است و جان‌هاي بسياري در آنجا پرسه مي‌زنند. رمان استخوان اثري است كه در آن هراس، تنهايي و البته كشف خشونت حضور پررنگ دارد؛ داستاني كه از يك راز، رازي كه بوي خون مي‌دهد و سال‌هاست در جايي مدفون مانده است». در داستان «استخوان» كاوه و مرجان به‌خاطر اتفاقاتي كه رخ مي‌دهد به جست‌وجو در گذشته‌شان مي‌پردازند و اين جست‌و‌جو خواننده را با اتفاقات ديگري روبه‌رو مي‌كند. در بخشي از داستان مي‌خوانيم: «كاوه به پشت‌سر نگاه كرد؛ كسي دنبالش نبود. حتما برايش گران تمام مي‌شد؛ شكستن در بازداشتگاه و زخمي‌كردن سرباز حین انجام وظيفه. اما حالا نمي‌خواست به آن فكر كند. دلش شور مرجان را مي‌زد. اين‌جور مواقع معمولا ذهن آدم بدترين اتفاق‌ها را تصور مي‌كند. واقعا بدترين حالت چه بود؟ گم‌شدن مرجان؟ گم‌شدني مثل آن دو دختر يا مثل پدرش كه به روايت عموبزرگ سرش را زير آب كرده بودند؟ نه، نه، غيرممكن بود. پدربزرگ اين‌طورها هم نبود... دوباره پشت‌سرش را نگاه كرد. نمي‌توانست تندتر از اين برود. هنوز تمام بدنش از سقوط ديروز كوفته بود و شانه‌اش كه كوبيده بود به در بازداشتگاه درد مي‌كرد و سرش... دست كشيد به جاي زخم. دردش از زخم نبود، بيشتر گيجي بود تا درد». پيش از اين مجموعه‌داستان «بوي قير داغ» و رمان «تپه خرگوش» از علي‌اكبر حيدري منتشر شده بود.

 

اندیشیدن به مرگ

اگر دشمن پیروز شود، حتی مرده‌ها هم از دستش رهایی نمی‌یابند

وحید اوراز

«درياس و جسدها»، نوشته بختيار علي، از تاريخي مي‌گويد كه بايد به ياد آورده شود. اين كتاب كه اخيرا با ترجمه مريوان حلبچه‌اي از سوی نشر ثالث منتشر شده، مقدمه‌اي خواندني به قلمِ بختيار علي نيز دارد كه نويسنده بر مقدمه ترجمه فارسي آن نوشته است. مقدمه اين‌طور آغاز مي‌شود كه نوشتن مقدمه و مؤخره براي رمان كار سختي است اما «نویسندگان همیشه میل شدید و پنهانی دارند که درباره نوشته‌های خود حرف بزنند. گرچه همیشه صدایی در حوزه فرهنگ، نویسندگان را به سکوت فرا‌می‌خواند و به آن‌ها تأکید می‌کند که از این به بعد حق دیگران است که درباره متن‌ها حرف بزنند.» با اين همه بختيار علي معتقد است گاه تمایل به تأمل در خود يا درک بیشتر نوشته، نویسنده را وامی‌دارد تا بر آن تمرکز کنند. او خاطره‌اي را نقل مي‌كند از مواجهه يك مخاطب با رمان «دریاس و جسدها».

ماجرا از اين قرار بوده كه خواننده‌ای از بختيار علي مي‌پرسد: چرا دریاس و جسدها؟ چرا جسدها برای دریاس مهم هستند؟ مرده‌ها در اینجا چه مي‌كنند؟ از نظر اين خواننده رابطه دریاس و جسدها ارتباطي فرویدی است كه او آن را ‌به نوعی «مرگ‌دوستی» یا چنین چیزی تفسیر می‌کرد. پاسخي كه بختيار علي براي اين مخاطب تدارك مي‌بيند موجبِ تأمل در اثرش مي‌شود چنان‌كه گويي منتقدي كاربلد از راه مي‌رسد و چند نكته از كتاب بيرون مي‌كشد كه با ايده‌هاي فلسفي معاصر درباره تاريخ و مرگ نسبت‌هاي روشني دارد. اول نگاه والتر بنیامین به مرده‌ها. والتر بنیامین می‌گوید: «اگر دشمن پیروز شود، حتی مرده‌ها هم از دستش رهایی نمی‌یابند». این جمله به کلیت فلسفه بنیامین در رابطه با مرده‌ها وابسته است. فراموش‌کردن جسدها به معنی فراموش‌کردن گذشته طولانی سرکوبِ انسان است. جسدها خود مرده‌ها نیستند، بلکه تاریخ‌هایی هستند که نباید فراموش شوند؛ تاریخ‌هایی که باید به یاد آورده شوند. اما اين تذكار يا به‌ياد‌آوردن نزد بنیامین مفهومی خلافِ «خاطره» دارد: مسئله در یاد نگه‌داشتن نیست بلکه نپریدن از روی گذشته است. نپریدن از روی آنچه از نظر زمانی گذرا است. تأکید بر آن‌چه نگذشته است، بلکه اکنونی است که ما ادامه آن هستیم، یعنی مسئله یاد و یادآوری و خاطره نیست.

بنيامين معتقد است اينكه مردم علیه ناعدالتی قیام می‌کنند تا فرزندان‌شان زندگی بهتری داشته باشند درست نیست. آن‌چه سبب قیام مردم می‌شود، تصویر پشت خمیده اجدادشان زیر بار سرکوب است؛ يعني این تصویر گذشته است که سبب می‌شود به فکر ساختن آینده باشیم. مرده‌ها و جسدها تنها چیزهای حقیقی و منجمدی است که در تاریخ معاصر ما باقی مانده است. اين مفاهيم از رمانِ بختيار علي سر در مي‌آورد. محافظات از جسدها توسط «دریاس» مانند یادمان و بزرگداشت مردگان يا كشتگان نیست، بلکه برعکس علیه اين رويكرد يادواره‌اي است.

«بنیامین می‌گوید اگر دشمن پیروز شود مرده‌ها هم در امان نیستند. یعنی اینکه دشمن پس از پیروزی تاریخ را طوری می‌نویسد كه گویی این تاوان و جسدها وجود نداشته است. در طول تاریخ چنین بوده است. جسد با عنوان نماد و نشانه‌ فاجعه از بحث خارج، و تنها به عنوان نماد و نشانه‌ شکوه و جاودانگی و قدرت و فداکاری حفظ می‌شود.» از اين‌رو مي‌توان رمانِ «دریاس و جسدها» را فراخوانی دانست برای حفظ آگاهی نسبت به تاریخ به‌عنوان فاجعه، نَه به‌عنوان داستان ساختگیِ افتخار و شکوه و قهرمانی. بختيار علي از جودیت باتلر نيز نقل مي‌كند كه جوامع امروزی به‌‌طور‌‌کلی روی جداسازی ترسناک و غیرانسانی کار می‌کنند، جداسازی آن‌هایی که شایسته‌ سوگواری هستند از آن‌ها که شایسته‌ی سوگ و عزا نیستند. باتلر به‌‌شدت این فرهنگ را نقد می‌کند که برای قربانیان یازده سپتامبر سوگواری می‌شود، اما کشته‌شدگان گمنام کشورهایی مانند افغانستان و عراق شایسته‌ غمخواری و سوگواری دانسته نمی‌شوند. این جداسازی انسان‌ها، به کسانی که شایسته‌ غمخواری هستند و کسانی که بی‌هیچ ارزش بهایی می‌میرند، در فرهنگ جامعه شرقی ما هم وجود دارد. بختيار علي از مفهومي با عنوانِ «سیاسی‌کردن مرگ» سخن مي‌گويد. اينكه سياسي‌كردنِ گستره‌ مرگ کاری می‌کند که «دوباره زنده‌شدن» و «جاودانگی» امتیاز ویژه‌ مخصوص سیاست‌مداران باشد و جاودانگی در اینجا به‌عنوان کوشش سیستم برای رسیدن به جاودانگی خویش، خودنمایی می‌کند و ماندن ابدی، در واقع جاودانگیِ سران، چیزی نیست جز دلالتی نمادین به ابدی‌بودن سیستم. در‌حالی‌‌که جسدهای فراموش‌شده، مرده‌های حقیقی که دریاس به آن‌ها ارج می‌نهد، همان‌طور که ژیژک می‌گوید اشاراتی هستند به نفی‌شدن، به مهیا‌شدن برای آغازی دیگر. بنابراين اهمیت‌دادن «دریاس» به مردگان به معناي اهميتِ احتمال هوشیاری است که وادارمان کند به آغازی نو بیندیشیم.

«در اینجا ارج‌‌نهادن به مرگ در برابر آن نوع از جاودانگی سیاسی، تنها فرایند احترام‌نهادن به مرده‌ها نیست بلکه فرایند زنده‌کردن احتمال آغازی نو نیز هست.» با اين مقدمه، بختيار علي رمانش را دعوتی به اندیشیدن عمیق‌تر درباره‌ مرگ و جاودانگی مي‌خواند؛ دو مفهومي که سیاست بیش از صد سال است که در شرق تولید می‌کند و آن‌ها را به بازی می‌گیرد. «درياس و جسدها» كه در سال ۲۰۱۸ نوشته شده است، داستان شهری است که مردمانش از ستمِ حاکمان به تنگ آمدند و در تب‌وتاب انقلاب هستند و امید دارند با اين تغييراتِ بنيادين از دستِ ظلم رهايي يابند. روايتِ اين شهر و مردمانش كه بيش از هر چيز يك شهرِ جان سومي را تداعي مي‌كند، اين‌طور آغاز مي‌شود: «در خارج فوت كرده بود. همه مراسمِ بازگشت باشكوه جنازه و خاكسپاري‌اش را به ياد دارند. بوي گل‌هاي كوهي ويژه‌اي كه تابوت را با آن پوشانده بودند، صداي پاي پاسبان‌ها بلندقامت و نيرومند كه دنبال جنازه مي‌رفتند و محكم پا بر زمين مي‌كوبيدند. عكس آن جيپ نظامي كه جنازه رويش بود، تا سال‌ها بعد مدام در روزنامه‌ها و مجلات چاپ مي‌شد. رنگ پرنده‌هاي گوشتخوار و لاشخور كه در ارتفاع پست، بالاي سر همه پرواز مي‌كردند، هميشه در ياد و خاطره ماندگار شد. آن پرنده‌هاي بي‌باك و جسور، همان‌طور كه به ما نگاه مي‌كردند، چشم به گوشتمان داشتند، علاقه‌اي به استخوان‌هاي كهنه مُرده نداشتند كه از مدت‌ها پيش به بوي پوسيدگي جسدِ متعفن خود عادت كرده بود....»

در تقبیحِ جنگ

وحید اوراز

نام سیدضیاء‌الدین طباطبایی در تاریخ ایران بیش از هرچیز یادآور کودتای سوم حوت 1299 است. کودتایی که منجر به برافتادن حکومت قاجار شد و مقدمه تشکیل حکومت پهلوی را فراهم کرد و رضاخان به دنبال آن بر تخت سلطنت نشست. اما آن وجه از شخصیت سیدضیاء که کمتر شناخته شده است سیدضیاء داستان‌نویس است. این چهره سیدضیاء در حاشیه چهره مشهور او به‌عنوان یک روزنامه‌نگار و شخصیت سیاسی قرار دارد. در کتاب «سیدضیاء‌الدین طباطبایی رمان‌نویس، سرگذشت پُرت‌سعید» که به کوشش جعفرشجاع ‌کیهانی در نشر هفت‌پیکر به چاپ رسیده است با این چهره درحاشیه‌مانده سیدضیاء آشنا می‌شویم. این کتاب درواقع رمانی است از سیدضیاء‌الدین طباطبایی همراه با مقدمه‌ای از جعفرشجاع کیهانی که در آن به معرفی سیدضیاء‌الدین طباطبایی و آثارش، شرح زندگی او و معرفی رمان «سرگذشت پُرت‌سعید» پرداخته شده است. این رمان چنان‌که در همین مقدمه آمده است نخستین‌بار به صورت پاورقی در روزنامه «رعد» که مدیر آن خود سیدضیاء‌الدین طباطبایی بود چاپ شده و بعد از آن اولین‌بار در چاپخانه بانک ملی به‌ صورت کتاب منتشر شده است. در بخشی از مقدمه جعفرشجاع کیهانی بر چاپ تازه این رمان درباره زمان نگارش و انگیزش نوشته‌‌شدن این رمان آمده است: «سرگذشت پُرت‌سعید، مقارن سفر سیدضیاء‌ به اروپا در اوایل سال 1329ق/1290ش نوشته شد. و آن وقتی بود که سید از محل تحصیلِ خود، پاریس، بازمی‌گشت. او پس از چندی اقامت در استانبول به مصر آمد و در بندر پُرت‌سعید به مدتِ بیست روز توقف کرد. تأثرات ناشی از مظالم ایتالیایی‌ها در طرابلس غرب (لیبی) سبب تألیف داستان به قلم او شد». در این مقدمه همچنین درباره آنچه سیدضیاء در قالب این رمان خواسته بیان کند آمده است: «سیدضیاء در سرگذشت پُرت‌سعید، ضمن تقبیح جنگ، مخالفت خود را با دُوَل استعمارگر اروپایی بیان کرده است».

رمان «سرگذشت پُرت‌سعید» از بیست‌و‌چهار فصل تشکیل شده است. شخصیت‌های اصلی این رمان دو دختر مسیحی به نام‌های رُز و جولیا هستند. رُز فرانسوی و جولیا لبنانی است. این دو دختر هر دو عزیزان خود را در جنگ از دست داده‌اند. رُز نامزدش را و جولیا هم نامزد و هم پدر و مادر و برادر و خواهرش را. رُز و جولیا گرچه هردو به نحوی قربانی جنگ به حساب می‌آیند اما چنان‌که در مقدمه کتاب اشاره شده تلقی‌شان از دشمن متفاوت است و به همین دلیل در آغاز با یکدیگر هم‌سو و هم‌دل نیستند اما نویسنده «در نهایت، اسبابِ دوستی و همدلیِ رُز و جولیا را فراهم می‌آورد، تا آن‌جا که رُز با جولیا پیمان خواهری می‌بندد و از جولیا دعوت می‌کند تا با او، که خانه‌ای مستقل دارد، زندگی کند». در بخشی از خلاصه طرح داستان که در مقدمه کتاب آمده درباره آن می‌خوانیم: «رُز با پدر تاجرش مدتی در مصر اقامت می‌کند. جولیا به اتفاقِ پدر و مادرش به طرابلسِ غرب مهاجرت می‌کند. نویسنده، رُز را تصادفا گریان و دردمند در ساحل بندر پُرت‌سعید می‌بیند و، از سر کنجکاوی، جویای حال او می‌شود و درمی‌یابد که او، بر اثر جنگ، نامزد خود، ژاک، را از دست داده است. ژاک، در مأموریتِ سرکوبِ شورشِ مراکش، حین پیکار کشته شده است. دو شب پس از ملاقات نویسنده با رُز و در اثنای گردش در بندر و گفت‌وگو با او، دختری سیاه‌پوش با کلاه سبدیِ کثیف و پاپوش‌های پاره از آنان تقاضای کمک می‌کند. نوع برخورد و ادب دختر، نویسنده و رُز را کنجکاو می‌کند. با اصرارِ آن دو، دختر، که از قربانیان جنگ است، سرگذشت خود را گزارش می‌کند. بیشتر صفحات کتاب (نوزده فصل) به شرحِ مصایبی می‌گذرد که بر سرِ جولیا آمده است. او پدر، مادر، برادر، خواهر و نامزد خود را در حمله ایتالیایی‌ها به طرابلس و گلوله‌بارانِ شهر از دست داده و پس از تحمل مشکلاتِ طاقت‌فرسا، مجبور شده است از شهر بگریزد. مضمون اصلی داستان تقبیحِ جنگ است، اما تلقیِ دو دختر از دشمن متفاوت است...». عجیب نیست اگر با متر و معیارهای زیبایی‌شناختی به سراغ رمان «سرگذشت پُرت‌سعید» برویم و از این بابت اشکالات بسیاری در آن پیدا کنیم و آن را از این حیث از نمونه‌های رمان غربی در زمان خودش هم بسیار عقب‌تر بیابیم، چنان‌که در مقدمه کتاب نیز مختصراشاره‌ای به کاستی‌های این رمان شده است. اما اهمیت چنین آثاری نه به لحاظ زیبایی‌شناختی بلکه به لحاظ تاریخی است. خواندن رمان «سرگذشت پُرت‌سعید» و رمان‌هایی از این دست امکان شناخت بهتر نخستین تلاش‌های ایرانیان برای رمان‌نویسی را فراهم می‌آورد و ماهیت و چندوچون این تلاش‌ها را به مخاطب امروزی می‌شناساند و همچنین نمونه‌‌هایی از نثر و زبان داستان را در آن روزگار.

آنچه می‌خوانید قسمتی است از فصل یازدهم این رمان: «بعد از رفتنِ صاحب‌منصب، لحظه‌ای مات و متحیر به درودیوار اطاق نگاه می‌کردم و مدتی حیران و سرگردان، مثل دیوانه‌ها، بدون اراده در اطاق راه می‌رفتم. در پیش خودم خیال می‌کردم و وقایع امروز را در نظر می‌آوردم. آیا امروز چه روزی بوده؟ و امشب چه شبی است که من طی می‌کنم؟ آیا این چند ساعت که بر من گذشته خواب می‌دیدم یا خیال می‌کردم؟ حالا من در کجا هستم؟ چرا به این‌جا آمده‌ام؟ آیا تکلیف من در این‌جا چیست و چه باید بکنم؟ گاهی برمی‌خاستم و از پنجره‌ای که باز بود و رو به بامِ خانه‌‌های مردم نگاه می‌کرد، به خارج نظر می‌نمودم و باز از شنیدن صدای توپ‌وتفنگِ طرفین وحشت نموده سرم را عقب می‌کشیدم. در کنار پنجره ایستاده، دیده ستم‌کشیده خود را به اخترانِ شب‌گرد و قندیل‌های روشنِ آسمان دوخته بودم و خیره‌خیره بر این اجرام نورانی می‌نگریستم. تاریکیِ شب، با آن صداهای توپ‌وتفنگِ آتش‌بار و این وضعِ محنت‌شعار در ذرات مغز من تولید وحشت و دهشت عظیمی کرده بود. در این فضای وسیع و جو لایتناهی به اندازه‌ای هوا را گرفته و طبیعت را حزن‌انگیز مشاهده می‌کردم که از تقریرِ آن عجز دارم. این شهرِ بزرگِ آباد، این دریای ژرف و بی‌پایان و سواحلِ آن چنان منظره غم‌انگیزی جلوه می‌نمود که دل و دیده آدمی را تیره و تار می‌کرد. مشاهداتِ جگرخراشِ روزانه‌ام، که مانند قافله خسته و تَعَبناک در اعماق قلبم بار فرود آورده و متمکن گشته بود، در آن ساعت با بارهای سنگینِ اشک‌آلودِ حسرت و غصه از برابر چشمم می‌گذشت. ناله‌های حزینِ زاری و ماتم را از تمامتِ درودیوار و مناظر این شهر با گوش می‌شنیدم».

کتابخانه

وحید اوراز

در میان آتش

«ما بد جایی ایستاده بودیم» رمانی است كه در یك بازه دهساله و در میانه آتش التهابهای سیاسی روایت میشود و چالشهای عاطفی، اجتماعی و فرهنگی جوانهایی را به تصویر میكشد كه از شور آرمانخواهی تهیاند. كتاب، نوع زندگی و تحول فكری آنها را نشان میدهد و كاوش نسلی است كه ظاهرا به دور از اهداف والای سیاسیاند اما زیر و زبرهای زیستی خود را دارند؛ دانشجوهایی فارغ از اتفاقهای پایتخت كه اگرچه رگههایی از آن شور سیاسی را در خود دارند اما زندگیشان عمدتا تحت تاثیر مسالههای دیگری است و درگیر تلاطمها و بحرانهای سهمگین خودشان هستند. كتاب قصه شورهای جوانی است و جوانه زدن اولین عاشقانهها و دگرگون شدن است و سرگشتگی و رهایی.

 

همه‌چیز با هم از دست می‌رود  (روایتی در حاشیه كتاب «خواب‌نوشته‌ها» اثر تئودور آدورنو)

وحید اوراز

«از میان همهچیزهایی كه آدمی میتواند آنها را از آن خود بخواند، مقدسترین چیز - هرچند خدایان از آن مقدسترند – نفس است. نفس خویشمندترین متعلق وجود ماست.» خوندن همین چندتا كلمه بس تا چند ساعت بیخوابی به وجود بیاد. تمام شب بیدار بودم و روی متن نمایشی كار میكردم و امروز مجبورم سر كار باشم، با این حجم و میزان از بیخوابی، چشمم همهچیز رو دو تا یا بیشتر میبینه. به خاطر ضعف معماری، مغازه یك جای خالی پشت قفسه فلسفه داره و من گاهی اونجا دراز میكشم. صدای پا و حرف زدنها، به گوشم میرسه. با خودم فكر میكنم، اگر خواب بیداری باشه و بیداری خواب، تمام زندگی رو وارونه رفتم جلو. بیخوابی شب گذشته من، تقصیر «تئودور آدورنو» لعنتیه. وقتی «خواب نوشتهها»ش رو خوندم، به خوابهای خودم فكر كردم، به بیداری، به آدمهایی كه تو خواب به یك شكل دیگه رفتار میكنند. مثلا آدمی چقدر راحت تبدیل به دیگری میشه؛ «به فرمان من تعداد زیادی از نازیها باید در میدانی اعدام میشدند. قرار بود گردن زده شوند. بنا به دلایلی این كار مشكلاتی داشت. به بیان ساده، حكم این بود كه جمجمه هریك از خلافكاران با كلنگ خرد شود. بعد به من اطلاع دادند كه آنها با تصور این شیوه جانفرسا و نامعلوم، ترس وصف ناپذیری بر جانشان افتاده است. من خودم از این بیرحمی چنان حالم به هم خورد كه با تنی بیمار از خواب بیدار شدم.» آدورنو نیمههای شب یا هر موقعی كه از خواب بیدار میشد، تمام خوابهایش را مینوشت. من چشمام رو محكم باز و بسته كردم، هنوز صدای پا میاومد و خندههایی كه كلافهام میكرد. چشمام بسته شد، اما انگشتهای دستم رو باز و بسته میكردم تا بیدار بمونم. «خواب دیدم كه احساس میكنم سیاهرگم باد كرده و چنان سفت شد كه نزدیك بود بتركد. جانوران ریزی را دیدم كه همهجا را ویران میكنند. تریستواپتوس اسباببازی شكلی را دیدم كه فرمان صادر میكرد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و آخر هم از جانورهای كوچك جدا شد.» كف دستم میسوزه، ناخونهای خودم، كف دستم رو زخم كرده بود. به پهلو چرخیدم و به جلد كتاب «خوابنوشتهها» خیره شدم، توانایی تشخیص اینكه مرزهای خواب و بیداری كجا به هم میرسند هم توی این طرح جلد مشخص نیست. صدای بسته شدن در مغازه، یا شاید باز شدن بود، نفهمیدم. صدای پاها قطع شده بود و صدای حرف زدنها. هرچی بیشتر دقت كردم، صدای كمتری شنیدم تنها صدا، صدای پنكه سقفی بود. برگشتم به كتاب؛ كتابی كه از دیشب نذاشته بخوابم. «مهمانی بزرگی با حضور تروتسكی برگزار بود. او در میان گروهی از حامیانش سرحال و تا حدودی مقتدرانه سخنرانی میكرد. مساله این بود كه آیا كسی میتوانست با او صحبت كند. من پیش خودم فكركردم كه كسی نباید بتواند در محضر او از سیاست صحبت كند. اما خوب نبود آدم وسط حرف چنین مهمان مشهوری بپرد. در شهر دیگر آلمان كاملا تخریب شده بود، ساختمان بزرگ و كلیسایی را دیدم كه سیاه شده بود. با ذوقزدگی گفتم: پس این كلیسا هنوز هم پابرجاست. اما یكباره به من الهام شد كه اشتباه میكنم.» این دیگه چه خوابیه كه یك آدم میبینه، رفتم سراغ خواب بعدی «آدورنو»، دوست دارم توی خوابهای اون قدم بزنم. «در جلسهای بودم كه قرار بود بررسی كنیم آیا متون بیشتر گروهای كر باروك آنقدر از یاد رفتهاند كه كه امروز دیگر كسانی آنها را نمیخواند. من و جی به كلیسایی رفتیم كه در آنجا موسیقی مینواختند، من به متن شعر دقت كردم و فهمیدم كه متن شعر به عیسی مسیح اشاره دارد و میگفت: «ای سر مقدس كه زخمی دردناك برداشتی.» با این فكر بیدار شدم: همهچیز با هم از دست میرود.» و من هم با این فكر كتابرو بستم و بلند بلند گفتم: همهچیز با هم از دست میرود و دوباره تكرار كردم؛ همهچیز با هم از دست میرود... «داشتم با ای راجع به نقشهای صحبت میكردم و میگفتم كه ما باید باهم خودكشی كنیم. اگر درست یادم بیاید به نظرم این موضوع اولینبار به فكر او خطور كرد. به هر حال با جسارت و شور و شوق فراوان این موضوع را دنبال میكرد. ما این مساله را در نظر گرفتیم كه آیا بهتر است از یك برج مانند «آر.پی» خودمان را پایین بیندازیم یا نه، كه جواب منفی بود. در نهایت او گفت: «سعی میكنم با تو بمیرم». گفتن: «سعی میكنم» احساسی به من القا كرد كه منظور واقعی او نبود.» و من هنوز جمله قبل رو با خودم و این جای تنگ تكرار میكنم؛ «همهچیز با هم از دست میرود.»

در جست‌وجوی خانه (درباره مجموعه داستان «ساكن خانه دیگران»)

وحید اوراز

پنجرهای را تصور كنید. توی كوچه، مقابل یك ساختمان ایستادهاید و قسمتی از پرده حریر گلداری را میبینید كه از لای پنجره نیمهباز، بیرون زده و شكم داده؛ صحنهای كه به تعداد همه پنجرههای پردهدار همه شهرها دیده شده: منظرهای مینیمال، تداعیگر بیتعلقی و بیخانمانی. آنچه پیش چشم شماست، تصویر روی جلد كتابی است كه -از عنوان تا آخرین جمله- بیگانگی آدمهایی را روایت میكند كه میشود با این سه كلمه معرفیشان كرد: «ساكن خانه دیگران.» گاهی وقتها آدم گیر میكند در وضعیتهایی كه هر چه هم دستوپا بزند، گریزی ازشان نیست؛ نه از آن وضعیتهای رئال جادویی، یا مثلا موقعیتهای غریب و فانتزی كافكایی، گاهی وقتها آدم در بدیهیات گیر میافتد؛ در لحظهها و موقعیت‌‌های عادی زندگی، در تكرارهایی كه دیگر اهمیتشان را ازدست دادهاند و به چشم نمیآیند، مگر اینكه آدم به خودش بیاید و ببیند كه غریب افتاده كه نه كسی را دارد و نه خانهای! اینجور وقتهاست كه ابر و باد و مه و خورشید و فلك دستبهدست میدهند تا عرصه را تنگ كنند؛ تا یك شب به سرت بزند كه دست به تصاحب مایملك رفیقت بزنی و وقتی خواب است، قایم شوی بین بوفه و جارختی فلزی داخل پذیرایی، لباس زیرش را بپوشی و بترسی از دیدن منظرهكشهایی كه درست روی قسمتهایی از پهلویت میافتند كه از بقیه بدنت سفیدتر است. كتاب مجموعهای از 10 داستان كوتاه است كه همگی حرف مشتركی را از منظری متفاوت میزنند؛ «غریب‌‌افتادگی» و «بیخانمانی» در «ساكن خانه دیگران» حكم داربستی را دارد كه علتها و معلولها و اتفاقها و كنشهای متفاوت، با تكیه بر آن ساخته و پرداخته شده و معنای خود را در بستر آن كامل میكنند. زبان در این مجموعه یكی از شاخصترین عناصر است؛ عنصری پویا و تاثیرگذار كه نقش بسیار مهمی را در انتقال معنا بازی میكند. نویسنده از طریق خلق ماجراها و توصیفها و تعبیرهایی كه پیشفرضهای رایج را كنار میگذارند، دست به آشناییزدایی میزند؛ اتفاقی كه مثلا در داستان «ساكن خانه دیگران» با توصیف یك خشونت عجیب میافتد حرف از كتك زدن یك پیرزن است، اما درست وقتی كه خواننده میخواهد آن را تجسم كند، به خودش میآید و میبیند كه مشغول یادآوری تجربه دلنشین خودش از تصویری است كه هیچ شباهتی به خشونت خط قبل ندارد. تكهنخ چسبیده به ژاكت شخصیت داستان «حوزه اسكاندیناوی» از هر جا كه برش میدارند و رهایش میكنند، چرخ میخورد و پایینتر به جای دیگری میچسبد و ذهن خواننده را همراه خودش این طرف و آن طرف میبرد، نمونهای دیگر است. همین اتفاقهای ساده باعث میشود مخاطب جایی از متن به خودش بیاید و ببیند كه دیگر افسار داستان از دستش در رفته و هیچ ارادهای درمقابل آن ندارد. جایی از همین داستان، نیمهشب سه دوست به یك شیرینیفروشی میروند و از پشت كركره لوزیشكل مغازه بسته، شروع به لیسزدن یخچال شیرینیهای خامهای میكنند. اثر فرورفتگی لوزیها روی صورت این سه مرد بعد از تمام شدن كارشان، درست شبیه همان اثری است كه پایان هر داستان بر ذهن خواننده میگذارد؛ یك تصویر بدیع و تاثیرگذار كه فكر آدم را مشغول میكند و تا مدتها از خاطر نمیرود.

وجهی دیگر از هنر یك مترجم (درباره مجموعه داستان «بی‌ریشه» ترجمه محمد قاضی)

وحید اوراز

مجموعه داستان «بیریشه» شامل داستانهای از نویسندگان نامدار دنیای ادبیات از جمله «میگل آنخل آستوریاس، آندره موروا، گراتزیا دلدا، نیكلای هایتوف، پییر آبستگی، ژرژ گوی و پروسپه مریمه» با ترجمه محمد قاضی و با مقدمهای از غلامرضا امامی است. امامی در مقدمه خود بر این كتاب تصریح كرده كه گردآوری و انتشار این كتاب به خواست مرحوم قاضی و در سالهای حضورش در انتشارات كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان انجام پذیرفته است. او درباره انتشار این كتاب در مقدمه خود بر این اثر نوشته است: «قاضی در كانون چند كتاب برای نوجوانان ترجمه كرد و بنا شد بخشی در شمار كارش باشد و به بخشی از كتابها هم حقالترجمهای پرداخت شود. من آن زمان عصرها انتشارات كتاب موج را راهاندازی كرده بودم و در كار نشر كتابهایی برآمدم از سیمین دانشور، جلال آلاحمد، حمید عنایت، احمد شاملو، جواد مجابی، رضا براهنی، مهدی سمسار، بهرام بیضایی، غزاله علیزاده، محمدعلی سپانلو، سیروس طاهباز و... هر كتاب كه درمیآمد نظر قاضی را میخواستم و نسخهای را به او پیشكش میكردم. روزی گفت: ترجمههای پراكندهای دارم، دلم میخواهد كه گردآوری كنی و به چاپش بسپری. به شوق پذیرفتم. ترجمههای پراكنده او را گردآوردم و حاصل آن كتابی شد به نام «بیریشه.» طرح روی جلدش را پرویز كلانتری كشید و طرحهای داخل كتاب را مرتضی ممیز...» آنچه مجموعه داستان حاضر را به كتابی خواندنی تبدیل كرده، حساسیت قاضی در انتخاب داستانهایی با حال و هوایی یكسان است. دیدگاههایی داستانی كه میتوانند برای هر خواننده از هر طیفی مفید باشند. تخصص قاضی در ترجمه داستانهای با حساب و كتاب باعث شده كه در این مجموعه با نویسندگانی آشنا شویم كه نامشان به عنوان نویسندگان سختنویس ثبتشده است اما مترجم این ذهنیت را در قالب ترجمههایی سلیس از آثار آنها درهم ریخته است. میتوان گفت كه همه داستانهای منتشر شده در این مجموعه در ردیف شاهكارهای داستانی جهان قرار میگیرند. پیشنهاد میشود در مواجهه اولیه با این كتاب، داستان «الیاس» به قلم «گراتزیادلدا» را حتما بخوانید؛ داستانی شگفت با درونمایهای شگفتتر. بخشهایی از این داستان را با هم میخوانیم:

- ببین! خودت قضاوت كن چگونه مردی هستی كه از شنیدن رنج مصایب و بلایا، رنگ از چهرهات میپرد، وای به روزی كه یكی از آن مصایب به تو روی آورد، «الیاس!» جرات داشته باش برخیز، حركت كن، تو جوانی، برو و زندگی را از روبهرو ببین، عقاب تیزچنگ باش، نه خفاش شبكور! مرد هرگز در زندگی نومید نمیشود؛ كسی چه میداند؟ ممكن است سال دیگر آنچنان خوشبخت شوی كه به گذشتهات و به این افكار پوچ بخندی. پس باید شهامت داشت! بلند شو! تو جوانی و دنیا به رویت لبخند میزند. «الیاس» آنچنان تحتتاثیر سخنان پیرمرد قرار گرفته بود كه بیاختیار از جا بلند شد و به راه افتاد.

«پدر جنگل» از دوست جوانش خداحافظی كرد و رفت.

زواياي پنهان داستان (نگاهي به كتاب «زمستان شغال» نوشته فرهاد رفيعي)

وحید اوراز

 

سرگذشت‌هاي مدفون

داستاني شگفت، محيطي اعجاب‌آور، رفتار و كرداري غيرقابل پيش‌بيني و نبوغي خارق عادت، همه و همه جمع شده‌اند تا خواننده را شگفت‌زده كنند. بيشترين مساله‌اي كه در زير پوست داستان در حركت است، اوهام و خرافات است. نويسنده سعي دارد كه مثل يك داستان واقع‌گرا همه چيز را پشت سر هم رديف كند. در صورتي‌كه اين همان چيزي نيست كه در مخيله انسان مي‌گذرد و زندگي ما را در يك شبانه‌روز به انجام مي‌رساند. بلكه حضور رويدادهايي است كه ظاهرا غير قابل باورند اما وجودشان را در پس و پشت ذهن‌مان باور داريم. براي يك نويسنده كه سبك سورئاليسم را براي بيان مقصودش برگزيده، مهم اين است به گونه‌اي بنويسد كه خواننده هر بار حرفش را باور كند.

شخصيتي كه تمام ماجراها را مي‌سازد، محيط‌باني است با چشم‌هاي سبز كه به كارش و اصلا زندگي در طبيعت «كوه‌باغ» علاقه زيادي دارد و راوي داستان كه ظاهرا پسرش است و منصور پسر ديگر كه در نيمه‌هاي داستان به طرز مرموزي در كهولت سن مي‌ميرد. جسد او را جلوي كومه به خاك مي‌سپارند تا يادشان نرود پسر و برادري دارند كه دوستش مي‌داشته‌اند. اما پدر در پس كار عادي محيط‌باني درگير آداب و آيين‌هاي خفيه‌اي است با اهدافي غريب.

نويسنده به‌طور عمد سعي دارد از دامن هر چيز به ظاهر ساده، ماجرايي نامعمول بسازد تا مرتب به خواننده بگويد با يك داستان معمولي طرف نيست. بلكه رخدادهايي در حال وقوع است كه ما آنها را با چشم سر نمي‌بينيم اما حضورشان را احساس مي‌كنيم. تا مي‌خواهيم به جريان عادي عادت كنيم به موردي بر مي‌خوريم كه ما را از واقعيت‌هايي كه در پيرامون‌مان مي‌بينيم جدا مي‌كند و به دنياي اوهام و كابوس‌وار زندگي رهنمون مي‌سازد. مثلا شكارباني كه وظيفه‌اش حفظ حيواناتي است كه در محيط محافظت شده زندگي مي‌كنند؛ خود بهترين قوچ منطقه را با تيري جانكاه از پا در مي‌آورد و جگرش را بيرون مي‌آورد، تعدادي سوزن‌ در آن فرو مي‌كند و رو به قبله آويزان مي‌كند.

« بابا پوستين از تن درمي‌آورد و خيمه مي‌كند روي حيوان. آن زير، چاقو مي‌گذارد رو لكه زين زردي كه بر پهلوي حيوان هست و مي‌درد. جگر را سالم درمي‌آورد. تو كيسه چرمي سياهي مي‌چپاند و پوستين را از خودش و حيوان كنار مي‌زند. كيسه را تا زير سقف آلونك نرسيديم، باز نمي‌كند. مشتي سوزن مي‌ريزد روي ميز: «شروع كن». سوزن‌ها را دانه دانه به جگر فرو مي‌كنيم. بابا فِن و فِن دماغش را بالا مي‌كشد و وردهايي زير لب مي‌خواند. جگرِ پر از سوزن را به ميخي از ديوار رو به قبله مي‌آويزد. جگر بيست روزي همان‌جا مي‌ماند تا ضعيف شود و از بين برود.» (ص 19-18)

ما در اين داستان با شخصيتي سخت معتقد به علوم خفيه روبه‌روييم. مسائلي كه در زندگي عادي خرافه‌اي بيش نيستند اما در فضاي داستاني، در طبيعت «كوه‌باغ» محتملند و او و خواننده را به وحشت مي‌اندازند. او از لاشه بدون زهره روباه قرمز وحشت دارد؛ از نشانه‌هايي كه اين‌سو و آن‌سو برايش گذاشته‌اند تا ببيند. دندان‌هايش را مي‌كند و در جاي‌جاي «كوه‌باغ» چال مي‌كند، يا در ميان كنده و شاخه‌هاي درختان جاسازي مي‌كند. مساله مهم اين است كه ما در فرهنگ فولكلوريك خود (مخصوصا در شهرها) به اين موارد برخورد نمي‌كنيم و اين به نوعي تخيل حيرت‌آور در نويسنده را مي‌رساند كه دقيقا به مسائلي اشاره مي‌كند كه ما توقع نداريم و فكرش را نمي‌كنيم. فرهاد رفيعي همانند كارگرداني است براي مديريت صحنه‌اش در هر سكانس با تمام ريزه‌كاري‌هايش ساعت‌ها فكر كرده است.

داستان دوم دو راوي دارد. هر دو به شيوه تك‌گويي دروني داستان روزمره خود را تعريف مي‌كنند و در دل دعوايي خياباني جا عوض مي‌كنند. راوي دوم بي‌خبر و بي‌صدا وارد داستان مي‌شود به گونه‌اي كه تا يكي، دو صفحه، خواننده او را با راوي اول اشتباه مي‌گيرد و شايد به تعبير ديگر، اين همان راوي اول است كه وارد تجربه زيستي آن ديگري شده و از ديد او داستان را پيش مي‌برد، با مشكلاتش مواجه مي‌شود تا تصادف باز تكرار شود و آن درگيري اجتناب‌ناپذير رخ دهد و دوباره راوي‌ها جا عوض كنند. نويسنده حتما بايد از شگرد خود، كه زد و خورد است و در كتاب اولش «شب مارهاي آبي» هم كاركرد داشت، استفاده كند و به بهانه‌اي كه بيشتر دروني است آن دو را به جان هم بيندازد. شايد اگر اين دو نفر از دردهاي يكديگر آگاهي داشتند دست در گردن هم مي‌گريستند. اما تقدير و شرايط زيستي آنها چيزي ديگر رقم مي‌زند. آنها محكومند كه مدام با هم مواجه شوند و كتك‌كاري‌شان را تكرار كنند. از اين نظر نام داستان علامت رياضي منطبق بر فرم و مسير روايي داستان انتخاب شده، مسيرهايي كه طي مي‌شوند و برمي‌گردند و مجددا در جايي – كه همان لحظه دعواست – با هم تلاقي پيدا مي‌كنند. از طرفي اين نام، كه در رياضيات معناي بي‌نهايت دارد بار مضموني داستان را هم به دوش مي‌كشد، به‌طوري كه گويي شخصيت‌ها تا ابد در اين مسير گير افتاده‌اند و بايد به آن تن در دهند.

فكر مي‌كنم سمبل و نشانه‌اي كه نويسنده از آن استفاده كرده است «گرما» است. اين گرما آنچنان خوب و موثر توصيف شده است كه انسان هر چه دعواي خانوادگي، تهمت و اختلاس و دزدي را همه از چشم گرما مي‌بيند. متاسفانه، هيچ كس پاياني براي دردهاي زندگي نگذاشته است تا نويسنده عزيز ما بخواهد دردها را از نهاد جامعه بتاراند.

روحي خانم

اين داستان هم به شيوه داستان اول كابوس مانند است. در زمينه‌اي كاملا رئاليستي به ناگهان با مسائلي برخورد مي‌كنيم كه نويسنده هم توقع باور كردن آن را ندارد. تمام هم و غم فرهاد رفيعي، ايجاد فضايي است كه هم توجه خواننده را برانگيزد و هم نهال ترس و وهم و وحشت را در دل او بارور كند. او سعي دارد به ما بقبولاند كه دنياي ماورايي يا ذهني وجود دارد و دامنه تخيلات ما مرزي نمي‌شناسد. چند سال پيش فيلمي ديدم كه در آن مردي در انباري متروك پنهان شده بود. كودكي ده، دوازده ساله او را پيدا مي‌كند و به او خوراك مي‌رساند تا از گرسنگي نميرد. كم‌كم كودك در مي‌يابد كه دو بال در كمر مرد هست. مرد هم كه چندان چهره وجيهي ندارد، اعتراف مي‌كند كه فرشته است. وقتي كه مرد نيروي خويش را باز مي‌يابد، پسر را بر پشت خود سوار مي‌كند و در آبي آسمان به پرواز درمي‌آيند. روحي خانم هم خود مي‌داند كه به نوعي قديسه است. با كاردي تيز، تكه تكه از بدنش را مي‌برد و به مراجعه‌كنندگان مشكل‌دار و گرفتار مي‌دهد. كساني با شوي گم‌كرده، فرزند ربوده شده، اموال به سرقت رفته، در ازاي پولي تكه پوست و گوشتي از بدن روحي خانم نصيب مي‌برند تا شب خواب ببينند و جاي گمشده خود را در عالم خواب پيدا كنند. يكي، دو تا كه موفق مي‌شوند، آوازه روحي خانم به شهرهاي دور هم مي‌رسد. پسر راوي ماجراست. راوي‌اي كه ابتدا از اين همه ماجرا مي‌هراسد اما بعد با خونسردي به تغييراتي كه در بدن مادر اتفاق مي‌افتد نگاه مي‌كند و همه چيز را هضم مي‌كند. نويسنده توانسته است توامان زجر و خشونت ناتمامي را به خواننده نشان دهد و آن‌هم اره كردن جوانه بالي كه از كمر مادر در آمده و پدر بخت برگشته بايد اين عمل را انجام دهد و به فريادهاي جانگزاي زنش گوش فرا دهد تا اينكه خسته مي‌شود. طاقتش به آخر مي‌رسد و از خانه بيرون مي‌زند و با ماجراهاي تازه‌اي درگير مي‌شود. اما روحي خانم ديگر ابايي ندارد كه مردم بال‌هايش را ببينند. آنها را رها كرده تا رشد كنند و بالاخره روح ناآرام او باعث پروازش مي‌شود. اما مقداري بالا نرفته سقوط مي‌كند:

«زير نگاه حيرت‌زده ما، تن نحيفش را به زور دست و پا كشاند بالا. ذره‌ذره رفت تا دل درخت. از ميان برگ‌ها مي‌ديديم، به تاج درخت كه رسيد نيم‌خيز شد و بعد پريد. ميان سقوط، بال‌بال‌زنان دور شد و خود را كشيد بالا. اوج نتوانست بگيرد. بال‌ها جان نگه داشتنش را نداشتند. تند و تند بال مي‌زد اما هي پايين‌تر مي‌آمد تا ول شد. حين سقوط گرفت به تيغه ديوار و به پهلو خورد زمين.» (ص 60)

چرا نويسنده او را پرواز نداد تا نشانه آزادي و رهايي او از دردهايش باشد؟ مي‌توانست داستانش را اين‌گونه به پايان برساند، اما نويسنده مي‌خواست او را به مزبله‌اي كه زندگي مي‌كرد بازگرداند و غيرمستقيم به ما بگويد كه دردهاي بشري ازلي‌اند و پاياني ندارند.

خرامان سرو

يكي بخرام در بستان كه تا سرو روان بيني/ دلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان‌ بيني «خاقاني»

سروي كهنسال، بدون هيچ دليل خاصي از جانب نويسنده براي خواننده متحير، محل خويش را از باغ ارم ترك كرده، توي خاك پيش آمده، نرده‌هاي باغ را شكسته، آسفالت را پاره كرده و آمده تا وسط خيابان. داستان پريشان‌احوالي است. شايد نويسنده در ذهن خود اين سوال را مطرح كرده كه اگر سروي بخواهد از محيط آشناي خود نقل مكان كند، چه مي‌شود؟ فكر كنم اين جرقه‌اي بوده‌است كه در ذهن نويسنده زده شده است و مابقي قضايا مثل راهبندان و نيروي انتظامي و دانشجويان و ترانه و حسادت او به سرو و پيدا شدن لمپني چون اسي گاراژ و بو گرفتن سرو و مردن پرنده عاشق همه به تدريج به تن داستان چسبيده‌اند.

در داستان‌هاي تمثيلي بايد خواننده متوجه بسياري از مسائل بشود. در اين داستان خواننده، حيران و سرگردان از اين ماجرا به ماجراهاي ديگر ورود مي‌كند بدون اينكه بتواند نتيجه لازم را بگيرد. نقش خرافات هم باز در اين داستان پيداست، آنجا كه اسي گاراژ راست يا دروغ خوابي سر هم مي‌كند كه از فردايش تكه پارچه‌ها و قفل‌هايي را آويزان به شاخ و برگ درخت مي‌بينيم. نمي‌دانم، شايد قصد نويسنده اين است كه خواننده را متعجب كند و از همان تمثيل‌هاي قديمي سرو هم استفاده كرده و بساط عشق و عاشقي را هم به راه انداخته است. در اين ميان تصوير گيج و حيران راوي داستان در مقابل تمامي ملايمات و ناملايمات ديدني است.

گورخانه مويين

وابستگي به تلويزيون و سريال‌هايي كه از شبكه‌هاي مختلف پخش مي‌شود و تاثير مخرب آن بر يك خانواده (زن و شوهر) همه و همه دستمايه حضور نويسنده در ميان ماجراست. داستان به شيوه تك‌گويي دروني پيش مي‌رود. در تمام طول داستان راوي تغيير پيدا نمي‌كند. اما سر و كله دو شخصيت كه ظاهرشان با زن و شوهر داستان مو نمي‌زند، در تلويزيون آنها پيدا مي‌شود. تا بعد كه مريض و محتاج كمك روحي و مادي وارد خانه آنها مي‌شوند و حضورشان بر زندگي آنها سايه مي‌اندازد؛ به گونه‌اي‌كه اين زوج تمام هم و غم‌شان را صرف بهبودي و راحتي آنها مي‌كنند و آن‌دو رفته‌رفته آبي زير پوست‌شان مي‌دود و به زندگي باز مي‌گردند. اما نوبت كسالت و از خودبيگانگي به ميزبانان (زن و شوهر) مي‌رسد. آن‌دو كه معلوم نيست در داستان حضوري واقعي و فيزيكي دارند، هيچ كمكي به آنها نمي‌كنند. گاه حس مي‌شود كه اين مهمان‌ها زاييده اضطراب‌هاي زن و شوهرند در ماهيتي ديگرگونه. خواننده مخير است كه در مورد انتخاب يا برداشت چهار نفر يا دو نفر تصميم بگيرد و دامنه تخيلات خود را با اوهامي كه در سطح و زير پوست داستان در جريان است همنوايي و همذات‌پنداري كند.

«گفت خودت را زودتر از موعد بازنشست كن و بنشين پاي درد اينها كه ديدي، كردم. در چهل سالگي خانه‌نشين شدم ور دل شما. وقتي هم ديد مراقبتش كاري شده و شما هي پس‌پس مي‌رويد تو سن و سال، روحيه گرفت و جدي‌‌تر شد. رفت دوره فيزيوتراپي ديد تا راه رفتن تو را روبه‌راه كند كه كرد.» (ص 90)

نوآورو متفكر (كوتاه‌ درباره بزرگ علوي به بهانه صدرنشيني فروش كتاب‌هايش)

وحید اوراز

نام «بزرگ ‌علوي» براي اهالي ادب ايران، هميشه با نوعي دگرگوني و نوآوري در قالب داستان گره‌ خورده است. علوي يكي از پيشگامان نهضت نوين ادبي ‌است كه سايه به سايه صادق هدايت بر روند داستان‌نويسي مدرن تاثيري بسزا گذاشت. درباره علوي بايد گفت كه در درجه نخست يك نويسنده شديدا ايراني ‌است و آن‌گونه كه از خلال آثارش درمي‌يابيم، تاريخ و فرهنگ و تمدن ايراني را مثل كف دست مي‌شناسد. بزرگ علوي كه در خانواده‌اي مرفه و مشروطه‌خواه به دنيا آمده‌ بود، در جواني راهي اروپا شد و برخلاف بسياري از جوانان هم‌نسل خود، از اقامت در كشوري مانند آلمان كمال استفاده را برد و با مكاتب گوناگون فرهنگي و ادبي آشنا شد. بزرگ، زماني كه به ايران بازگشت، كوله‌باري از دانش ادبي را با خود آورد؛ دانشي كه به نوشته ‌شدن رماني خواندني مانند «چشم‌هايش» ختم شد. تكنيك‌ به‌كار رفته در رمان چشم‌هايش كه تا آن زمان سابقه‌اي در داستان‌نويسي نداشت، باعث شد كه نگاه جامعه ادبي به سوي علوي جوان معطوف شود. چشم‌هايش سكوي پرشي براي نويسنده بود تا با ايجاد جاي‌پا در صفحه ادبي كشور به آفرينش ديگر آثار مانند «سالاري‌ها، ميرزا، موريانه و گيله‌مرد» دست بزند. همان‌گونه كه بارها گفته ‌شده، آشنايي وسيع بزرگ علوي با ادبيات ديگر ملت‌ها و تسلطش بر چند زبان اروپايي و به‌خصوص آلماني، به او اين امكان را داد كه ترجمه‌هاي خوبي نيز از ادبيات ملل به زبان فارسي منتشر كند؛ آثاري ماندگار چون «باغ آلبالو» از «چخوف»، «دوشيزه اورلئان» اثر «شيللر» و «حماسه ملي ايران» اثر «تئودور نولد.» خدمات چندوجهي بزرگ علوي به ادبيات ايران، آن ‌هم در دوراني كه شناخت جامعه ايراني از ادبيات مدرن، شناختي تقريبا كم بود، نشان مي‌دهد كه او نه‌تنها در مقام يك نويسنده ‌و مترجم بلكه به عنوان يك متفكر و جامعه‌شناس مطرح ‌شود. چهره‌اي كه توانست با ايجاد راه‌ و رسمي تازه، پيشنهاداتي در روند رشد ادبيات داستاني ايران مطرح كند؛ راه ‌و رسمي كه هنوز هم دنباله‌روهاي خاص خود را دارد. خبر پيشتازي فروش كتاب‌هاي علوي نشان مي‌دهد كه ذهنيت پوياي او هميشه براي هر ادب‌دوست ايراني خواستني‌ است. براي آشنايي بيشتر با جهان داستاني علوي، بخش كوتاهي از رمان چشم‌هايش را مي‌خوانيم: «تو دنبال خوشبختي پرسه مي‌زني. با ديپلم، با مدرك، با پول، با شوهر. با اين چيزها آدم خوشبخت نمي‌شود. بايد درد زندگي را تحمل كرد تا از دور، خوشبختي به ‌آدم چشمك بزند ببين، من عليل هستم. شايد هم سل دارم نمي‌دانم، در هر صورت بيمار و عليل هستم. مادرم مرا در اتاق كوچكي ته ‌باغ به طوري كه صاحبخانه شيون او را نشنود به‌ دنيا آورده. در آن اتاق پر از نم، بيمارپرورده شده‌ام...»

خودم مي‌دانم كه عمر من زياد طولاني نيست چند سال ديگر بيشتر زندگي نخواهم كرد. اما خوشبخت هستم. براي من يقين است كه كاري كه انجام مي‌دهم، در عرض ده ‌سال ديگر اقلا صد بچه معلول نجات پيدا خواهند كرد.

اين مرا خوشبخت مي‌كند اين لذتي است كه از مبارزه نصيب من مي‌شود.

درويشِ وطن‌پرست (گفت‌وگو با مفتون اميني درباره شعر و زندگي مهدي اخوان ثالث)

اخوان ثالث - وحید اوراز

از مناسبت‌هاي تقويمي شهریورماه براي ادبيات ايران، يكي هم سال‌مرگ مهدي اخوان‌ ثالث است. كسي كه تلفيق ظرفيت‌هاي شعر كهن فارسي و دستاوردهاي شعر نو در آثارش مهمترين جنبه از شاعري او و پيشگامي‌ موفقيت‌آميزش در جذب خوانندگان شعر فارسي به آثاري در ادامه سياق نيمايي، برسازنده بخشي از شهرت او در عرصه عمومي است. شعر اخوان يا بنا به تخلصش «م. اميد» همان‌طور كه گفت‌وگوي حاضر هم در جايي به آن مي‌پردازد، خاصيتي مركب از عينيت و ذهنيت دارد و از اين منظر در شمار شبيه‌ترين شاعران به نيماست. مروري بر دفاتر شعر شاعر خراساني‌الاصل‌مان، آميزه‌اي از تاريخ و حماسه با نماد و استعاره را پيش رويمان مي‌گذارد. اگرچه شاعر نيمايي است اما در قوالب كلاسيك هم آثار زيادي دارد و غريب اينكه يك سال قبل از مرگش، پس از سال‌ها بار ديگر به شعر كلاسيك برمي‌گردد و مجموعه «تو را ‌اي كهن‌ بوم و بر دوست دارم» را منتشر مي‌كند. اخوان را چه در شعرهاي قدمايي و چه در آثار نيمايي‌اش بايد همواره فرزند خلف خراسان و آشكارا ملهم از اشعار به‌ویژه قصايد سبك خراساني دانست. گيرم اهميت شاعري‌اش محصول شعرهاي نويي باشد كه در طول چند دهه نوشته و نه برآمده از آثار كلاسيكش. در بيست‌ونهمين سال‌مرگ مهدي اخوان ثالث پيرامون شعر و زندگي او با مفتون اميني، دوست و يكي از شاعران بازمانده نسل او گفت‌وگو كردم.

شما از شاعران هم‌نسل اخوان بوديد. آشنايي‌تان با او كي آغاز شد؟

من نزديك به 3 سال از اخوان بزرگ‌تر هستم. ما از سال 30 شاعري جدي را شروع كرديم. ما گروهي بوديم كه خود را «پياده‌نظام شعر نو» مي‌ناميديم. اخوان جزو گروه ما نبود اما گاهي مي‌آمد و از كنار ما رد مي‌شد. مثل شاملو، مثل سايه و ديگران. پاتوق ما كافه فيروز در خيابان نادري بود.

گروه شما متشكل از چه كساني بود؟

نصرت رحماني بود، محمد زهري-كه به او شاممد مي‌گفتيم، اسماعيل شاهرودي، منوچهر شيباني، فرخ تميمي، شهاب ابراهيم‌زاده، من و يكي، دو نفر ديگر. پياده‌روي‌هاي دسته‌جمعي معروفي داشتيم. از كافه فيروز راه مي‌افتاديم و مي‌رفتيم تا نبش لاله‌زار. يك قنادي آنجا بود كه هنوز هم هست. همان‌طور كه زرگري روبه‌روي قنادي هم هنوز سر جاي خودش هست. آن منطقه محل پياده‌روي بود. زن و مرد و جوان و پير. با لباس‌هاي آراسته و پيراهن‌هاي سفيد آرو و كراوات‌هاي رنگارنگ.

بعد از انقلاب چطور؟ چقدر اخوان را مي‌ديديد؟

بعد از انقلاب كمتر او را مي‌ديديم. اواخر دهه 60 و طبعاً اواخر عمر اخوان، یک‌بار آقاي صمديان تماس گرفت و گفت مي‌آيي امشب به خانه اخوان برويم؟ ساعت حدود دو‌ونيم بعدازظهر بود. ميدان چندنفری بوديم، جايي در خيابان فردوسي قرار گذاشتيم و رفتيم ديدن اخوان. وقتي رسيديم به خانه‌اش در خيابان زرتشت، ديديم حسين منزوي غزل‌سرا هم آنجاست. گويا منزوي بيشتر از همه ما به آن خانه رفت‌وآمد داشت. طوري كه همسر اخوان را «ايران خانم» صدا مي‌زد. اخوان هميشه آدم درويش‌مسلكي بود و اين را در آن ديدار هم به‌وضوح مي‌توانستيم ببينيم. لحافي انداخته بود توي اتاق و رويش نشسته بود. خاطره‌اي كه از آن شب دارم اين است شعري خواندم كه در آن مرداب را به لحاظ تصويري به يك روسپي تشبيه كرده بودم. اخوان به مذاقش خوش نيامد و گفت اين با ادبيات شعر منافات دارد. منزوي جوان درآمد و نمونه‌هايي از شعر اخوان را خواند كه مشابه تشبيه شعر من در آن‌ها بود و گفت «شما كه خودتان هم ازاین‌دست تشبيهات و بيانات داريد.» به‌هرحال شبي خوب و به‌یادماندنی بود كه با آن رفتار و زندگي درويش‌مسلكانه اخوان در سال‌هاي آخر عمرش در ذهنم ماندگار شده است.

رضا براهني در بيان اوضاع معيشتي اخوان جايي گفته است، اخوان بي‌آنكه خيلي‌ها بدانند «شب‌هاي زيادي را دردمندانه‌ سر به بالين گذاشته است.» تنگدستي اخوان براي شما چقدر مشهود بود؟

صريح‌ترين اظهارنظر را در مورد اين موضوع قيصر امين‌پور كرده بود. يادم هست كه حقوقي، امين‌پور و منزوي را از تهران دعوت كرده بودند اصفهان. به گمانم نيمه دوم دهه 70 بود. يعني حدود 10 سال بعد از مرگ اخوان. حقوقي گفت من با آقاي مفتون مي‌آيم با هم رفتيم. امين‌پور در آنجا چيزي گفت كه همه را تحت تأثیر قرار داد. او گفت اخوان از فشار بي‌پولي از دنيا رفت. اين حرف‌ها به ما مي‌گويد كه وضعيت مالي و معيشتي اخوان انگار واقعاً خوب نبود و او از اين وضع رنج مي‌برد. رنجي كه او را در 62 سالگي كُشت.

شما كدام دوره شاعري اخوان را بيشتر دوست داريد؟

اخوان 62 سال زندگي كرد. به همين تناسب اگر براي شاعري او 62 قدم تصور كنيم، من 5 قدم اول آن را دوست ندارم؛ بعدازآن تا قدم چهلم را دوست دارم. از قدم چهلم تا قدم شصتم را نه و از قدم شصتم تا آخر را باز هم نه.

آن قدم‌هاي آخر، زماني بوده كه اخوان بازگشتي به قوالب كلاسيك داشته. فكر مي‌كنيد دليل اين رجعت به شعر قدمايي چه بود؟

به نظرم به خاطر همه اتفاقات بدي است كه در طول دوران شاعري براي او رخ داده اما در اواخر عمر خودش را نشان داده. روح شاعرانه اخوان را كشته بودند. از كودتاي 28 مرداد بگيريد تا بعدها.

اما اخوان بعد از كودتا همچنان شعر نو مي‌نويسد و در سال‌هاي آخر حيات است كه دوباره به شعر قدمايي برمي‌گردد و مجموعه «تو را ‌اي كهن بوم و بر دوست دارم» را منتشر مي‌كند.

بله. او بعد از كودتا از غريزه خود تغذيه كرد و آن‌قدر در قالب شعر نو سرود كه غريزه ديگر جوابگو نبود. درواقع او از شعر نو اشباع شده بود و وقتي روح شاعرانه‌اش را كه پيش‌تر به او امكان سرايش در قالب شعر نو را مي‌داد از دست داد ديگر راهي جز اينكه به همان قالب‌هاي كلاسيك- كه كار آسان‌تري براي او بود- روي بياورد، نداشت.

يعني طبع‌آزمايي در قالب‌هاي كلاسيك را تنها راه باقي‌مانده براي شاعري خود مي‌ديد.

بله اين اشباع‌شدگي و اين از دست دادن روحيه قلم به دستي و شورافشاني فقط گريبان اخوان را نگرفت. خيلي‌هاي ديگر هم به اين درد مبتلا شدند. نمونه بارزش ساعدي بود. ساعدي بعد از آن كارهاي متوسط خود را چاپ كرد. اخوان هم كه به سبب اذيت شد‌ن‌هاي دور و نزديك، روحيه هنري و شاعرانه خود را از دست داده بود. از طرفي نمي‌توانست شعر نو خوب بنويسد و از طرف ديگر ننوشتن هم برايش زجرآور بود. اين بود كه تصميم مي‌گرفت-به اصطلاح- شاخ آسان گوزن را بگيرد كه همان شعر كلاسيك بود. من شعرهاي نيمايي اخوان را دوست دارم نه آثار كلاسيك او را.

كدام شعرها مثلاً؟

شعرهاي ساده‌ترش را. گرچه از شعرهاي دشوار او هم بدم نمي‌آيد؛ اما شعرهاي ساده‌ترش، يعني شعرهايي را كه زبان ساده‌تري دارند، بيشتر مي‌پسندم؛ مثلاً «زمستان» را. يادم نيست اولين ‌بار «زمستان» را كي خواندم. فقط مي‌دانم زمستان نبود.

اخوان ازیک‌طرف شاعري مبارز و نزديك به روشنفكران چپ‌گرای دهه‌هاي 40 و 50 بود و از سوي ديگر ‌زاده مشهد و تربیت‌یافته مكتب خراسان با علايقي ميهن‌پرستانه. اخواني كه شما مي‌شناسيد چه نسبتي با گفتمان روشنفكري و خاستگاه و زادبومش يعني خراسان دارد؟

به عقيده من ازنظر فكري و به جهت روحيه شاعرانه منتزع از اين هر دو بود. چيزي كه شما در سطحي ديگر در آدمي مثل سيروس طاهباز هم مي‌بينيد. طاهباز هم با همه حشرونشر داشت. درعین‌حال نمي‌توانستيد بگوييد كه با كسي خوب است و با كسي بد است. حتي بي‌طرف هم نبود. چون بي‌طرفي هم طرفي است. يا مثلاً بيژن الهي...

خب، بيژن الهي سياسي نبود اما اخوان سياسي بود.

بله اخوان سياسي بود اما امتياز عمده او در اين سياسي بودن نبود. به نظرم بهترين تعبير را محمد حقوقي از اخوان داشت. در ديدارهاي عصر جمعه‌اي كه بعد از انقلاب با حقوقي داشتيم در مورد اخوان هم حرف مي‌زديم. او مي‌گفت مهم‌ترين امتياز اخوان نه زبان اوست، نه ايرانيتش و نه رگه‌هاي سياسي شعرش بلكه امتياز او «غم» است و حساسيت منحصربه‌فردش در بيان آن غم. به‌هرحال اخوان وزنه سنگيني در تاريخ ادبيات ايران است. وقتي او را با نظامي، سعدي، كليم، شهريار و... مقايسه مي‌كنيم، مي‌بينيم كم از آن‌ها نيست.

چه چيزي در اخوان و شعرش شبيه شاعر هم‌عصرش شهريار است؟

یک‌جور خودگرايي. شهريار مي‌گفت جايي كه من غزل مي‌خوانم، شعر خواندن كسي ديگر یک‌جور توهين به من است. یک‌جورهایی اخوان هم از اين عادت‌ها و تلقي‌ها داشت.

اما در مقابل نيما و شاملو گويا اخوان از اين تبخترها نداشت.

به‌هرحال نيما استادش بود. در مورد شاملو هم بله؛ اخوان اعتقاد خاصي به شاملو داشت. تلویحاً مي‌گفت شعر نو فقط احمد. حتي در جمع‌هايي كه با هم بودند، اخوان معمولاً یک‌گوشه‌ای نشسته بود و سكوت مي‌كرد، شبيه حس و اعتقادي كه شفيعي‌كدكني نسبت به اخوان دارد. ازنظر شفيعي، اخوان حتي از سعدي و حافظ هم فراتر است.

اخوان در‌ گذاري كه از شعر كلاسيك به شعر نو دارد، تحت تأثیر چه كساني بود؟ مثلاً مي‌توان گفت از نصرت رحماني هم تأثیر گرفته است؟

راستش همه ما در جسارت تحت تأثیر نصرت رحماني بوديم اما اخوان از یک‌جهت پيشرو و آغازگر بود؛ او اولين كسي بود كه باور كرد، مي‌توان به راه نيما رفت. قاطبه شاعران و مخاطبان شعر باور نداشتند كه كسي بتواند راه نيما را ادامه بدهد. ازاین‌جهت اخوان جسارت نشان داد. برخلاف نظر بعضي‌ها كه فكر مي‌كنند، راه توللي همان راه نيما بود بايد گفت این‌طور نيست. راه نيما جدا بود و اخوان بود كه اولين‌ بار پا در اين راه گذاشت. قدم در راه نيما گذاشتن یک‌جور خطر كردن بود كه اخوان اين خطر را به جان خريد و وارد اين راه شد.

شعر نيما وجوه گوناگوني دارد. كدام جنبه‌ها از شعر نيما در شعر اخوان بيشتر دنبال شد و ادامه يافت؟ مثلاً جنبه عینیت‌بخشی به شعر يا نزديك كردن بيان شعري به طبيعت زبان؟

اگرچه بحرهاي وزن شعر نيما يكي از جنبه‌هاي تأثیرگذاری نيما بر اخوان بود اما مهم‌ترين تأثیر اين نبود. مهم‌ترين تأثیر عينيتي بود كه نيما به روايت شعري داد؛ مثلاً اخوان تحت تأثیر سطر «خانه‌ام ابري است» نيما قرار گرفت و همان‌طور كه گفتم، اولين كسي بود كه به صرافت طبع‌آزمايي به سياق نيمايي افتاد. همان‌طور كه مثلاً اسماعيل شاهرودي تحت تأثیر شعر «مانلي» قرار گرفت. شعري كه بعضي‌ها مي‌گفتند، شعر خوبي نيست و بعضي‌ها از اين هم فراتر مي‌رفتند و مي‌گفتند اصلاً شعر نيست.

اين جنبه عيني در خيلي از شاعران بعد از نيما ديده مي‌شود. وجه مشخصه اخوان در ميان شاگردان مستقيم و غيرمستقيم نيما ازنظر شما چيست؟

بله. خيلي‌ها اين عينيت را از نيما گرفتند و شعرشان موفق هم نبود. كاري كه اخوان كرد، اين بود كه اين عينيت را دروني شعر خودش كرد و تغيير داد. يعني توانست در عين تأثیر گرفتن از نيما شعر مستقل خودش را بنويسد. فرض كنيد راهي را كه مثلاً نيما از وسط جنگي پشت سر گذاشته و به مقصد رسيده بوده، اخوان از مسيري ديگر مثلاً از كنار مزرعه طي كرد. يعني مقصد يكي است اما مسيرها فرق مي‌كند. ممكن است اين مسيرها هرکدام مسائل و دشواري‌هاي خودشان را داشته باشند مثلاً يكي از مسيرها دست‌اندازهاي بيشتري داشته باشد.

راه نيما؟

ممكن است. البته من از دستاندازهاي راه نيما خوشم مي‌آيد كه نشان از نزديك شدن شعر او به طبيعت دروني خودش و طبيعت دروني زبان دارد. كار مهمي كه به نظر من اخوان در شعر نيمايي كرد اين بود كه اخوان سبك خراساني را در شكل نو پديد آمده‌اي تعميم داد. به اين معنا بايد گفت كه اخوان سبك خراساني را ارتقا داده است. اخوان در تلفيق سبك خراساني و نوآوري‌هاي نيمايي، درعین‌حال كه كار مستقل خود را ارائه مي‌دهد، هم به سبك خراساني و هم به شعر نيمايي شكوه مي‌بخشد؛ مثلاً آنجا كه مي‌گويد «لحظه‌اي خاموش ماند، آنگاه/ باز ديگر سيب سرخي را كه در كف داشت/ به هوا انداخت» براي من صورتي مشهود متأثر از «در شب سرد زمستاني» نيماست. آنجا كه مي‌گويد «در شب سرد زمستاني/ كوره خورشيد هم چون كوره گرم چراغ من نمي‌سوزد/ و به‌مانند چراغ من/ نه مي‌افروزد چراغي هيچ/ نه فروبسته به يخ ماهي كه از بالا مي‌افروزد...».

ويژگي ديگري كه در زبان شعر اخوان ديده مي‌شود، استعرابي است كه در شعر او ديده مي‌شود. اين سطح از تداخل زبان عربي در شعر فارسي در شعر اخوان به نظر شما چه دلايلي دارد؟

به‌هرحال اخوان مشهدي بود و فرزند مكتب خراسان. جايي كه يكي از بزرگ‌ترين حوزه‌هاي علميه را داشته و در دوره‌هايي از بعضي از جنبه‌ها حتي از قم هم پيشي مي‌گرفت. يادم هست شفيعي كدكني-كه او هم مشهدي و بسيار دوستدار اخوان است- مي‌گفت من به حوزه و تا پاي اجتهاد هم رفتم اما آنجا به من گفتند كه جاي تو تهران است و اينجا نيست. مي‌گفت ما در مقطعي حتي روزنامه اطلاعات را هم نميخوانديم چون فكر مي‌كرديم طرفدار كشف حجاب و بي‌حجابي است و نبايد چنين روزنامه‌اي را خواند.

مي‌خواهيد بگوييد كه حضور برجسته زبان عربي در شعر اخوان متأثر از زادبوم و تربيت ذهني اوست. اين استعراب در شعر اخوان چه كاركردي پيدا مي‌كند؟

اخوان هم اين استعراب و هم ويژگي‌هاي وزن عروضي را كه از عربي به فارسي آمده، دروني شعر خود مي‌كند. ابداً شما شعر او را عربی زده نمي‌بينيد. او هر تأثیری هم كه از عربي مي‌گيرد، آن را به نفع شعرش به كار مي‌برد و در اختيار شعرش قرار مي‌دهد. به همين دليل استعراب به شكوه شعر او مي‌افزايد. اخوان كار خودش را مي‌كرد و توجهي نداشت كه ديگران چه مي‌گويند. برايش مهم نبود و فكر نمي‌كرد به اينكه كساني مثل هوشنگ ايراني يا هوشنگ صهبا كه نظرگاه‌شان با او بسيار متفاوت بود در مورد شعرش ممكن است چه بگويند و چه انتقاداتي به شعر او داشته باشند.

شما به تعلق و پايداري اخوان در مكتب خراسان اشاره كرديد. او در عين شاعري سياسي بود كه به دليل مبارزاتش عليه رژيم پهلوي زنداني شد. اين تعلق دوگانه باعث شده كه از یک‌سو گفتمان رسمي كشور و از سوي ديگر جامعه روشنفكري عمدتاً چپ‌گرا، اخوان را شاعري نزديك به خود بدانند. در مورد ساختار فكرياش گفتيد، منتزع از اين هر دو بود اما نسبتش با اين هر دو را نگفتيد.

خراساني‌ها و مازندراني‌ها يك خصلت مهم دارند و آن وطن‌پرستي است. به نظر من اخوان را نمي‌توان به معناي تئوريك چپ دانست. چون راستش را بخواهيد، دركي هم از گفتمان چپ نداشت؛ اما واقعيت اين است كه هر شاعري- چه تئوري چپ را خوانده باشد، چه هيچ درك تئوريكي از گفتمان چپ نداشته باشد- ازنظر من چپ است. به اين معنا من سعدي و حافظ را هم چپ مي‌دانم. اخوان اگرچه چپ را درك نمي‌كرد اما يك نيروي چپ محسوب مي‌شد. ضمن اينكه اخوان شاعر شعر نو بود و شعر نو دو عامل مهم در ايران داشت كه مظاهر مدرن از طريق آن‌ها وارد ايران شده بود. يكي شركت نفت ايران و ديگري حزب توده. بنابراين نمي‌شد شما شاعر شعر نو باشيد و هيچ نسبتي با گفتمان چپ نداشته باشيد. شاه از شعر نو مي‌ترسيد و مي‌گفت اين زبان ايرانستاني‌هاست. مي‌خواست با اين حرف شعر نو را به شوروي نسبت بدهد. بااین‌حال اخوان را نمي‌توان يك مبارز چپ دانست چون همان‌طور كه گفتم نه درك قابل اتكايي از گفتمان چپ داشت نه اينكه اصلاً مي‌توانست پذيراي مباني فكري چپ باشد.

پس عامل محرك مشي مبارزاتي او در شعر چه بود؟

به نظر من بيش از هر چيز وطن‌پرستي و آن چيزي كه به آن «ايرانيت» مي‌گويند. تعلق‌خاطرش به زرتشت هم به خاطر ايراني بودن زرتشت است. اگر زرتشت ايراني نبود، اخوان علاقه‌اي به او پيدا نمي‌كرد. اخوان نمي‌توانست به گفتمان چپ به‌تمامی آري بگويد. بافت و تربيت ذهني‌اش اين اجازه را به او نمي‌داد. همه ما همين‌طوريم. بعضي چيزها را به خاطر اقليمي كه در آن زندگي و رشد كرده‌ايم و باورهايي كه در آن اقليم از اجدادمان به ما رسيده، نمي‌توانيم بپذيريم. زنده‌ياد دكتر زرياب‌خويي كه در آلمان هم زندگي كرده بود، مي‌گفت اگر شوپن به ايران بيايد و در اينجا كنسرت برگزار كند و پيانو بزند، ممكن است مردم برايش سر و دست بشكنند اما لذتي را كه تظاهر مي‌كنند از پيانو زدن او ميبرند، واقعي نيست.