قبیله‌ی مورچه‌ها

کتاب قبیله‌ی مورچه‌ها اثر امین علی‌اکبری انتشارات کتاب فانوس

✒️وحید اوراز

♦️مجموعه داستان‌های قبیله‌ی مورچه‌ها یعنی تمامی داستان های 11 گانه‌ی این مجموعه، سوررئالیستی هستند. در آثار سوررئالیستی مطالب و وقایعی که در ورای واقعیات و حقایق متعارفند، مطرح می‌شوند. منشاء این مطالب توهّمات یا واقعیاتی دیگرگونه هستند که مخاطب را با تظاهرات و تجلیات ناخودآگاه روح مواجه می‌کنند.

 

♦️سوررئالیسم در قرن بیستم در فرانسه تحت تاثیر یافته‌های نوین فروید در روان‌شناسی و روانکاوی اشاعه یافت. اما در برخی از آثار کهن ادبی نیز می‌توان مایه‌هائی از آن را ردیابی کرد. سوررئالیسم نوشتن آزاد بدون در نظر گرفتن هیچ قید و بندی حتی در حیطه‌ی زبان است. سوررئالیسم خواب دیدن در بستر کاغذ است. آثار سوررئالیستی انواع و اقسامی دارد، چنان که می‌توان نوول‌های روانی و نوول‌هائی را که به شیوه‌ی جریان سیال ذهن نوشته شده‌اند را با اندکی مسامحه از فروع آن محسوب داشت. 

 

♦️بدیهی است در بررسی قبیله‌ی مورچه‌ها که محصول فعالیت ذهن ناخودآگاه و یا روح است که در آن با سایه روشن‌هایی از محتویات لایه‌های مختلف ذهن ناخودآگاه فردی و جمعی و به عبارت دیگر اعماق روح مواجه می‌سازد.

 

♦️داستان‌های قبیله‌ی مورچه‌ها از انفصال روانی کاراکتری برخوردار می‌باشند که با رشته‌هایی به هم متصل می‌شوند. 

 

♦️کابوس، ترس، خون، تنهایی، افسردگی، مرگ، ارواح، تجاوز، دزدی، فساد، گم‌گشتگی، نگرانی، دغدغه، اوهام و خاطرات بَد  همگی حاکی از وضعیت و مشکلات جامعه‌ای شاید درگیر دارد، همچنان‌که نام کتاب هم با تاٌمل و تفکر خاص از میان داستان های دیگر انتخاب شده نیز همین موضوع را با آن طرح روی جلد و رنگ خاکستری تیره‌ی سردرگم و صفحه‌آرایی و جملات پی‌درپی و سطرهای بهم‌پیوسته که نایِ نفس کشیدن را از کلمات و حروف و جمله‌های میان صفحات بُریده هم نشانی از این جامعه‌ی سردرگم و بلاتکلیف و درهم تنیده دارد.

 

♦️جمله‌ی اول کتاب از شاهرخ مِسکوب چه‌قدر همه چیز غمگین است. چه قدر زنده بودن شرم آور است. نشان می دهد که ما وارد یک جامعه‌ی تیره با مشکلاتی مختلف اما مشترک می‌شویم که تمامی آدم‌ها و شخصیت‌ها شبیه هم هستند اگر نام مهسا برای تمامی شخصیت‌های مجموعه انتخاب شده، قطعاً علی‌اکبری خوب می‌داند چگونه کاراکترهای داستان‌هایش را انتخاب کند، مهسا فقط یک نفر در جامعه نیست، بلکه مهساها در جامعه تسری دارند و این در رسول، ابراهیم، اسماعیل و... هم تکرار شده است و ما این افراد را در کوچه و خیابان به وفور می‌بینیم.

 

♦️تکرار، تکرار، تکرار، تکرار جملات، تکرار کلمات، تکرار نام‌ها همگی عارضه‌هایی هستند که در یک جامعه سردرگم و عاری از شادی و مملو از غم که تمام مجموعه را چون هاله‌ای به خود پیچیده است و در درون متن هم این خستگی‌های مفرط مشاهده می‌گردد و احتمال دارد علی‌اکبری با تکرار بیش از حد می‌خواهد مخاطب را خسته کند، همچون جامعه. چرا که تکرارهای بی‌دلیل و بیش از حدِ کلمات به مخاطب القا می‌کند که در بیهودگی به سر می‌برد و این قاعده‌ای است که در کل نثر رسوخ یافته و هراس نویسنده را از فراموشی حکایت می‌کند.

 

♦️زبان ساده است، نویسنده از اشرافیت فاصله گرفته و حدیث نفس درونی و چاه‌زدن در اعماقِ درون را بر می‌گزیند چرا که خوب می‌داند تعلیقِ از فضایِ فاصله‌ی آکنده از تنهایی و بی پناهی، به هیچ زبانی جز زبانِ ساده‌یِ ذهن، قابل بیان نیست. هرچند احساس می‌گردد، زبانِ روایت در لایه‌هایی تودرتو ساخته شده است و این زبان ساخته شده در جاهایی به داستان‌ها صدمه می‌زند. 

 

♦️جملات کوتاه، داستان‌های کوتاهِ مجموعه، به مخاطب می‌گویند که زمان زیادی برای سپری کردن ندارد و این جمله‌ی هایدگر فیلسوف آلمانی را تداعی می‌نماید وقتی که گفت: عصر ما قطار سریعی است که آن‌قدر با سرعت می‌گذرد که نمی‌توان به خوبی منظره‌ها را دید، فقط می‌توان مخلوطی از رنگ‌ها را به یاد سپرد. قطار به دره سقوط می‌کند اما چون ما با دیگران هستیم متوجه سقوط نیستیم.

 

♦️داستان‌ها به سرعت می‌گذرند و آن‌چه مخاطب می‌بیند و درک می‌کند را باید به خاطر سپرد، چرا که زمان اندک است. داستان‌ها، شخصیت‌ها، جملات در این جامعه به تندی از دید مخاطب می‌گذرد و این گذار، خودِ ما را به گذشته و آینده با سرعتی تند چون روح پرتاب می‌کند و ما را به یک فراموشی مفرط دعوت می‌نماید.

 

♦️خط سیری و طولی داستان، تنهایی‌ست، تنها روایت می‌شود، تنها سفر می‌کند، تنها می‌بیند و این تنهایی در جامعه‌ای شلوغ همچون جامعه‌ی مورچه‌ها که سیاهی و بی‌رنگی در نهایت ما را به فراموشی خواهد سپرد و ما هم آنچه را از یازده داستان بود را به فراموشی می‌سپاریم.

 

♦️نویسنده در آخرین داستانش از مخاطب می‌خواهد که: همه‌ی اینهایی را که خواندید فراموش کنید، همه‌ی ناخوانده‌های این داستان را. دنبال حاشیه‌های سفید کاغذها نروید. سیاهی‌ها را هم، همه را فراموش کنید، اگر شد، اگر توانستی. مرجان خانم را، من را که مهسا باشم و همه‌ی آن‌چه را که تا اینجا خوانده‌اید، اگر شد، اگر توانستید فراموش کنید.