مرگ یک آدم محترم چگونه کالبدشکافی جامعهٔ مدرن می‌شود؟ مرگی وجود دارد که از هر زندگی‌ای، حقیقت جامعه را بیشتر آشکار می‌کند. مرگ ایوان ایلیچ از این گونه مرگ‌هاست.

لئو تولستوی این رمان کوتاه را در ۱۸۸۶ منتشر کرد. ظاهراً داستان یک قاضی دادگاه عالی روسیه است که بر اثر بیماری می‌میرد. اما هر کسی که آن را با دقت خوانده باشد می‌داند تولستوی مرگ یک قاضی را ننوشته است. او نوشته است چگونه یک سبک زندگی، یک انسان را می‌کشد، و چگونه مرگ، دروغ آن سبک زندگی را برملا می‌کند.

زندگی ایوان ایلیچ را تولستوی در یک جمله خلاصه می‌کند زندگی‌ای که ایوان ایلیچ می‌گذراند، ساده‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین زندگی بود. یک بوروکرات محترم، یک ازدواج محترم، یک شغل محترم، یک مرگ محترم — و همین احترام خودش، وحشتناک‌ترین قفس را می‌سازد.

از منظر جامعه‌شناختی، این رمان یک اثر پیشگام در جامعه‌شناسی مرگ است. جامعه‌شناسی معاصر مرگ تأکید می‌کند که مرگ نه فقط یک رخداد زیستی فردی، بلکه یک رخداد اجتماعی است. تولستوی در ۱۸۸۶ همین را نشان داده است مرگ ایوان ایلیچ، برای همکارانش یعنی چه کسی جای او را می‌گیرد، چه کسی به جای خالی او ارتقا می‌یابد، برای همسرش یعنی آیا راهی برای گرفتن مستمری بیشتر هست. مرگ، در این جهان محترم، در نظم امور روزمره ادغام شده و به چیزی غیرمنتظره، اما نه غیرقابل‌مدیریت تبدیل شده است.

از منظر روان‌کاوی، این رمان یک سند بالینی دربارهٔ خودفریبی است. ایوان ایلیچ نمی‌تواند با مرگ روبه‌رو شود، نه به این خاطر که مرگ ترسناک است، بلکه به این خاطر که روبه‌رو شدن با مرگ یعنی اعتراف به اینکه تمام زندگی‌اش یک فریب بزرگ برای پوشاندن مرگ و زندگی بوده است. گزارهٔ مرکزی روان‌کاوی — انسان از حقیقت می‌گریزد، و شیوهٔ گریزش کشنده‌تر از خود حقیقت است — در این رمان خالص‌ترین بیان ادبی خود را یافته است.

یک سوی گفت‌وگو وحید اوراز است، جامعه‌شناس ادبی. سوی دیگر ریتا مهرآیین، منتقد ادبی و پژوهشگر روان‌کاوی.

خلاصه‌ای از داستان ایوان ایلیچ

پیش از ورود به گفت‌وگو، بگذارید داستانی را که تولستوی در ۱۸۸۶ نوشت، در چند پرده مرور کنیم — داستانی که ظاهرش ساده است، اما در عمق، تکان‌دهنده‌ترین کالبدشکافی زندگی محترمانه را در ادبیات جهان رقم زده است.

پردهٔ اول مرگ یک همکار

داستان با یک خبر ساده آغاز می‌شود. روزنامه‌ای در دست همکاران ایوان ایلیچ است. آگهی ترحیم ایوان ایلیچ، عضو دادگاه عالی، درگذشت. واکنش نخست این همکاران اندوه نیست. هرکدام در دل به این می‌اندیشد که چه کسی جای او را می‌گیرد؟ چه کسی به جای خالی او ارتقا می‌یابد؟ چه کسی می‌تواند آشناهایش را در آن منصب بگنجاند؟

یکی از دوستان نزدیک به مراسم ختم می‌رود. اما در دلش، به این می‌اندیشد که تسلیت رفتن، وقت بازی ورق را می‌گیرد. در خانهٔ ایوان ایلیچ، بیوهٔ او در حال حساب‌وکتاب مستمری است. دختر جوان با چهره‌ای عبوس از اتاق بیرون می‌آید.

مرگ ایوان ایلیچ، در همان نخستین صفحات، به یک کار اجتماعی تبدیل می‌شود تقسیم منصب، تنظیم مستمری، انجام وظیفه. هیچ‌کس نمی‌پرسد او که بود؟ چه شد؟ چه فهمید؟

تولستوی در همان آغاز، با قلمی بی‌نهایت سرد، حقیقتی نگران‌کننده را پیش می‌گذارد در جامعه‌ای که با نظم احترام سازمان یافته، مرگ به امری روزمره و مدیریت‌شدنی تبدیل شده است.

پردهٔ دوم زندگی‌ای که ساده‌ترین و وحشتناک‌ترین بود

روایت به گذشته می‌رود. زندگی‌نامهٔ ایوان ایلیچ، به گفتهٔ تولستوی، ساده‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین زندگی بود.

او پسر یک مقام دولتی بود. در مدرسه، حقوق خواند. پس از تحصیل، به استخدام دولت درآمد. در ولایت‌های گوناگون خدمت کرد. پله‌پله پایین می‌رفت و خودش گمان می‌کرد پله‌پله بالا می‌رود — این جملهٔ کلیدی تولستوی است. ایوان ایلیچ در دستگاه اداری ارتقا می‌یافت، اما در واقع، از انسان به نقش تنزل می‌کرد.

ازدواجش هم محترمانه بود یک زن زیبا و ثروتمند، یک خانهٔ شیک، یک زندگی آراسته. اما این ازدواج، به تعبیر تولستوی، حادثه‌ای بود که در نظم زندگی او رخ داد — نه انتخاب، نه عشق، نه رفاقت. فقط نظم.

وظیفهٔ رسمی، شام‌های اداری، بازی ورق، معاشرت‌های مناسب — این‌ها محتوای زندگی ایوان ایلیچ را می‌ساخت. در بیرون، همه‌چیز درست بود. در درون، هیچ‌چیز واقعی نبود.

پردهٔ سوم سقوط و بیماری

ایوان ایلیچ در اوج موفقیت — قاضی دادگاه عالی در سن‌پترزبورگ، آپارتمانی در بهترین محله — ناگهان بیمار می‌شود. درد مرموزی در پهلو. هیچ‌کس نمی‌داند چیست. پزشکان مختلف نظرات مختلفی می‌دهند. یکی می‌گوید زخم معده، دیگری می‌گوید کلیه، سومی می‌گوید کبد.

ایوان ایلیچ به‌ناگاه با پرسشی روبه‌رو می‌شود که هرگز از خود نپرسیده بود آیا ممکن است من بمیرم؟

این پرسش، زندگی‌اش را از هم می‌پاشد. تا دیروز، مرگ کار دیگری بود — همان‌طور که در آگهی ترحیم همکارانش دیده بود. حالا مرگ کار او است. و او نمی‌تواند با این حقیقت روبه‌رو شود.

پزشکان، همسر، دختر، همکاران — همه با دروغی کوچک و مهربان به او دلگرمی می‌دهند خوب می‌شوی. ایوان ایلیچ خودش هم به این دروغ چنگ می‌زند. اما در تنهایی شب، دردی که هیچ‌کس نمی‌بیند، او را به آن پرسش برمی‌گرداند اگر واقعاً دارم می‌میرم، آن‌وقت تمام این زندگی چه بود؟

پردهٔ چهارم گراسیم، مردی که تظاهر نمی‌کند

در این میان، شخصیتی وارد می‌شود که کل داستان را روشن می‌کند گراسیم، یک خدمتکار جوان دهقان.

گراسیم تنها کسی است که به ایوان ایلیچ دروغ نمی‌گوید. وقتی همه می‌گویند خوب می‌شوی، گراسیم سکوت می‌کند. وقتی ایوان ایلیچ از درد می‌نالد، گراسیم پاهایش را بالا می‌گیرد و ساعاتی طولانی کنارش می‌ماند. وقتی ایوان ایلیچ از او می‌پرسد اگر من بمیرم، تو ناراحت می‌شوی؟ گراسیم پاسخ می‌دهد همهٔ ما روزی می‌میریم. من از تو مراقبت می‌کنم، همان‌طور که روزی امیدوارم کسی از من مراقبت کند.

این همدلی نیست. این هم‌بودگی است. گراسیم از مرگ نمی‌گریزد. او می‌داند مرگ عام است، سرنوشت هر کس است. پس نیازی به خودفریبی ندارد.

گراسیم به تعبیری، تنها انسان واقعی این داستان است. نه به این خاطر که باهوش‌تر یا مهربان‌تر است، بلکه به این خاطر که بیرون از آن نظم احترام ایستاده است. او دهقان است، خدمتکار است، غیرمحترم است. پس آن ماشین انکار مرگ او را نمی‌گیرد.

پردهٔ پنجم شب تنهایی و پرسش نهایی

بیماری ایوان ایلیچ شدت می‌گیرد. او دیگر نمی‌تواند کار کند. در بستر می‌ماند. درد، بی‌امان است. و در همان بستر، زندگی‌اش را از نو مرور می‌کند.

و ناگهان، در یک لحظهٔ هولناک، درمی‌یابد همه‌چیز اشتباه بود. زندگی‌اش، از آغاز تا انجام، یک فریب بزرگ بود. نه به این خاطر که گناهی مرتکب شده بود — او هیچ‌کس را نکشته، چیزی ندزدیده — بلکه به این خاطر که زندگی‌اش محترم بود و احترام خودش یک دروغ است.

در آن شب‌های آخر، همسرش وارد اتاق می‌شود. ایوان ایلیچ به او می‌گوید من دارم می‌میرم و تو نمی‌فهمی. همسرش می‌گوید خودت را ناراحت نکن، خوب می‌شوی. و ایوان ایلیچ در دلش فریاد می‌زند این دروغ است! دروغی که تا آخرین لحظه به من می‌گویی.

تنها لحظه‌های آرامش، وقتی است که گراسیم کنارش می‌نشیند. گراسیم سکوت می‌کند. سکوتش، از هر حرفی راست‌تر است.

پردهٔ ششم نور، در آخرین لحظه

سه روز آخر، ایوان ایلیچ فریاد می‌کشد. فریاد از درد، از ترس، از تنهایی. و بعد، در یک لحظه، ناگهان آرام می‌شود.

او در دل به این می‌اندیشد اگر زندگی‌ام اشتباه بود، آن‌وقت چه باید کرد؟ و پاسخ در او شکل می‌گیرد هیچ‌چیز. فقط باید زندگی کنی. فقط باید دیگر تظاهر نکنی.

لحظهٔ مرگ، لحظهٔ نور است. تولستوی می‌نویسد به جای مرگ، نور آمد. ایوان ایلیچ آخرین کلماتش را می‌گوید مرگ تمام شد. دیگر نیست.

این نور چیست؟ رستگاری؟ بخشش؟ یا تنها یک لحظهٔ صادقانه — لحظه‌ای که انسان دیگر نقش بازی نمی‌کند و خودش می‌شود؟

تولستوی پاسخ را باز می‌گذارد. و همین بازگذاشتن، نیروی این داستان است.

پردهٔ هفتم زندگی ادامه دارد

داستان با مرگ ایوان ایلیچ تمام نمی‌شود. با یک جملهٔ کوتاه ایوان ایلیچ درگذشت.

و بعد؟ همکارانش به بازی ورق برمی‌گردند. بیوه‌اش مستمری می‌گیرد. زندگی، در همان نظم محترم خود، ادامه می‌یابد. مرگ ایوان ایلیچ — مثل مرگ همکارانش — به یک کار روزمره تبدیل می‌شود. هیچ‌کس نمی‌پرسد او چه فهمید؟ چه دید؟ چه گفت؟

و همین، تلخ‌ترین نتیجهٔ تولستوی است مرگ یک انسان، در نظم محترم اجتماع، آن‌قدر کوچک می‌شود که حتی پرسشی برنمی‌انگیزد.

چرا این داستان؟

تولستوی در مرگ ایوان ایلیچ دو کار هم‌زمان می‌کند. اول، یک زندگی را کالبدشکافی می‌کند زندگی محترم چطور می‌تواند به یک دروغ بزرگ تبدیل شود.

دوم، یک مرگ را به پرسش تبدیل می‌کند آیا مرگ، تنها لحظه‌ای است که حقیقت را می‌بینیم — و آیا آن لحظه، همیشه دیر است؟

اکنون، با این داستان در ذهن، وارد گفت‌وگو می‌شویم

جناب اوراز، این رمان تولستوی معمولاً در دستهٔ ادبیات مرگ یا علوم انسانی پزشکی قرار می‌گیرد. اما از منظر جامعه‌شناختی، تندترین بُعد آن چیست؟

تندترین بُعد این است که نشان می‌دهد مرگ چگونه به‌طور اجتماعی برساخته می‌شود. جامعه‌شناسی معاصر مرگ، یک گزارهٔ مرکزی دارد مرگ یک رخداد فیزیولوژیک محض نیست. وقتی می‌گوییم فلانی مرد، هم‌زمان کاری اجتماعی می‌کنیم بازتوزیع منصب‌ها، بازمحاسبهٔ منافع، بازتنظیم روابط، بازتأیید نظم. تولستوی در همان فصل نخست رمان، این را به‌کمال نشان می‌دهد.

فصل اول این است که همکاران ایوان ایلیچ آگهی ترحیم را در روزنامه می‌خوانند. واکنش نخستشان اندوه نیست این است که چه کسی جای او را می‌گیرد، چه کسی به جای خالی او ارتقا می‌یابد، چه کسی می‌تواند آشناهایش را بگنجاند. دوست نزدیکش برای تسلیت می‌رود، اما در دلش به این می‌اندیشد که تسلیت رفتن وقت بازی ورق را می‌گیرد. بیوه‌اش در حال حساب‌وکتاب مستمری است.

تولستوی با قلمی بی‌نهایت سرد، حقیقتی نگران‌کننده را پیش می‌گذارد در جامعه‌ای که با نظم احترام سازمان یافته، مرگ روزمره شده است. مرگ در مجموعه‌ای از قواعد ادغام شده، یک سلسله قواعد، مرگ را به بخشی از امور روزمره تبدیل کرده بود غیرمنتظره، اما نه غیرقابل‌مدیریت.

از منظر جامعه‌شناختی، این یکی از نخستین تشخیص‌های مدیریت‌شدگی مرگ در جامعهٔ مدرن است. پژوهش‌های بعدی — از آریس تا سیر، از انکار مرگ تا تنهایی دم مرگ — همه به درجات مختلف، مشاهدهٔ تولستوی را تأیید کرده‌اند.

شما به انکار مرگ اشاره کردید. این در رمان چگونه بازتاب می‌یابد؟

در این بازتاب می‌یابد که کل نظام اجتماعی، به‌طور سیستماتیک، از پذیرش مرگ سرباز می‌زند. یک جزئیات بسیار مهم در رمان هست دوست ایوان ایلیچ در مراسم ختم به این می‌اندیشد که مرگ فقط یک استثناست، استثنایی که فقط مخصوص ایوان ایلیچ است و هیچ ربطی به او ندارد. این جمله هستهٔ جامعه‌شناختی کل رمان است.

این طرز فکر مرگ به من ربطی ندارد، حماقت یا بی‌عاطفگی فردی نیست. یک سازوکار دفاعی اجتماعی است. اگر مرگ استثنا باشد، کار دیگری باشد، نظم زندگی محترم می‌تواند به کار خود ادامه دهد. اما اگر بپذیریم مرگ عام است، کار من است، کل منطق زندگی بورژوایی — که بر پیشرفت، ارتقا، انباشت بنا شده — فرو می‌پاشد.

پژوهش‌های جامعه‌شناختی نشان می‌دهند که انکار مرگ در جامعهٔ مدرن با سه گرایش پزشکی‌شدن، فردی‌شدن و سکولارشدن پیوند تنگاتنگ دارد. تولستوی در ۱۸۸۶ همین را دیده است همسر ایوان ایلیچ پزشکان نامدار را فرا می‌خواند تا با درمان حقیقت بازگشت‌ناپذیر مرگ را بپوشاند ایوان ایلیچ با کار، ورق‌بازی، معاشرت از اندیشیدن به مرگ می‌گریزد. کل ماشین اجتماع به فرد کمک می‌کند مرگ را فراموش کند.

پس مرگ در رمان پایان نیست، افشا است؟

دقیق‌تر بگویم مرگ، افشاکنندهٔ دروغ اجتماعی است. تولستوی می‌گوید زندگی ایوان ایلیچ ساده‌ترین و در عین حال وحشتناک‌ترین بود. وحشتناک کجاست؟ وحشتناک در این است که احترام آن، خودش یک دروغ است.

زندگی ایوان ایلیچ، به گفتهٔ خودش، پله‌پله پایین می‌رفت و خودش گمان می‌کرد پله‌پله بالا می‌رود. در دستگاه اداری ارتقا می‌یافت، در جامعه محترم بود، در خانواده با وقار بود، اما همهٔ این‌ها، در برابر مرگ، ناگهان به فریب بزرگ پوشاندن مرگ و زندگی تبدیل شد.

از منظر جامعه‌شناختی، این عمیق‌ترین نقد به ایدئولوژی احترام بورژوایی است. بوردیو بعدها در تمایز تحلیل کرد که سلیقه چگونه ابزار مرزبندی طبقاتی می‌شود گافمن در نمایش خود در زندگی روزمره تحلیل کرد که کار آبرو چگونه نظم اجتماعی را حفظ می‌کند. تولستوی با یک رمان همان گزاره را نشان داده است احترام یک نمایش اجتماعی است کارکردش پوشاندن حقیقت وجود است. و مرگ — این رخداد نهایی نمایش‌زدایی — پوچی نمایش را برملا می‌کند.

از منظر روان‌کاوی، مسئلهٔ مرکزی ایوان ایلیچ چیست؟ ترس از مرگ؟

وحید اوراز نه ترس از مرگ، خودفریبی. مسئلهٔ ایوان ایلیچ این نیست که از مرگ می‌ترسد. مسئله این است که نمی‌تواند با این حقیقت روبه‌رو شود که زندگی‌اش یک دروغ بوده. یکی از گزاره‌های مرکزی روان‌کاوی این است انسان از حقیقت می‌گریزد، و شیوهٔ گریزش کشنده‌تر از خود حقیقت است.

یک توصیف بسیار دقیق روان‌کاوانه در رمان هست ایوان ایلیچ بر بستر بیماری زندگی‌اش را به یاد می‌آورد و سپس درمی‌یابد همه‌چیز اشتباه بود. اما اشتباه کجا بود؟ او کسی را نکشته، چیزی ندزدیده، هیچ گناه آشکاری مرتکب نشده. اشتباه او در سطح هستی‌شناختی است زندگی‌اش محترم بود، اما احترام خودش یک دروغ است.

از منظر روان‌کاوی، نشانه‌های ایوان ایلیچ — ناتوانی در پذیرش مرگ، حساسیت افراطی به درد، کینه از مراقبت خانواده — همه دفاع در برابر حقیقت‌اند. او ترجیح می‌دهد باور کند پزشک درمانش می‌کند، ترجیح می‌دهد باور کند مرگ کار دیگری است، ترجیح می‌دهد درد را به بی‌احتیاطی یا بدشانسی نسبت دهد، تا اینکه با آن حقیقت روبه‌رو شود آنچه یک عمر دنبالش بود، ارزش دنبال‌کردن نداشت.

یک مقالهٔ فلسفی از کمبریج خوانش بدبینانه‌تری از رمان پیش می‌گذارد آشتی ایوان ایلیچ رستگاری راستین نیست بر مجموعه‌ای از خطاها بنا شده. او مرگ را می‌پذیرد، نه به این خاطر که دیده، بلکه به این خاطر که یک خودفریبی را با خودفریبی دیگری جایگزین می‌کند.

از منظر روان‌کاوی، این خوانش بدبینانه احتمالاً دقیق‌تر است. ایوان ایلیچ در دم مرگ می‌گوید مرگ تمام شد، اما آیا واقعاً با مرگ روبه‌رو شد؟ یا فقط روایت بخشش و عشق را روی ترس پوچی کشید؟ تولستوی عامدانه ابهام را حفظ کرده است.

شخصیت گراسیم چطور؟ او تنها انسان واقعی در کل رمان است؟

گراسیم تجسم ساحت واقعی در معنای روان‌کاوانه است. گراسیم یک خدمتکار جوان دهقان است. او تنها کسی است که تظاهر نمی‌کند. وقتی همه به ایوان ایلیچ دروغ می‌گویند — که خوب می‌شود، که مسئله‌ای نیست — گراسیم دروغ نمی‌گوید. او از ایوان ایلیچ مراقبت می‌کند، نه به این خاطر که کار یا وظیفه است، بلکه به این خاطر که می‌داند مرگ چیست.

گراسیم جمله‌ای بسیار مهم می‌گوید (مضمون) همهٔ ما خواهیم مرد، پس من از تو مراقبت می‌کنم، همان‌طور که روزی امیدوارم کسی از من مراقبت کند. این همدلی نیست این هم‌بودگی است. گراسیم از مرگ نمی‌گریزد. او می‌داند مرگ عام است، سرنوشت هر کس است. پس نیازی به خودفریبی ندارد.

از منظر روان‌کاوی، گراسیم نمایندهٔ امکان روبه‌رو شدن با حقیقت است. او قهرمان نیست، قدیس نیست، فقط کسی است که تظاهر نمی‌کند. و همین تظاهر نکردن است که او را در جهانی پر از دروغ، تنها موجود واقعی می‌کند.

پژوهش‌های جامعه‌شناختی هم به این نکته توجه کرده‌اند تقابل گراسیم با خانوادهٔ ایوان ایلیچ، تقابل طبیعت با اجتماع، واقعیت با نمایش، دهقان با بورژوازی است. تولستوی با شخصیت گراسیم، تندترین پرسش را به تمدن می‌کند آیا احترام انسان متمدن از صداقت دهقان به حقیقت نزدیک‌تر است؟

برگردیم به جامعه‌شناسی. ایوان ایلیچ یک قاضی است، یک آدم محترم. موقعیت اجتماعی‌اش در مرگش چه نقشی دارد؟

موقعیت اجتماعی‌اش خود شیوهٔ مرگش است. ایوان ایلیچ یک قاضی است، یک بوروکرات، یک آدم محترم. تمام وجودش بر یک نظم اجتماعی بنا شده سلسله‌مراتب، قاعده، احترام، ارتقا. این نظم به او معنا داد، به او هویت داد. اما همین نظم، او را ناتوان از روبه‌رو شدن با مرگ کرد.

زیرا مرگ نفی این نظم است. در برابر مرگ، قاضی و دهقان یکی‌اند، بوروکرات و خدمتکار یکی‌اند، محترم و غیرمحترم یکی‌اند. مرگ قشربندی اجتماعی را می‌شکند. و ایوان ایلیچ — کسی که یک عمر در قشربندی زندگی کرده — نمی‌تواند این شکستن را بپذیرد.

پژوهش‌های جامعه‌شناختی نشان می‌دهند که قشربندی اجتماعی مرگ نه فقط در شیوهٔ مرگ بلکه در تجربهٔ مرگ بازتاب می‌یابد. مرگ ایوان ایلیچ تنها است، زیرا نظم احترام او را منزوی کرده. همسر، دختر، همکارانش نمی‌توانند واقعاً همراهی‌اش کنند، زیرا همه در آن نظم مرگ به من ربطی ندارد زندگی می‌کنند. فقط گراسیم — که به جهان محترم تعلق ندارد — می‌تواند همراهی‌اش کند.

تولستوی توصیف بی‌رحمانه‌ای در رمان دارد همسر و دختر ایوان ایلیچ بر بالین او به این می‌اندیشند که او کی می‌میرد و کی می‌توانند به تئاتر بروند. این بدذاتی نیست این کارکرد طبیعی نظم احترام است. در این نظم، مرگ یک مزاحمت است، یک امر نیازمند مدیریت، نه یک وجود نیازمند روبه‌رو شدن.

پس مرگ ایوان ایلیچ را جامعه کشته است؟

می‌توان این‌طور گفت. اما دقیق‌تر زندگی‌اش مرگش را کشت.

زندگی ایوان ایلیچ، فرایندی از مرگ اجتماعی است. او از یک انسان به یک نقش تبدیل شد قاضی، شوهر، پدر، آدم محترم. خود او با این نقش‌های اجتماعی جایگزین شد. وقتی مرگ راستین فرا می‌رسد، درمی‌یابد خودی نمانده که بمیرد. او فقط مشتی نقش دارد، و این نقش‌ها در برابر مرگ بی‌معناست.

تولستوی از تصویر نور برای لحظهٔ دم مرگ استفاده می‌کند به جای مرگ، نور آمد. این نور چیست؟ از منظر روان‌کاوی، این تجلّی ساحت واقعی است. ایوان ایلیچ در آخرین لحظه، دیگر نمایش نمی‌کند. او به‌عنوان یک انسان، نه به‌عنوان یک قاضی یا آدم محترم، با مرگش روبه‌رو می‌شود.

اما این نور خیلی دیر آمد. آنچه روشن کرد، پوچی یک عمر بود.

تولستوی وقتی این رمان را نوشت، اضطراب مرگ خودش در چه وضعی بود؟

اضطراب مرگ تولستوی نیروی محرکهٔ اصلی کل عمرش بود. پژوهش‌های زندگی‌نامه‌ای نشان می‌دهند مرگ برای تولستوی عنصری تقریباً وسواس‌گونه بود. او در کودکی پدر و مادرش را از دست داد، در جوانی برادرش را، و این تجربه‌ها او را تا پایان عمر درگیر مرگ کرد.

اما مرگ ایوان ایلیچ (۱۸۸۶) در لحظهٔ خاصی نوشته شد پس از بحران روحی تولستوی (۱۸۷۹-۱۸۸۲). او در اعتراف توصیف می‌کند که چگونه در ورطهٔ بی‌معنایی زندگی فرو رفت، چگونه به خودکشی اندیشید، چگونه در جست‌وجوی ایمان بود. این رمان، به تعبیری، بلور ادبی این بحران روحی است.

یک جزئیات زندگی‌نامه‌ای مشهور تولستوی در ۱۸۶۹ شب آرزاماس را تجربه کرد — ترسی ناگهانی و توضیح‌ناپذیر از مرگ. او بعدها این تجربه را در یادداشت یک دیوانه نوشت. این ترس از مرگ نه ترس از درد، بلکه ترس از پوچی بود. تولستوی درمی‌یابد که اگر مرگ پایان باشد، آن‌وقت همه‌چیز پوچ است.

مرگ ایوان ایلیچ ادبی‌سازی همین ترس است. آن نوع ترسی که ایوان ایلیچ بر بستر بیماری تجربه می‌کند — غیرقابل‌فهم، غیرقابل‌پذیرش، غیرقابل‌فرار — بیان ادبی شب آرزاماس خود تولستوی است.

پس این رمان خوددرمانی تولستوی است؟

بیشتر خودتشخیصی است. تولستوی اضطراب مرگ خود را درمان نکرد. او این رمان را نه برای حل مسئله، بلکه برای روبه‌رو شدن با مسئله نوشت. بیداری دم مرگ ایوان ایلیچ — چه باور کنیم واقعی است چه نه — پاسخ آزمایندهٔ تولستوی به پرسش چگونه با مرگ روبه‌رو شویم است.

این پاسخ مبهم است. از یک سو، ایوان ایلیچ در آخرین لحظه نور را دید، گویی می‌گوید روبه‌رو شدن با حقیقت ممکن است. از سوی دیگر، زندگی‌اش اشتباه بود، گویی می‌گوید روبه‌رو شدن با حقیقت خیلی دیر است. همین ابهام، نیروی این رمان است. این تسلی نیست، این تشخیص است.

بگذارید یک تلفیق کنیم. از منظر دوگانهٔ جامعه‌شناسی و روان‌کاوی، مرگ ایوان ایلیچ در نهایت چه می‌گوید؟

می‌گوید مرگ یک نشانهٔ اجتماعی است. ترس از مرگ ایوان ایلیچ، مسئلهٔ روان فردی نیست. محصول نظم اجتماعی است. در جامعه‌ای که بر احترام، پیشرفت، انباشت بنا شده، مرگ یک رسوایی است، چیزی که این نظم نمی‌تواند هضمش کند. پس جامعه به‌طور سیستماتیک مرگ را انکار می‌کند، با پزشکی می‌پوشاندش، با احترام تزئینش می‌کند، با روزمرگی غرقش می‌کند.

تراژدی ایوان ایلیچ این است که او این نظم اجتماعی را کاملاً درونی کرده. او یک آدم محترم کامل است. پس وقتی مرگ فرا می‌رسد، هیچ منبعی برای روبه‌رو شدن با آن ندارد. خود او اجتماعی است، معنای او اجتماعی است، هویت او اجتماعی است. وقتی مرگ نفی این‌ها می‌کند، او نفی می‌شود.

از منظر روان‌کاوی، خودفریبی ایوان ایلیچ آسیب فردی نیست. نُرم اجتماعی است. ما همه تا حدی مرگ را انکار می‌کنیم. ما همه تا حدی وجود را با روزمرگی غرق می‌کنیم. ما همه تا حدی ایوان ایلیچ هستیم.

گراسیم واقعی است، نه به این خاطر که باهوش‌تر یا مهربان‌تر است. به این خاطر که در آن نظم اجتماعی نیست. او یک دهقان است، یک خدمتکار، یک غیرمحترم. پس آن ماشین انکار مرگ او را نمی‌گیرد. او مرگ را می‌داند، می‌پذیرد، و همراهی‌اش می‌کند.

این عمیق‌ترین بینش جامعه‌شناختی تولستوی است واقعیت یک کیفیت فردی نیست، یک موقعیت اجتماعی است. در جهان محترم، هیچ‌کس نمی‌تواند واقعی باشد. فقط کسانی که از جهان محترم رانده شده‌اند — دهقان، خدمتکار، حاشیه‌نشین — می‌توانند واقعی باشند.

این رمان ۱۸۸۶، امروز چه معنایی دارد؟

معنایش از ۱۸۸۶ بیشتر است. جامعهٔ امروز بنیادی‌تر از عصر تولستوی مرگ را انکار می‌کند. ما با پزشکی بی‌نهایت عمر را دراز می‌کنیم، با سرگرمی بی‌نهایت توجه را پراکنده می‌کنیم، با شبکه‌های اجتماعی بی‌نهایت زنده‌بودن را به نمایش می‌گذاریم. مرگ به دورترین گوشه رانده شده در خانه‌های سالمندان، در بخش‌های بیمارستان، در مؤسسات مراقبت پایان زندگی. پژوهش‌های اجتماعی نشان می‌دهند ویژگی مرگ مدرن پزشکی‌شدن، فردی‌شدن، سکولارشدن است — این سه گرایش، در عصر تولستوی تازه آغاز شده بودند، امروز به اوج رسیده‌اند.

داستان ایوان ایلیچ، امروز به شکل‌های بی‌شمار تکرار می‌شود. یک موفق حرفه‌ای، در دم مرگ درمی‌یابد همه‌چیز یک فریب بود. یک خانوادهٔ محترم، در برابر مرگ، پوچی احترامش را برملا می‌کند. یک مشغول فرد، در مشغولیت، وجود را از یاد می‌برد.

اما تولستوی امیدی هم می‌دهد. نه امید رستگاری، بلکه امید روبه‌رو شدن. وجود گراسیم به ما می‌گوید همراهی ممکن است. نه تسلی، نه درمان، نه احترام — فقط همراهی. در برابر مرگ، تنها چیز واقعی، یک انسان بی‌تظاهر است که کنارت می‌نشیند.

اگر جامعه‌شناسی ادبی مرگ ایوان ایلیچ را در یک واژه خلاصه کنیم، چه می‌گویید؟

دروغ. زندگی ایوان ایلیچ، یک دروغ اجتماعی است. احترامش دروغ است، ارتقایش دروغ است، ازدواجش دروغ است، مرگش هم دروغ است — خانواده و همکارانش با دروغ خوب می‌شود حقیقت مرگ را می‌پوشانند.

و نیروی این رمان در این است که دروغ دیگری جایگزین این دروغ نمی‌کند. تولستوی نمی‌گوید ایمان همه‌چیز را حل می‌کند، نمی‌گوید عشق بر مرگ پیروز می‌شود، نمی‌گوید مرگ دری به جاودانگی است. او فقط می‌گوید ایوان ایلیچ در آخرین لحظه، دیگر تظاهر نکرد.

این دیگر تظاهر نکردن، تمام رستگاری است. نه خوشبختی، نه آرامش، نه معنا. فقط واقعیت. و واقعیت، در جهانی پر از دروغ، خودش انقلابی است.

مرگ ایوان ایلیچ تولستوی در نهایت کتابی است دربارهٔ همراهی. ایوان ایلیچ را جامعه‌اش، خانواده‌اش، احترامش رها کرده‌اند. در برابر مرگ، او تنهاست. اما گراسیم کنارش می‌نشیند. گراسیم تسلی‌اش نمی‌دهد، درمانش نمی‌کند، تظاهر نمی‌کند که خوب می‌شود. گراسیم فقط می‌نشیند. او مرگ را می‌داند، می‌پذیرد، و همراهی می‌کند.

از منظر جامعه‌شناختی، گراسیم نقطهٔ مقابل مرگ اجتماعی است او همراهی اجتماعی است. از منظر روان‌کاوی، گراسیم نقطهٔ مقابل خودفریبی است او واقعیت است.

و پرسش نهایی تولستوی — نه چگونه از مرگ بگریزیم، نه چگونه بر مرگ پیروز شویم، حتی نه چگونه مرگ را بپذیریم — این است آیا کسی کنارت هست؟

اگر نیست، تمام زندگی‌ات، ممکن است دروغ باشد.