نمي‌ گذارم‌ از مان‌ اسطوره‌ بسازيد
خاطرات‌ ماكس‌ فريش‌ از برشت‌



نخستين‌ ملاقات‌ خود با برشت‌ را بخوبي‌ به‌ ياد مي‌آورم‌. او را كه‌ پس‌ از اقامت‌ طولاني‌اش‌ در امريكا تازه‌ به‌ اروپا بازگشته‌ بود، در آپارتمان‌ كوچك‌ كورت‌ هيرشفلد ملاقات‌ كردم‌. هيرشفلد، نمايشنامه‌نويس‌ زوريخي‌، ننه‌ دلاور، انسان‌ خوب‌ سچوان‌ را به‌ صحنه‌ برده‌ بود.
    
همانطور كه‌ برشت‌ را در عكس‌هايش‌ ديده‌ بودم‌ با ظاهري‌ معمولي‌ و اندامي‌ لاغر، در سكوت‌ روي‌ صندلي‌ در گوشه‌يي‌ لم‌ داده‌ بود. گرچه‌ او در غربت‌ بود ولي‌ همه‌ با زبان‌ او حرف‌ مي‌زدند. زماني‌ كه‌ من‌ وارد شدم‌ برشت‌ در حال‌ خواندن‌ يك‌ گزارش‌ بود. در آن‌ زمان‌ من‌ يك‌ معمار 38 ساله‌ بودم‌. جمعي‌ كه‌ به‌ آن‌ خانه‌وارد شد عبارت‌ بودند از كارل‌ سوك‌ ماير، هورست‌ لانگه‌، اريش‌ كستنر، لرنت‌ هولينا و ورنر برگ‌ گرون‌.
    
تنها سويسي‌ آن‌ جمع‌ من‌ بودم‌. براي‌ اعضاي‌ آن‌ جمع‌ برشت‌ شخصيتي‌ بود از ديروز همانند توماس‌ مان‌. هورست‌ لانگه‌ كه‌ شوخ‌ طبعي‌ خاصي‌ داشت‌ به‌ برشت‌ گفت‌ «آقاي‌ برشت‌ جوانان‌ منتظر شما هستند، شما براي‌ ما يك‌ اسطوره‌ هستيد.» واكنش‌ برشت‌ چيزي‌ جز يك‌ لبخند نبود كه‌ حاكي‌ از شكسته‌ نفسي‌ او بود.
    
هورست‌ لانگه‌ دوباره‌ گفت‌ «آقاي‌ برشت‌، مي‌دانيد در آلمان‌ شما يك‌ اسطوره‌ شده‌ايد?» برشت‌ در جواب‌ گفت‌ «نخواهم‌ گذاشت‌ كه‌ اينطور بشود.» نقش‌ اصلي‌ را در آن‌ جمع‌ اريش‌ كستنر به‌ عهده‌ داشت‌. شش‌ نويسنده‌ حاضر در جمع‌ اعلاميه‌يي‌ تنظيم‌ كردند تا در آن‌ همه‌ اعلام‌ كنند كه‌ همه‌ ملت‌ها خواهان‌ صلح‌ هستند. احساس‌ شورانگيزي‌ در اتاق‌ موج‌ مي‌زد.
    
پس‌ از گفت‌وگوهاي‌ بسيار بالاخره‌ اعلاميه‌ نوشته‌ شد و برشت‌ پيشنهاد كرد كه‌ موافقت‌ هنريش‌ مان‌ به‌ عنوان‌ يكي‌ از امضاكنندگان‌ جلب‌ شود. من‌ بايد نامه‌ را به‌ دست‌ روس‌ها مي‌رساندم‌. پس‌ از يك‌ هفته‌ كه‌ از فرستادن‌ اعلاميه‌ گذشت‌، كانون‌ نويسندگان‌ روسي‌ ابراز كردند كه‌ نمي‌توانند آن‌ را امضا كنند.
    
ژنرال‌ ديمنس‌ از برلين‌ دعوتنامه‌يي‌ براي‌ برشت‌ فرستاد تا او دوباره‌ به‌ برلين‌ بازگردد. زن‌ و شوهري‌ آلماني‌ آپارتمان‌ خود را در زوريخ‌ در اختيار برشت‌ گذاشته‌ بودند. برشت‌ در آن‌ زمان‌ از نظر مالي‌ در موقعيت‌ بسيار بدي‌ قرار داشت‌. مخارج‌ سفرهاي‌ اروپايي‌ او از راه‌ فروش‌ اؤاؤيه‌ و منزلش‌ در امريكا تامين‌ مي‌شد. ناشرهاي‌ برشت‌ وضع‌ مالي‌ بدي‌ داشتند و پولي‌ كه‌ به‌ او مي‌دادند حتي‌ براي‌ زندگي‌ يك‌ دانشجو هم‌ كافي‌ نبود، اما برشت‌ هيچ‌گاه‌ وضع‌ مالي‌ خود را بروز نمي‌داد و اينچنين‌ به‌ زندگي‌ خود ادامه‌ داد..