وحید اوراز

«از میان همهچیزهایی كه آدمی میتواند آنها را از آن خود بخواند، مقدسترین چیز - هرچند خدایان از آن مقدسترند – نفس است. نفس خویشمندترین متعلق وجود ماست.» خوندن همین چندتا كلمه بس تا چند ساعت بیخوابی به وجود بیاد. تمام شب بیدار بودم و روی متن نمایشی كار میكردم و امروز مجبورم سر كار باشم، با این حجم و میزان از بیخوابی، چشمم همهچیز رو دو تا یا بیشتر میبینه. به خاطر ضعف معماری، مغازه یك جای خالی پشت قفسه فلسفه داره و من گاهی اونجا دراز میكشم. صدای پا و حرف زدنها، به گوشم میرسه. با خودم فكر میكنم، اگر خواب بیداری باشه و بیداری خواب، تمام زندگی رو وارونه رفتم جلو. بیخوابی شب گذشته من، تقصیر «تئودور آدورنو» لعنتیه. وقتی «خواب نوشتهها»ش رو خوندم، به خوابهای خودم فكر كردم، به بیداری، به آدمهایی كه تو خواب به یك شكل دیگه رفتار میكنند. مثلا آدمی چقدر راحت تبدیل به دیگری میشه؛ «به فرمان من تعداد زیادی از نازیها باید در میدانی اعدام میشدند. قرار بود گردن زده شوند. بنا به دلایلی این كار مشكلاتی داشت. به بیان ساده، حكم این بود كه جمجمه هریك از خلافكاران با كلنگ خرد شود. بعد به من اطلاع دادند كه آنها با تصور این شیوه جانفرسا و نامعلوم، ترس وصف ناپذیری بر جانشان افتاده است. من خودم از این بیرحمی چنان حالم به هم خورد كه با تنی بیمار از خواب بیدار شدم.» آدورنو نیمههای شب یا هر موقعی كه از خواب بیدار میشد، تمام خوابهایش را مینوشت. من چشمام رو محكم باز و بسته كردم، هنوز صدای پا میاومد و خندههایی كه كلافهام میكرد. چشمام بسته شد، اما انگشتهای دستم رو باز و بسته میكردم تا بیدار بمونم. «خواب دیدم كه احساس میكنم سیاهرگم باد كرده و چنان سفت شد كه نزدیك بود بتركد. جانوران ریزی را دیدم كه همهجا را ویران میكنند. تریستواپتوس اسباببازی شكلی را دیدم كه فرمان صادر میكرد. اما هیچ اتفاقی نیفتاد و آخر هم از جانورهای كوچك جدا شد.» كف دستم میسوزه، ناخونهای خودم، كف دستم رو زخم كرده بود. به پهلو چرخیدم و به جلد كتاب «خوابنوشتهها» خیره شدم، توانایی تشخیص اینكه مرزهای خواب و بیداری كجا به هم میرسند هم توی این طرح جلد مشخص نیست. صدای بسته شدن در مغازه، یا شاید باز شدن بود، نفهمیدم. صدای پاها قطع شده بود و صدای حرف زدنها. هرچی بیشتر دقت كردم، صدای كمتری شنیدم تنها صدا، صدای پنكه سقفی بود. برگشتم به كتاب؛ كتابی كه از دیشب نذاشته بخوابم. «مهمانی بزرگی با حضور تروتسكی برگزار بود. او در میان گروهی از حامیانش سرحال و تا حدودی مقتدرانه سخنرانی میكرد. مساله این بود كه آیا كسی میتوانست با او صحبت كند. من پیش خودم فكركردم كه كسی نباید بتواند در محضر او از سیاست صحبت كند. اما خوب نبود آدم وسط حرف چنین مهمان مشهوری بپرد. در شهر دیگر آلمان كاملا تخریب شده بود، ساختمان بزرگ و كلیسایی را دیدم كه سیاه شده بود. با ذوقزدگی گفتم: پس این كلیسا هنوز هم پابرجاست. اما یكباره به من الهام شد كه اشتباه میكنم.» این دیگه چه خوابیه كه یك آدم میبینه، رفتم سراغ خواب بعدی «آدورنو»، دوست دارم توی خوابهای اون قدم بزنم. «در جلسهای بودم كه قرار بود بررسی كنیم آیا متون بیشتر گروهای كر باروك آنقدر از یاد رفتهاند كه كه امروز دیگر كسانی آنها را نمیخواند. من و جی به كلیسایی رفتیم كه در آنجا موسیقی مینواختند، من به متن شعر دقت كردم و فهمیدم كه متن شعر به عیسی مسیح اشاره دارد و میگفت: «ای سر مقدس كه زخمی دردناك برداشتی.» با این فكر بیدار شدم: همهچیز با هم از دست میرود.» و من هم با این فكر كتابرو بستم و بلند بلند گفتم: همهچیز با هم از دست میرود و دوباره تكرار كردم؛ همهچیز با هم از دست میرود... «داشتم با ای راجع به نقشهای صحبت میكردم و میگفتم كه ما باید باهم خودكشی كنیم. اگر درست یادم بیاید به نظرم این موضوع اولینبار به فكر او خطور كرد. به هر حال با جسارت و شور و شوق فراوان این موضوع را دنبال میكرد. ما این مساله را در نظر گرفتیم كه آیا بهتر است از یك برج مانند «آر.پی» خودمان را پایین بیندازیم یا نه، كه جواب منفی بود. در نهایت او گفت: «سعی میكنم با تو بمیرم». گفتن: «سعی میكنم» احساسی به من القا كرد كه منظور واقعی او نبود.» و من هنوز جمله قبل رو با خودم و این جای تنگ تكرار میكنم؛ «همهچیز با هم از دست میرود.»