گفت‌وگو با شمس‌لنگرودي
من براي ملتم مي‌نويسم چاپ پست الکترونیکی
ادبی
سه شنبه ، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ، ۰۸:۱۴

فرهنگخانه: «محمد شمس‌لنگرودي» مهم‌ترين جريان ساده‌نويسي در شعر معاصر ما پس از «فروغ فرخزاد» است كه در آثار متعددش مثل: «لب‌خواني‌هاي قزل‌آلاي من» و «مي‌ميرم به جرم آنكه هنوز زنده‌بودم» اين را ثابت كرده است.

او معتقد است در شعر بايد صداي عميق انساني حضوري روشن داشته باشد. شمس‌لنگرودي همچنين با مجموعه‌كتاب‌هاي «تاريخ تحليلي شعر نو» مسايل و دغدغه‌هاي شعر مدرن ايران را مورد بررسي قرار داده است. دفتر شعر «شب نقاب عمومي است» چهاردهمين مجموعه‌شعر اين شاعر توسط انتشارات نگاه منتشر شده كه بازخوردي از آخرين سفر فرهنگي او‌به كشور فرانسه است.

‌در مجموعه شعر «شب نقاب عمومي است» ۱۲ شعر اول با نگاهي به سفر شما به شهر «ست» فرانسه و جشنواره «صداهاي زنده» كه در همان شهر (زادگاه پل والري) برگزار شد، سروده شده است كه تقريبا يك فضاي متفاوتي را نسبت به شعرهاي ديگرتان در اين مجموعه دارد. به نظر مي‌رسد با توجه به آنچه كه شما در شهر «ست» ديده‌ايد اين ۱۲ شعر يك سفرنامه شاعرانه باشد. اگر توضيحاتي در اين‌باره بدهيد كه نحوه برخورد مضمون‌هاي سفر و نگاه شاعر در تلفيق تكنيكي ثبت وقايع چگونه است و در واقع تلفيق سفر و شاعر چطور اتفاق مي‌افتد، مي‌توانيم بهتر گفت‌وگويمان را آغاز كنيم.
اين سوال از يك جنبه براي من جالب است كه مرا به ياد نوجواني‌هايم مي‌اندازد. من محصل بودم. فكر مي‌كنم ۱۶ يا ۱۷ سالم بود. خب تازه وارد شعر «نو» شده بودم كه يك شعري خواندم از «پل والري». اسم كتابش بود «پارك جوان و گورستان دريايي». من سخت تحت‌تاثير نام تصويري اين كتاب قرار گرفتم، چراكه پارك جوان و گورستان دريايي اصلا برايم قابل درك نبود كه اين بتواند نام يك كتابي باشد. بعدها فهميدم اسم اين كتاب، نام يك منطقه است و گورستان دريايي در واقع جايي است نزديك به منطقه پارك جوان و «پل والري» از تركيب و تلفيق دو واقعيت اين نام شاعرانه را بركتابش گذاشته و بعد از آن بود كه پيگير پل والري بودم تا ببينم اين آدم چه كسي بوده كه در واقع چنين تخصص غريبي را داشته كه توانسته است از دو واقعيت، يك تركيب بسازد و اين تركيب تبديل به يك واقعيت جديدي كه كاملا شاعرانه هم هست، بشود. بنابراين وقتي دعوت به «ست» شدم، مهم‌ترين مساله براي من اين بود كه ابتدا بروم و ببينم آن گورستان دريايي كجاست. وقتي وارد «ست» شدم بعد از تحقيقات زياد فهميدم كه اين منطقه بالاي كوهستاني است كه مشرف به دريا قرار دارد. به خاطر دارم كه در يك روز گرم از پله‌هاي اين منطقه كوهستاني بالا رفتيم (همه اينها را در شعر آورده‌ام) و پس از جست‌وجويي كه انجام داديم مقبره «پل والري» را پيدا كرديم البته داخل پرانتز همين‌جا بگويم كه من مطلقا اهل مقبره و اين حرف‌ها نيستم اما ديدن مقبره «پل والري» به اين دليل بود كه مي‌خواستم ببينم اينجا كجاست كه تا به اين اندازه «پل والري» شيفته‌اش بوده و از نام اين منطقه براي كتابش استفاده كرده است. خب خود نام اين كتاب و آن فضايي كه آنجا ديدم و نظمي كه در آن شهر «مينياتوري» وجود داشت و روزهاي منظمي كه تدارك ديده بودند تا ما در آنجا با آرامش شعر بخوانيم، در واقع اين عوامل باعث شد كه من براي ستايش از آن شهر، از آن دريا، از پل والري و مردمي كه آن شرايط را فراهم كردند اين شعرها را بنويسم. خب تمام اين مجموعه اتفاقات سبب شده بود كه من اين شعرها را خلق كنم و بايد به صورتي شاعرانه هم سپاسگزاري خودم را ابراز مي‌كردم. نكته دومي كه مي‌خواهم به آن اشاره كنم اين است كه اگر شاعري بتواند سفرنامه شاعرانه بنويسد اصلا بد نيست اما قصد اصلي من به هيچ‌وجه اينها نبود، چراكه من به خيلي جاها سفر كرده بودم و اكثر اين سفرها هم فرهنگي بود اما هرگز و در هيچ‌كدام از اين سفرها من شعري را ننوشتم چراكه هيچ پيشينه تصويري در ذهنم ايجاد نكرده بود ولي سفر به «ست» و مجموعه اتفاقاتي كه ريشه‌اش از دوران نوجواني من پا گرفته بود، باعث شد كه ماجراي اين سفر متفاوت باشد.


‌اينكه يك سفر بتواند در يك شاعر ۱۲ شعر به وجود بياورد بسيار بااهميت است، قطعا يك اتفاق ويژه‌اي هم بايد رخ داده باشد كه شاعري مثل «محمد شمس‌لنگرودي» را به نوشتن شعر وادار كند. اگر اين مساله را بيشتر باز كنيد فكر مي‌كنم ذهن مخاطب، شرايط شما و دقايق خلق اين شعرها را بيشتر درك مي‌كند.
يكي از مهم‌ترين مسايل اين بود كه آنها خيلي منظم و مرتب بودند و ما در واقع هيچ دغدغه‌اي نداشتيم و جالب‌تر اينكه نوع برگزاري مراسم هم بسيار جديد بود. تمام شهر در آن هفته كه ما را دعوت كرده بودند، شهر شعر بود، يعني ديوار تمام خيابان‌هاي شهر پر از شعرهاي ما بود. مثلا شعرهاي مرا به فارسي نوشته بودند و در كنارش ترجمه فرانسوي آن را هم همين‌طور يا شعرهاي «آدونيس» را هم به همين ترتيب. تصاوير ما هم در همه خيابان‌ها نصب شده بود. آنها ما را بردند توي كوچه‌هاي «تنگ» و «باريك» كه مردم عادي در حال گذر و روزمرگي خودشان بودند تا شعرخواني كنيم. يادم هست كه خيلي‌ها حتي از پنجره‌ها آويزان شده بودند و شعرهاي ما را گوش مي‌كردند. خب ما در ايران عادت داشتيم كه در سالن‌هاي سرپوشيده شعر بخوانيم! از آنها پرسيدم: براي چه اين كار را مي‌كنيد؟ چه دليلي دارد كه ما در كوچه‌ها شعر بخوانيم؟ خب خيلي به من برخورده بود و فكر مي‌كردم اين چه مسخره‌بازي است كه مردم دارند توي كوچه راه مي‌روند و ما شعر بخوانيم! آن هم وسط صداي موتور و بازي بچه‌ها! آنها اما پاسخ جالبي به من دادند كه باعث شد به آن پاسخ مدت‌ها فكر كنم. آنها گفتند ما از برگزاري اين شعرخواني‌ها و دعوت از شاعران ديگر كشورها، قصد داريم مردم‌مان را دوباره با «شعر» آشتي بدهيم چراكه آمارها و تحقيقات اخير به ما نشان داده است كه مردم ما مقداري از شعر دور شده‌اند. البته چيز جالب ديگر در برنامه آنها اين بود كه شعرهاي تمام شاعران دعوت‌شده را هم روي كاغذ نوشته بودند و حين شعرخواني ما، آن كاغذها را به دست مردم مي‌دادند كه هم به زبان اصلي شاعر بود و هم ترجمه فرانسوي آن. وقتي كه از آنها سوال كردم چه نتيجه‌اي را از اين ماجرا جست‌وجو مي‌كنند، پاسخ دادند: ما در طول اين چند شبانه‌روز كه شاعران شعرهايشان را در ميان مردم مي‌خوانند يك نظرسنجي از ميان همين مردم خواهيم كرد و چهار نفر از شاعران را در نهايت به انتخاب مردم گزينش مي‌كنيم تا در شب پاياني و در پارك اصلي شهر شعرخواني كنند. خوشبختانه من هم جزو اين چهار نفر بودم و مساله مهم‌تر و خوشايندتر براي من اين بود كه شعرهايي از من در «ست» مورد توجه قرار گرفت كه در ايران هم مردم دوست‌شان داشتند و اين خيلي مهم است. اين نشان مي‌دهد كه اين‌طورها هم كه خيلي‌ها فكر مي‌كنند، نيست كه ساده‌نويسي را فقط مردم ايران مي‌فهمند و جايگاهي در ميان اقوام ديگر ندارد. ببينيد مثلا شعر: «دير آمدي موسا» كه در ايران بسيار مورد استقبال قرار گرفت در فرانسه هم اينچنين بود يا پاره‌اي از شعرهاي مجموعه ۵۳ ترانه عاشقانه. خب اگر من بيشتر حرف بزنم در اين مورد زياد جالب نيست چون پاي خودم هم در ميان است. برمي‌گردم به همان شب آخر. باور كنيد جمعيت انبوهي در پارك جمع شده بود و اين نشان مي‌داد كه برنامه‌ريزي حساب‌شده آنها جواب داده است. براي من قابل باور نبود در شرايطي كه ما –در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر «ست»- شعر مي‌خوانديم، ۱۲نفري ايستاده گوش مي‌دادند و ۱۰نفري هم شايد از پنجره‌ها آويزان بودند! در مجموع آنها ثمره كارشان را گرفتند. اين مجموعه اتفاقات مرا فوق‌العاده هيجان‌زده كرد. به‌علاوه آن توضيحي كه درباره پل والري دادم كليت پديدآمدن اين ۱۲شعر ابتدايي، «شب نقاب عمومي» شد كه آنها را به خانم «فريده روا» مترجم اين كتاب تقديم كرده‌ام.


زمينه‌هاي كشف و شهود در چهار، پنج كتاب پيش از اين دفتر شعر، كمي ضعيف‌تر در شعرهاي شما مشهود است اما در «شب نقاب عمومي» شعرهاي شما سرشار است از زمينه‌هاي كشف و شهود، به‌علاوه تصويرهاي بديع و تلفيق‌هاي «عينيت و ذهنيت» و همين‌طور حضور صريح زمينه‌هاي فلسفي كه به‌نظر مي‌آيد بسيار هم به كمك شما آمده است تا شباهت‌هاي نوشتاري از بين برود. مي‌خواستم درباره اين تجربه‌هاي متفاوت حرف بزنيد.
دقت شما كاملا بجاست و حرف‌تان را قبول دارم. ببينيد من وقتي كتاب «قصيده لبخند چاك چاك» را مي‌نوشتم اگرچه به مساله مهمي مثل زندگي و سياست مي‌پرداختم اما مشغله اصلي من «سوررئاليسم» بود. يعني كوشش من در اين بود كه يك شعر «پازلي» ‌درست كنم كه نمونه اولش در ادبيات معاصر: «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» از فروغ عزيز بوده است. البته من از فروغ نمونه‌برداري نكرده بودم اما اين شعر يك راهي را نشان داده بود در شعر كه در واقع من از لحاظ ساختاري با آن مساله دارم و كوششم اين بود كه اين پازل ساختارمند در شعر را به فضاي «زندگي، ادبيات و سياست» تعميم بدهم و بيشتر به مفهوم توجه كنم. اگرچه هميشه مساله من «سوررئاليسم» بوده اما گرايش من به مفهوم بيشتر شد. يعني اينكه مثلا در كتاب «لب‌خواني قزل‌آلاي من» اين كشف بسيار مهم بود و همين مفهوم را هم بيان كردم: «... همه روزها يك روزند / تكه تكه / ميان شبي بي‌پايان». اين مفهوم را از طريق همين تصوير سعي كردم بيان كنم. بعد از اين چند كتاب احساس كردم كه يك‌جورهايي اين دارد اشباع مي‌شود و من دوباره رجوع كردم به گذشته و نه بازگشت محض، بلكه رجوعي براي توجه بيشتر به فرم، به‌ويژه كه مساله فلسفي بيشتر براي من مطرح شد. اين يعني چه؟ يعني اينكه اگر آنجا حكمي صادر شده بود در اينجا و اين كتاب ديگر براي من بايد قطعيت همه‌چيز از بين برود. كتاب «شب نقاب عمومي است» بيشتر يك كتاب پرسش است؛ پرسش‌هايي كه اكثرا غيرمستقيم است و نگاه كردن به يك چيزي مثل گل سرخ از زواياي متفاوت، چراكه قطعيتي ديگر وجود ندارد آن هم براي من در مقوله شعر و بيشتر از طريق پرسش مي‌خواهم به اين برسم كه آيا گل سرخ عبارت است از اين مختصات؟ بنابراين قطعيتي ديگر در اين كتاب به آن معنا وجود ندارد كه بگويم مثلا همان گل سرخ عبارت است از اين يا آن! نظر من عوض شد كه آيا اصلا گل سرخ اين هست؟ و شكل شعر عوض شد بنابراين نظر شما كاملا درست است. «شب نقاب عمومي است» نسبت به آن كتاب‌هاي پيش از خودش از لحاظ فلسفه شعر و فرم برجسته‌تر شده است.


آيا اين حرف شما كه مي‌گوييد قطعيتي در اين كتاب وجود ندارد ريشه در اين موضوع دارد كه ما بياييم و به چيستي بيشتر توجه كنيم يا شكل و ابزار نگاه‌مان را عوض كنيم؟
ببينيد من اين روزها مدت‌هاي زيادي بعضي از شعرهاي حافظ در ذهنم مي‌آيد و مي‌بينم كه اين چقدر خوب پاسخ داده است و به نظر مي‌رسد كه يك مفهوم است و نبايد يك شعر باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بدنكن...» به نظر مي‌رسد اين شعر با معيارهاي شعر چه كهن و چه مدرن خالي از همه چيز است اما كاملا مشخص است همه چيز در آن حل شده است كه به نظر مي‌رسد خالي است: «اي سر شوريده بازآيي به كنعان غم مخور...» اين يك درك است و يك نگاه مهم اين است كه لذت ارجحيت داشته باشد بر اصليت هنر. خلاقيت يعني خلقي در برابر نقص خلق! خب اگر همه چيز سرجايش بود ديگر لازم نبود كه چيزي را خلق كنيم. خب اسمش براي همين خلاقيت است. جهان پر از نقص است. زندگي هم همين‌طور است. همان زمان كه آدمي به‌دنيا مي‌آيد با مرگ به دنيا مي‌آيد. زندگي پر از نقص است و ما يك چيزي را خلق مي‌كنيم كه بتوانيم تحملش كنيم بنابراين بايد لذت‌بخش باشد كه بتوانيم خلايي را پر كنيم، بنابراين روي آوردم به اين نوع از نگاه، به اين معني كه يك نگاه ديگري را ايجاد كنم و اين بستگي دارد كه من تا كجا بتوانم آن را پيش ببرم تا آن لذت اصلي را در تقابل با هنر به وجود بياورم.


‌‌خب فكر مي‌كنم به جاي خوبي رسيديم و آن رابطه لايه‌هاي زيرين زبان و اتفاقاتي است كه در آن قسمت از تكنيك شعر مي‌افتد و ارتباطش با ساده‌نويسي. بهتر است كمي هم در اين رابطه حرف بزنيم و به اين مقوله بپردازيم كه كار شاعر در ساده‌نويسي بسيار سخت و پيچيده‌تر از آني است كه به نظر مي‌رسد چراكه شاعر ساده‌نويس حتي كوچك‌ترين ابزار پيچيده‌نويسي را هم بايد كنار بگذارد.
در ساده‌نویسی قصد اصلی ساده ديدن نيست! يا نديدن لايه‌هاي پيچيده درون زندگي و زبان، بلكه ارايه نوعي از زبان است كه مخاطب ساده‌تر با آن مواجه شود و اين مشكل شاعر را بيشتر خواهد كرد. چرا؟ برايتان مثال مي‌زنم و اين مثال را از خودم خواهم آورد كه به كسي هم برنخورد. اخيرا يك شعري از من در جاهايي كار شده است كه به لحاظ مفهومي من از آن راضي هستم اما از لحاظ زبان ساده از آن راضي نيستم: «اين دنيا پر از حكايت ديرپاست / و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» خب اين اصلا ساده نيست چراكه مخاطب ابتدا بايد بداند كه «دن‌كيشوت» چه كسي بوده و چطور غرق روياهايش شده تا به جنگ ديوها برود! خود آوردن كلمه «ديوها» يكي از دقايق زباني است كه اتفاق مي‌افتد و حالا من دقيقا از كجايش ناراضي هستم، اينجاي شعر بود كه: «و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» اين سطر از «واج‌هايي» تشكيل شده كه «خيشومي» است و در دهان نمي‌چرخد، در حالي كه اين سطر بايد پر از آواهاي بلند باشد، تا مخاطب از آن تاثير مستقيم بگيرد و به همراه شعر حركت كند. اتفاق زباني را بايد در لايه‌هاي پايين و حسي زبان شكل داد و اين خودش به اندازه مفهوم ارزش دارد. كسي كه دقايق زباني را نداند چطور مي‌تواند شعر ساده بنويسد. ادبيت بايد درون مفهوم وجود داشته باشد بنابراين وقتي مي‌گوييم شعر ساده يا نثر بنويسيم، مطلقا به اين معنا نيست كه هر تخيلي را به روي كاغذ بياوريم، خيلي‌ها آمده‌اند و مثلا به همان شعر: «دير آمدي موسا / عصايت را به چاپلين بده / كه كمي بخنديم!» ايراد گرفته‌اند كه چرا ننوشته‌ام: «تا كمي بخنديم» خب مساله همين‌جاست كه دركش نكرده‌اند: «كه كمي... كه ك...» همين دو حرف «ك» پشت هم حس كركر خنده را بيان مي‌كند. اما اگر مي‌نوشتم: «تا كمي بخنديم» ادبيات محض مي‌شد.


‌بهتر است كمي هم به مساله زبان كه ادعاي شاعران دهه‌۷۰ هم هست نزديك بشويم. فروغ شاعري زبان‌ساز بود و ۳۰‌سال پيش‌تر از شاعران دهه ۷۰ حركت‌هاي زباني متفاوتي را به وجود آورد كه معضلات زباني بسياري را هم در شعر ما برطرف كرد. او در مفهوم اصيل خودش ساده‌نويس بود ، شما در شعر زباني دهه ۷۰ چيزي كه به ساده‌نويسي كمك كند را پيدا كرده‌ايد؟
فروغ صددرصد پيشگام جريان ساده‌نويسي شعر معاصر ايران است و اصلا نمي‌توان او و شعرهايش را انكار كرد. اما جريان شعر دهه ۷۰ به گمان من اجتناب‌ناپذير بود چراكه، شعر معاصر به دلايلي از زيبايي‌شناسي اشباع شده بود و جرات نداشت تا خودش را خلاص كند و معمولا در اين‌‌طور مواقع هم نمي‌شود با «ليبراليسم» پيشينه‌اي را پس زد بلكه بايد جنبش و انقلاب كرد و انقلاب هم گاهي با خودش زندگي به دنبال دارد و گاهي فقط تخريب به جا مي‌گذارد و شعر دهه ۷۰ در واقع يك عصياني بود در مقابل زيبايي‌شناسي كه عصيانش بسيار لازم بود اما دستاوردهايي كه از آن به جا مانده است، به عقيده من دو شاخه شد. يك شاخه‌اش به هذيان‌گويي پرداخت و هذيان از نظر من مجموعه كلمات و تصاويري است كه هيچ‌گونه انسجام بيروني و دروني با هم ندارند و يك شاخه ديگرش هم رفت به آن سمتي كه شاعر و شعرش را خلاص كند از زيبايي‌شناسي محض. نيمايوشيج حرف قشنگي زده بود: «وقتي شاعرها دارند شعر مي‌نويسند و به كلمه‌اي مي‌رسند كه حس مي‌كنند اين كلمه زيبايي لازم را ندارد، از خيرش مي‌گذرند براي اينكه آن كلمه را به كار نبرند» و اتفاق مهم در شعر دهه ۷۰ شكستن اين موضوع بود. در شعر دهه ۷۰شاعر به خودش اجازه اين را داد كه مثلا كلمه كامپيوتر را به كار ببرد يا هر كلمه‌ اين‌گونه را. اما يك اشكالي پشت‌سرش به وجود آمد و اشكال اين بود كه اگر اين كلمات را به كار ببرد ماجرا تمام است. اما نه، اين ديگر برمي‌گردد به اينكه چطور تو ساده بنويسي. اگر شما بياييد و كلمه «كامپيوتر» را به كار ببريد اما براي هويت شاعرانه‌اش فكري نداشته باشيد ماجرا فرق خواهد كرد. «فردين» يا «سكولار» را بياوري توي شعرت، اصلا ايرادي ندارد اما بايد هويت شاعرانه‌اش را حفظ كني. مخاطب وقتي كه كلمه مثلا «پپسي» را در شعر فروغ مي‌خواند، هيچ احساس ناراحتي نمي‌كند اما آيا تو كه كامپيوتر يا كلمات ديگر را مي‌آوري و البته كار درستي هم هست، آيا مخاطب به راحتي جذبش مي‌شود و به راحتي از كنارش عبور مي‌كند؟ بسياري از شاعران ما همين مشكل را دارند كه مخاطب با چنين سدي مواجه مي‌شود و آن همان خود «كلمه» است. ببينيد فروغ هر كلمه‌اي را اراده كرد وارد شعرش كرد اما مخاطب هرگز با كلماتش مشكل ندارد و در واقع همان انقلاب است كه در شعرهايش اتفاق افتاده است. خلاصه حرفم اين است كه در بسياري از شعرها اتفاقات طبيعي نيست، طبيعي از آن جهت كه مخاطب احساس كند كه در خلوتش با يك شعري مواجه شده باشد البته يك عده‌اي هم مثل غلامرضا بروسان در اين جريان به موفقيت‌هايي رسيدند.


‌شما منتقدان زيادي داريد و بر اين عقيده‌اند كه «شمس‌لنگرودي» قصد دارد به هر طريق ممكن خودش را به نسل جوان جانشين احمد شاملو معرفي كند و به نحوي نقش «پدرخوانده»گي شعر را به خودش بدهد. آيا پاسخي براي اين منتقدان داريد؟
من اينجا كاغذي دارم كه به‌تازگي از درون قاب خارجش كرده‌ام آن را براي‌تان مي‌آورم تا ببينيد. خب اين شعري است از نيما يوشيج كه گفته است: «آنكه مي‌دارد تيمار مرا، كار من است» به نظرم حرف نيما درست‌تر است و هركسي بهتر است كار خودش را بكند. اصلا آدمي در جهان حشره هم نيست. بارها گفته‌ام، باز هم مي‌گويم در معيارهاي كهكشاني‌، اصلا ما كاره‌اي نيستيم بنابراين چه اهميتي دارد كه چه كسي درباره من چه مي‌گويد، وقتي كه ما خودمان سخت زير سوال هستيم و حتي دنيا هم زير سوال است حالا مثلا شمس‌لنگرودي فلان شعرش را فلاني دوست ندارد چه تاثيري مي‌تواند داشته باشد؟ پس همان بهتر است كه اجازه بدهيم هركسي به راه خودش باشد. من عقيده شخصي خودم را مي‌گويم و آن هم اين است كه: براي مردمم شعر گفته‌ام و هيچ‌وقت هم سعي نكردم مردم را احمق فرض كنم و به آنها دستور بدهم. در واقع كسي كه مردم را احمق بداند خودش يك احمق واقعي است. من براي دل ملتم مي‌نويسم. در سال‌هاي ۴۰ و ۵۰ ما اعتقادات «توتاليتر» چپ داشتيم و فكر مي‌كرديم براي مردم شعر گفتن يعني اينكه مردم را راهنمايي كنيم، بلكه كاملا برعكس است بايد با مردم همدلي كنيم، همراز باشيم. ببينيد من واقعا احساس خوشبختي مي‌كنم وقتي مي‌شنوم كه مثلا «سعيد ابرازي بخشايش» كه در صالح‌آباد تهران زندگي مي‌كند و من هرگز او را ملاقات نكرده‌ام، شعرهاي مرا مي‌خواند و حفظ مي‌كند يا بچه‌هاي نازي‌آباد به همين صورت. ملت من همين مردمي هستند كه من دوست‌شان دارم و دوستاني هستيم صميمي بي‌آنكه ميزبان يكديگر باشيم! حالا يك منتقدي هم اگر بيايد و نظر منطقي و مخالف روي شعرهاي من بدهد، من مخلصش هم هستم. اصلا براي من مهم نيست ديگران چه مي‌گويند. شعر در واقع برابر با نهادي است در مقابل نقص، تا دردها را تسكين بدهد، بقيه چيزها حاشيه‌هاي بيرون متن‌اند و آن كسي هم كه تسكين پيدا مي‌كند روح زيبايي‌شناختي‌اش بالاست. تسكين بايد كه زيبايي‌شناختي باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن» در آخر بايد بگويم كه مخاطب براي من مهم‌تر از همه چيز است، و اگر مصاحبه هم مي‌كنم به احترام مخاطبان است و براي من ديگر اين‌طور مسايل خاطره‌اي بيشتر نيست.
منبع:شرق/ مهدي وزيرباني/ آرش نصرت‌اللهي

ادبی
سه شنبه ، ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ، ۰۸:۱۴

فرهنگخانه: «محمد شمس‌لنگرودي» مهم‌ترين جريان ساده‌نويسي در شعر معاصر ما پس از «فروغ فرخزاد» است كه در آثار متعددش مثل: «لب‌خواني‌هاي قزل‌آلاي من» و «مي‌ميرم به جرم آنكه هنوز زنده‌بودم» اين را ثابت كرده است.

او معتقد است در شعر بايد صداي عميق انساني حضوري روشن داشته باشد. شمس‌لنگرودي همچنين با مجموعه‌كتاب‌هاي «تاريخ تحليلي شعر نو» مسايل و دغدغه‌هاي شعر مدرن ايران را مورد بررسي قرار داده است. دفتر شعر «شب نقاب عمومي است» چهاردهمين مجموعه‌شعر اين شاعر توسط انتشارات نگاه منتشر شده كه بازخوردي از آخرين سفر فرهنگي او‌به كشور فرانسه است.

‌در مجموعه شعر «شب نقاب عمومي است» ۱۲ شعر اول با نگاهي به سفر شما به شهر «ست» فرانسه و جشنواره «صداهاي زنده» كه در همان شهر (زادگاه پل والري) برگزار شد، سروده شده است كه تقريبا يك فضاي متفاوتي را نسبت به شعرهاي ديگرتان در اين مجموعه دارد. به نظر مي‌رسد با توجه به آنچه كه شما در شهر «ست» ديده‌ايد اين ۱۲ شعر يك سفرنامه شاعرانه باشد. اگر توضيحاتي در اين‌باره بدهيد كه نحوه برخورد مضمون‌هاي سفر و نگاه شاعر در تلفيق تكنيكي ثبت وقايع چگونه است و در واقع تلفيق سفر و شاعر چطور اتفاق مي‌افتد، مي‌توانيم بهتر گفت‌وگويمان را آغاز كنيم.
اين سوال از يك جنبه براي من جالب است كه مرا به ياد نوجواني‌هايم مي‌اندازد. من محصل بودم. فكر مي‌كنم ۱۶ يا ۱۷ سالم بود. خب تازه وارد شعر «نو» شده بودم كه يك شعري خواندم از «پل والري». اسم كتابش بود «پارك جوان و گورستان دريايي». من سخت تحت‌تاثير نام تصويري اين كتاب قرار گرفتم، چراكه پارك جوان و گورستان دريايي اصلا برايم قابل درك نبود كه اين بتواند نام يك كتابي باشد. بعدها فهميدم اسم اين كتاب، نام يك منطقه است و گورستان دريايي در واقع جايي است نزديك به منطقه پارك جوان و «پل والري» از تركيب و تلفيق دو واقعيت اين نام شاعرانه را بركتابش گذاشته و بعد از آن بود كه پيگير پل والري بودم تا ببينم اين آدم چه كسي بوده كه در واقع چنين تخصص غريبي را داشته كه توانسته است از دو واقعيت، يك تركيب بسازد و اين تركيب تبديل به يك واقعيت جديدي كه كاملا شاعرانه هم هست، بشود. بنابراين وقتي دعوت به «ست» شدم، مهم‌ترين مساله براي من اين بود كه ابتدا بروم و ببينم آن گورستان دريايي كجاست. وقتي وارد «ست» شدم بعد از تحقيقات زياد فهميدم كه اين منطقه بالاي كوهستاني است كه مشرف به دريا قرار دارد. به خاطر دارم كه در يك روز گرم از پله‌هاي اين منطقه كوهستاني بالا رفتيم (همه اينها را در شعر آورده‌ام) و پس از جست‌وجويي كه انجام داديم مقبره «پل والري» را پيدا كرديم البته داخل پرانتز همين‌جا بگويم كه من مطلقا اهل مقبره و اين حرف‌ها نيستم اما ديدن مقبره «پل والري» به اين دليل بود كه مي‌خواستم ببينم اينجا كجاست كه تا به اين اندازه «پل والري» شيفته‌اش بوده و از نام اين منطقه براي كتابش استفاده كرده است. خب خود نام اين كتاب و آن فضايي كه آنجا ديدم و نظمي كه در آن شهر «مينياتوري» وجود داشت و روزهاي منظمي كه تدارك ديده بودند تا ما در آنجا با آرامش شعر بخوانيم، در واقع اين عوامل باعث شد كه من براي ستايش از آن شهر، از آن دريا، از پل والري و مردمي كه آن شرايط را فراهم كردند اين شعرها را بنويسم. خب تمام اين مجموعه اتفاقات سبب شده بود كه من اين شعرها را خلق كنم و بايد به صورتي شاعرانه هم سپاسگزاري خودم را ابراز مي‌كردم. نكته دومي كه مي‌خواهم به آن اشاره كنم اين است كه اگر شاعري بتواند سفرنامه شاعرانه بنويسد اصلا بد نيست اما قصد اصلي من به هيچ‌وجه اينها نبود، چراكه من به خيلي جاها سفر كرده بودم و اكثر اين سفرها هم فرهنگي بود اما هرگز و در هيچ‌كدام از اين سفرها من شعري را ننوشتم چراكه هيچ پيشينه تصويري در ذهنم ايجاد نكرده بود ولي سفر به «ست» و مجموعه اتفاقاتي كه ريشه‌اش از دوران نوجواني من پا گرفته بود، باعث شد كه ماجراي اين سفر متفاوت باشد.


‌اينكه يك سفر بتواند در يك شاعر ۱۲ شعر به وجود بياورد بسيار بااهميت است، قطعا يك اتفاق ويژه‌اي هم بايد رخ داده باشد كه شاعري مثل «محمد شمس‌لنگرودي» را به نوشتن شعر وادار كند. اگر اين مساله را بيشتر باز كنيد فكر مي‌كنم ذهن مخاطب، شرايط شما و دقايق خلق اين شعرها را بيشتر درك مي‌كند.
يكي از مهم‌ترين مسايل اين بود كه آنها خيلي منظم و مرتب بودند و ما در واقع هيچ دغدغه‌اي نداشتيم و جالب‌تر اينكه نوع برگزاري مراسم هم بسيار جديد بود. تمام شهر در آن هفته كه ما را دعوت كرده بودند، شهر شعر بود، يعني ديوار تمام خيابان‌هاي شهر پر از شعرهاي ما بود. مثلا شعرهاي مرا به فارسي نوشته بودند و در كنارش ترجمه فرانسوي آن را هم همين‌طور يا شعرهاي «آدونيس» را هم به همين ترتيب. تصاوير ما هم در همه خيابان‌ها نصب شده بود. آنها ما را بردند توي كوچه‌هاي «تنگ» و «باريك» كه مردم عادي در حال گذر و روزمرگي خودشان بودند تا شعرخواني كنيم. يادم هست كه خيلي‌ها حتي از پنجره‌ها آويزان شده بودند و شعرهاي ما را گوش مي‌كردند. خب ما در ايران عادت داشتيم كه در سالن‌هاي سرپوشيده شعر بخوانيم! از آنها پرسيدم: براي چه اين كار را مي‌كنيد؟ چه دليلي دارد كه ما در كوچه‌ها شعر بخوانيم؟ خب خيلي به من برخورده بود و فكر مي‌كردم اين چه مسخره‌بازي است كه مردم دارند توي كوچه راه مي‌روند و ما شعر بخوانيم! آن هم وسط صداي موتور و بازي بچه‌ها! آنها اما پاسخ جالبي به من دادند كه باعث شد به آن پاسخ مدت‌ها فكر كنم. آنها گفتند ما از برگزاري اين شعرخواني‌ها و دعوت از شاعران ديگر كشورها، قصد داريم مردم‌مان را دوباره با «شعر» آشتي بدهيم چراكه آمارها و تحقيقات اخير به ما نشان داده است كه مردم ما مقداري از شعر دور شده‌اند. البته چيز جالب ديگر در برنامه آنها اين بود كه شعرهاي تمام شاعران دعوت‌شده را هم روي كاغذ نوشته بودند و حين شعرخواني ما، آن كاغذها را به دست مردم مي‌دادند كه هم به زبان اصلي شاعر بود و هم ترجمه فرانسوي آن. وقتي كه از آنها سوال كردم چه نتيجه‌اي را از اين ماجرا جست‌وجو مي‌كنند، پاسخ دادند: ما در طول اين چند شبانه‌روز كه شاعران شعرهايشان را در ميان مردم مي‌خوانند يك نظرسنجي از ميان همين مردم خواهيم كرد و چهار نفر از شاعران را در نهايت به انتخاب مردم گزينش مي‌كنيم تا در شب پاياني و در پارك اصلي شهر شعرخواني كنند. خوشبختانه من هم جزو اين چهار نفر بودم و مساله مهم‌تر و خوشايندتر براي من اين بود كه شعرهايي از من در «ست» مورد توجه قرار گرفت كه در ايران هم مردم دوست‌شان داشتند و اين خيلي مهم است. اين نشان مي‌دهد كه اين‌طورها هم كه خيلي‌ها فكر مي‌كنند، نيست كه ساده‌نويسي را فقط مردم ايران مي‌فهمند و جايگاهي در ميان اقوام ديگر ندارد. ببينيد مثلا شعر: «دير آمدي موسا» كه در ايران بسيار مورد استقبال قرار گرفت در فرانسه هم اينچنين بود يا پاره‌اي از شعرهاي مجموعه ۵۳ ترانه عاشقانه. خب اگر من بيشتر حرف بزنم در اين مورد زياد جالب نيست چون پاي خودم هم در ميان است. برمي‌گردم به همان شب آخر. باور كنيد جمعيت انبوهي در پارك جمع شده بود و اين نشان مي‌داد كه برنامه‌ريزي حساب‌شده آنها جواب داده است. براي من قابل باور نبود در شرايطي كه ما –در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر «ست»- شعر مي‌خوانديم، ۱۲نفري ايستاده گوش مي‌دادند و ۱۰نفري هم شايد از پنجره‌ها آويزان بودند! در مجموع آنها ثمره كارشان را گرفتند. اين مجموعه اتفاقات مرا فوق‌العاده هيجان‌زده كرد. به‌علاوه آن توضيحي كه درباره پل والري دادم كليت پديدآمدن اين ۱۲شعر ابتدايي، «شب نقاب عمومي» شد كه آنها را به خانم «فريده روا» مترجم اين كتاب تقديم كرده‌ام.


زمينه‌هاي كشف و شهود در چهار، پنج كتاب پيش از اين دفتر شعر، كمي ضعيف‌تر در شعرهاي شما مشهود است اما در «شب نقاب عمومي» شعرهاي شما سرشار است از زمينه‌هاي كشف و شهود، به‌علاوه تصويرهاي بديع و تلفيق‌هاي «عينيت و ذهنيت» و همين‌طور حضور صريح زمينه‌هاي فلسفي كه به‌نظر مي‌آيد بسيار هم به كمك شما آمده است تا شباهت‌هاي نوشتاري از بين برود. مي‌خواستم درباره اين تجربه‌هاي متفاوت حرف بزنيد.
دقت شما كاملا بجاست و حرف‌تان را قبول دارم. ببينيد من وقتي كتاب «قصيده لبخند چاك چاك» را مي‌نوشتم اگرچه به مساله مهمي مثل زندگي و سياست مي‌پرداختم اما مشغله اصلي من «سوررئاليسم» بود. يعني كوشش من در اين بود كه يك شعر «پازلي» ‌درست كنم كه نمونه اولش در ادبيات معاصر: «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» از فروغ عزيز بوده است. البته من از فروغ نمونه‌برداري نكرده بودم اما اين شعر يك راهي را نشان داده بود در شعر كه در واقع من از لحاظ ساختاري با آن مساله دارم و كوششم اين بود كه اين پازل ساختارمند در شعر را به فضاي «زندگي، ادبيات و سياست» تعميم بدهم و بيشتر به مفهوم توجه كنم. اگرچه هميشه مساله من «سوررئاليسم» بوده اما گرايش من به مفهوم بيشتر شد. يعني اينكه مثلا در كتاب «لب‌خواني قزل‌آلاي من» اين كشف بسيار مهم بود و همين مفهوم را هم بيان كردم: «... همه روزها يك روزند / تكه تكه / ميان شبي بي‌پايان». اين مفهوم را از طريق همين تصوير سعي كردم بيان كنم. بعد از اين چند كتاب احساس كردم كه يك‌جورهايي اين دارد اشباع مي‌شود و من دوباره رجوع كردم به گذشته و نه بازگشت محض، بلكه رجوعي براي توجه بيشتر به فرم، به‌ويژه كه مساله فلسفي بيشتر براي من مطرح شد. اين يعني چه؟ يعني اينكه اگر آنجا حكمي صادر شده بود در اينجا و اين كتاب ديگر براي من بايد قطعيت همه‌چيز از بين برود. كتاب «شب نقاب عمومي است» بيشتر يك كتاب پرسش است؛ پرسش‌هايي كه اكثرا غيرمستقيم است و نگاه كردن به يك چيزي مثل گل سرخ از زواياي متفاوت، چراكه قطعيتي ديگر وجود ندارد آن هم براي من در مقوله شعر و بيشتر از طريق پرسش مي‌خواهم به اين برسم كه آيا گل سرخ عبارت است از اين مختصات؟ بنابراين قطعيتي ديگر در اين كتاب به آن معنا وجود ندارد كه بگويم مثلا همان گل سرخ عبارت است از اين يا آن! نظر من عوض شد كه آيا اصلا گل سرخ اين هست؟ و شكل شعر عوض شد بنابراين نظر شما كاملا درست است. «شب نقاب عمومي است» نسبت به آن كتاب‌هاي پيش از خودش از لحاظ فلسفه شعر و فرم برجسته‌تر شده است.


آيا اين حرف شما كه مي‌گوييد قطعيتي در اين كتاب وجود ندارد ريشه در اين موضوع دارد كه ما بياييم و به چيستي بيشتر توجه كنيم يا شكل و ابزار نگاه‌مان را عوض كنيم؟
ببينيد من اين روزها مدت‌هاي زيادي بعضي از شعرهاي حافظ در ذهنم مي‌آيد و مي‌بينم كه اين چقدر خوب پاسخ داده است و به نظر مي‌رسد كه يك مفهوم است و نبايد يك شعر باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بدنكن...» به نظر مي‌رسد اين شعر با معيارهاي شعر چه كهن و چه مدرن خالي از همه چيز است اما كاملا مشخص است همه چيز در آن حل شده است كه به نظر مي‌رسد خالي است: «اي سر شوريده بازآيي به كنعان غم مخور...» اين يك درك است و يك نگاه مهم اين است كه لذت ارجحيت داشته باشد بر اصليت هنر. خلاقيت يعني خلقي در برابر نقص خلق! خب اگر همه چيز سرجايش بود ديگر لازم نبود كه چيزي را خلق كنيم. خب اسمش براي همين خلاقيت است. جهان پر از نقص است. زندگي هم همين‌طور است. همان زمان كه آدمي به‌دنيا مي‌آيد با مرگ به دنيا مي‌آيد. زندگي پر از نقص است و ما يك چيزي را خلق مي‌كنيم كه بتوانيم تحملش كنيم بنابراين بايد لذت‌بخش باشد كه بتوانيم خلايي را پر كنيم، بنابراين روي آوردم به اين نوع از نگاه، به اين معني كه يك نگاه ديگري را ايجاد كنم و اين بستگي دارد كه من تا كجا بتوانم آن را پيش ببرم تا آن لذت اصلي را در تقابل با هنر به وجود بياورم.


‌‌خب فكر مي‌كنم به جاي خوبي رسيديم و آن رابطه لايه‌هاي زيرين زبان و اتفاقاتي است كه در آن قسمت از تكنيك شعر مي‌افتد و ارتباطش با ساده‌نويسي. بهتر است كمي هم در اين رابطه حرف بزنيم و به اين مقوله بپردازيم كه كار شاعر در ساده‌نويسي بسيار سخت و پيچيده‌تر از آني است كه به نظر مي‌رسد چراكه شاعر ساده‌نويس حتي كوچك‌ترين ابزار پيچيده‌نويسي را هم بايد كنار بگذارد.
در ساده‌نویسی قصد اصلی ساده ديدن نيست! يا نديدن لايه‌هاي پيچيده درون زندگي و زبان، بلكه ارايه نوعي از زبان است كه مخاطب ساده‌تر با آن مواجه شود و اين مشكل شاعر را بيشتر خواهد كرد. چرا؟ برايتان مثال مي‌زنم و اين مثال را از خودم خواهم آورد كه به كسي هم برنخورد. اخيرا يك شعري از من در جاهايي كار شده است كه به لحاظ مفهومي من از آن راضي هستم اما از لحاظ زبان ساده از آن راضي نيستم: «اين دنيا پر از حكايت ديرپاست / و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» خب اين اصلا ساده نيست چراكه مخاطب ابتدا بايد بداند كه «دن‌كيشوت» چه كسي بوده و چطور غرق روياهايش شده تا به جنگ ديوها برود! خود آوردن كلمه «ديوها» يكي از دقايق زباني است كه اتفاق مي‌افتد و حالا من دقيقا از كجايش ناراضي هستم، اينجاي شعر بود كه: «و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» اين سطر از «واج‌هايي» تشكيل شده كه «خيشومي» است و در دهان نمي‌چرخد، در حالي كه اين سطر بايد پر از آواهاي بلند باشد، تا مخاطب از آن تاثير مستقيم بگيرد و به همراه شعر حركت كند. اتفاق زباني را بايد در لايه‌هاي پايين و حسي زبان شكل داد و اين خودش به اندازه مفهوم ارزش دارد. كسي كه دقايق زباني را نداند چطور مي‌تواند شعر ساده بنويسد. ادبيت بايد درون مفهوم وجود داشته باشد بنابراين وقتي مي‌گوييم شعر ساده يا نثر بنويسيم، مطلقا به اين معنا نيست كه هر تخيلي را به روي كاغذ بياوريم، خيلي‌ها آمده‌اند و مثلا به همان شعر: «دير آمدي موسا / عصايت را به چاپلين بده / كه كمي بخنديم!» ايراد گرفته‌اند كه چرا ننوشته‌ام: «تا كمي بخنديم» خب مساله همين‌جاست كه دركش نكرده‌اند: «كه كمي... كه ك...» همين دو حرف «ك» پشت هم حس كركر خنده را بيان مي‌كند. اما اگر مي‌نوشتم: «تا كمي بخنديم» ادبيات محض مي‌شد.


‌بهتر است كمي هم به مساله زبان كه ادعاي شاعران دهه‌۷۰ هم هست نزديك بشويم. فروغ شاعري زبان‌ساز بود و ۳۰‌سال پيش‌تر از شاعران دهه ۷۰ حركت‌هاي زباني متفاوتي را به وجود آورد كه معضلات زباني بسياري را هم در شعر ما برطرف كرد. او در مفهوم اصيل خودش ساده‌نويس بود ، شما در شعر زباني دهه ۷۰ چيزي كه به ساده‌نويسي كمك كند را پيدا كرده‌ايد؟
فروغ صددرصد پيشگام جريان ساده‌نويسي شعر معاصر ايران است و اصلا نمي‌توان او و شعرهايش را انكار كرد. اما جريان شعر دهه ۷۰ به گمان من اجتناب‌ناپذير بود چراكه، شعر معاصر به دلايلي از زيبايي‌شناسي اشباع شده بود و جرات نداشت تا خودش را خلاص كند و معمولا در اين‌‌طور مواقع هم نمي‌شود با «ليبراليسم» پيشينه‌اي را پس زد بلكه بايد جنبش و انقلاب كرد و انقلاب هم گاهي با خودش زندگي به دنبال دارد و گاهي فقط تخريب به جا مي‌گذارد و شعر دهه ۷۰ در واقع يك عصياني بود در مقابل زيبايي‌شناسي كه عصيانش بسيار لازم بود اما دستاوردهايي كه از آن به جا مانده است، به عقيده من دو شاخه شد. يك شاخه‌اش به هذيان‌گويي پرداخت و هذيان از نظر من مجموعه كلمات و تصاويري است كه هيچ‌گونه انسجام بيروني و دروني با هم ندارند و يك شاخه ديگرش هم رفت به آن سمتي كه شاعر و شعرش را خلاص كند از زيبايي‌شناسي محض. نيمايوشيج حرف قشنگي زده بود: «وقتي شاعرها دارند شعر مي‌نويسند و به كلمه‌اي مي‌رسند كه حس مي‌كنند اين كلمه زيبايي لازم را ندارد، از خيرش مي‌گذرند براي اينكه آن كلمه را به كار نبرند» و اتفاق مهم در شعر دهه ۷۰ شكستن اين موضوع بود. در شعر دهه ۷۰شاعر به خودش اجازه اين را داد كه مثلا كلمه كامپيوتر را به كار ببرد يا هر كلمه‌ اين‌گونه را. اما يك اشكالي پشت‌سرش به وجود آمد و اشكال اين بود كه اگر اين كلمات را به كار ببرد ماجرا تمام است. اما نه، اين ديگر برمي‌گردد به اينكه چطور تو ساده بنويسي. اگر شما بياييد و كلمه «كامپيوتر» را به كار ببريد اما براي هويت شاعرانه‌اش فكري نداشته باشيد ماجرا فرق خواهد كرد. «فردين» يا «سكولار» را بياوري توي شعرت، اصلا ايرادي ندارد اما بايد هويت شاعرانه‌اش را حفظ كني. مخاطب وقتي كه كلمه مثلا «پپسي» را در شعر فروغ مي‌خواند، هيچ احساس ناراحتي نمي‌كند اما آيا تو كه كامپيوتر يا كلمات ديگر را مي‌آوري و البته كار درستي هم هست، آيا مخاطب به راحتي جذبش مي‌شود و به راحتي از كنارش عبور مي‌كند؟ بسياري از شاعران ما همين مشكل را دارند كه مخاطب با چنين سدي مواجه مي‌شود و آن همان خود «كلمه» است. ببينيد فروغ هر كلمه‌اي را اراده كرد وارد شعرش كرد اما مخاطب هرگز با كلماتش مشكل ندارد و در واقع همان انقلاب است كه در شعرهايش اتفاق افتاده است. خلاصه حرفم اين است كه در بسياري از شعرها اتفاقات طبيعي نيست، طبيعي از آن جهت كه مخاطب احساس كند كه در خلوتش با يك شعري مواجه شده باشد البته يك عده‌اي هم مثل غلامرضا بروسان در اين جريان به موفقيت‌هايي رسيدند.


‌شما منتقدان زيادي داريد و بر اين عقيده‌اند كه «شمس‌لنگرودي» قصد دارد به هر طريق ممكن خودش را به نسل جوان جانشين احمد شاملو معرفي كند و به نحوي نقش «پدرخوانده»گي شعر را به خودش بدهد. آيا پاسخي براي اين منتقدان داريد؟
من اينجا كاغذي دارم كه به‌تازگي از درون قاب خارجش كرده‌ام آن را براي‌تان مي‌آورم تا ببينيد. خب اين شعري است از نيما يوشيج كه گفته است: «آنكه مي‌دارد تيمار مرا، كار من است» به نظرم حرف نيما درست‌تر است و هركسي بهتر است كار خودش را بكند. اصلا آدمي در جهان حشره هم نيست. بارها گفته‌ام، باز هم مي‌گويم در معيارهاي كهكشاني‌، اصلا ما كاره‌اي نيستيم بنابراين چه اهميتي دارد كه چه كسي درباره من چه مي‌گويد، وقتي كه ما خودمان سخت زير سوال هستيم و حتي دنيا هم زير سوال است حالا مثلا شمس‌لنگرودي فلان شعرش را فلاني دوست ندارد چه تاثيري مي‌تواند داشته باشد؟ پس همان بهتر است كه اجازه بدهيم هركسي به راه خودش باشد. من عقيده شخصي خودم را مي‌گويم و آن هم اين است كه: براي مردمم شعر گفته‌ام و هيچ‌وقت هم سعي نكردم مردم را احمق فرض كنم و به آنها دستور بدهم. در واقع كسي كه مردم را احمق بداند خودش يك احمق واقعي است. من براي دل ملتم مي‌نويسم. در سال‌هاي ۴۰ و ۵۰ ما اعتقادات «توتاليتر» چپ داشتيم و فكر مي‌كرديم براي مردم شعر گفتن يعني اينكه مردم را راهنمايي كنيم، بلكه كاملا برعكس است بايد با مردم همدلي كنيم، همراز باشيم. ببينيد من واقعا احساس خوشبختي مي‌كنم وقتي مي‌شنوم كه مثلا «سعيد ابرازي بخشايش» كه در صالح‌آباد تهران زندگي مي‌كند و من هرگز او را ملاقات نكرده‌ام، شعرهاي مرا مي‌خواند و حفظ مي‌كند يا بچه‌هاي نازي‌آباد به همين صورت. ملت من همين مردمي هستند كه من دوست‌شان دارم و دوستاني هستيم صميمي بي‌آنكه ميزبان يكديگر باشيم! حالا يك منتقدي هم اگر بيايد و نظر منطقي و مخالف روي شعرهاي من بدهد، من مخلصش هم هستم. اصلا براي من مهم نيست ديگران چه مي‌گويند. شعر در واقع برابر با نهادي است در مقابل نقص، تا دردها را تسكين بدهد، بقيه چيزها حاشيه‌هاي بيرون متن‌اند و آن كسي هم كه تسكين پيدا مي‌كند روح زيبايي‌شناختي‌اش بالاست. تسكين بايد كه زيبايي‌شناختي باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن» در آخر بايد بگويم كه مخاطب براي من مهم‌تر از همه چيز است، و اگر مصاحبه هم مي‌كنم به احترام مخاطبان است و براي من ديگر اين‌طور مسايل خاطره‌اي بيشتر نيست.
منبع:شرق/ مهدي وزيرباني/ آرش نصرت‌اللهي

«محمد شمس‌لنگرودي» مهم‌ترين جريان ساده‌نويسي در شعر معاصر ما پس از «فروغ فرخزاد» است كه در آثار متعددش مثل: «لب‌خواني‌هاي قزل‌آلاي من» و «مي‌ميرم به جرم آنكه هنوز زنده‌بودم» اين را ثابت كرده است.

او معتقد است در شعر بايد صداي عميق انساني حضوري روشن داشته باشد. شمس‌لنگرودي همچنين با مجموعه‌كتاب‌هاي «تاريخ تحليلي شعر نو» مسايل و دغدغه‌هاي شعر مدرن ايران را مورد بررسي قرار داده است. دفتر شعر «شب نقاب عمومي است» چهاردهمين مجموعه‌شعر اين شاعر توسط انتشارات نگاه منتشر شده كه بازخوردي از آخرين سفر فرهنگي او‌به كشور فرانسه است.

‌در مجموعه شعر «شب نقاب عمومي است» ۱۲ شعر اول با نگاهي به سفر شما به شهر «ست» فرانسه و جشنواره «صداهاي زنده» كه در همان شهر (زادگاه پل والري) برگزار شد، سروده شده است كه تقريبا يك فضاي متفاوتي را نسبت به شعرهاي ديگرتان در اين مجموعه دارد. به نظر مي‌رسد با توجه به آنچه كه شما در شهر «ست» ديده‌ايد اين ۱۲ شعر يك سفرنامه شاعرانه باشد. اگر توضيحاتي در اين‌باره بدهيد كه نحوه برخورد مضمون‌هاي سفر و نگاه شاعر در تلفيق تكنيكي ثبت وقايع چگونه است و در واقع تلفيق سفر و شاعر چطور اتفاق مي‌افتد، مي‌توانيم بهتر گفت‌وگويمان را آغاز كنيم.
اين سوال از يك جنبه براي من جالب است كه مرا به ياد نوجواني‌هايم مي‌اندازد. من محصل بودم. فكر مي‌كنم ۱۶ يا ۱۷ سالم بود. خب تازه وارد شعر «نو» شده بودم كه يك شعري خواندم از «پل والري». اسم كتابش بود «پارك جوان و گورستان دريايي». من سخت تحت‌تاثير نام تصويري اين كتاب قرار گرفتم، چراكه پارك جوان و گورستان دريايي اصلا برايم قابل درك نبود كه اين بتواند نام يك كتابي باشد. بعدها فهميدم اسم اين كتاب، نام يك منطقه است و گورستان دريايي در واقع جايي است نزديك به منطقه پارك جوان و «پل والري» از تركيب و تلفيق دو واقعيت اين نام شاعرانه را بركتابش گذاشته و بعد از آن بود كه پيگير پل والري بودم تا ببينم اين آدم چه كسي بوده كه در واقع چنين تخصص غريبي را داشته كه توانسته است از دو واقعيت، يك تركيب بسازد و اين تركيب تبديل به يك واقعيت جديدي كه كاملا شاعرانه هم هست، بشود. بنابراين وقتي دعوت به «ست» شدم، مهم‌ترين مساله براي من اين بود كه ابتدا بروم و ببينم آن گورستان دريايي كجاست. وقتي وارد «ست» شدم بعد از تحقيقات زياد فهميدم كه اين منطقه بالاي كوهستاني است كه مشرف به دريا قرار دارد. به خاطر دارم كه در يك روز گرم از پله‌هاي اين منطقه كوهستاني بالا رفتيم (همه اينها را در شعر آورده‌ام) و پس از جست‌وجويي كه انجام داديم مقبره «پل والري» را پيدا كرديم البته داخل پرانتز همين‌جا بگويم كه من مطلقا اهل مقبره و اين حرف‌ها نيستم اما ديدن مقبره «پل والري» به اين دليل بود كه مي‌خواستم ببينم اينجا كجاست كه تا به اين اندازه «پل والري» شيفته‌اش بوده و از نام اين منطقه براي كتابش استفاده كرده است. خب خود نام اين كتاب و آن فضايي كه آنجا ديدم و نظمي كه در آن شهر «مينياتوري» وجود داشت و روزهاي منظمي كه تدارك ديده بودند تا ما در آنجا با آرامش شعر بخوانيم، در واقع اين عوامل باعث شد كه من براي ستايش از آن شهر، از آن دريا، از پل والري و مردمي كه آن شرايط را فراهم كردند اين شعرها را بنويسم. خب تمام اين مجموعه اتفاقات سبب شده بود كه من اين شعرها را خلق كنم و بايد به صورتي شاعرانه هم سپاسگزاري خودم را ابراز مي‌كردم. نكته دومي كه مي‌خواهم به آن اشاره كنم اين است كه اگر شاعري بتواند سفرنامه شاعرانه بنويسد اصلا بد نيست اما قصد اصلي من به هيچ‌وجه اينها نبود، چراكه من به خيلي جاها سفر كرده بودم و اكثر اين سفرها هم فرهنگي بود اما هرگز و در هيچ‌كدام از اين سفرها من شعري را ننوشتم چراكه هيچ پيشينه تصويري در ذهنم ايجاد نكرده بود ولي سفر به «ست» و مجموعه اتفاقاتي كه ريشه‌اش از دوران نوجواني من پا گرفته بود، باعث شد كه ماجراي اين سفر متفاوت باشد.


‌اينكه يك سفر بتواند در يك شاعر ۱۲ شعر به وجود بياورد بسيار بااهميت است، قطعا يك اتفاق ويژه‌اي هم بايد رخ داده باشد كه شاعري مثل «محمد شمس‌لنگرودي» را به نوشتن شعر وادار كند. اگر اين مساله را بيشتر باز كنيد فكر مي‌كنم ذهن مخاطب، شرايط شما و دقايق خلق اين شعرها را بيشتر درك مي‌كند.
يكي از مهم‌ترين مسايل اين بود كه آنها خيلي منظم و مرتب بودند و ما در واقع هيچ دغدغه‌اي نداشتيم و جالب‌تر اينكه نوع برگزاري مراسم هم بسيار جديد بود. تمام شهر در آن هفته كه ما را دعوت كرده بودند، شهر شعر بود، يعني ديوار تمام خيابان‌هاي شهر پر از شعرهاي ما بود. مثلا شعرهاي مرا به فارسي نوشته بودند و در كنارش ترجمه فرانسوي آن را هم همين‌طور يا شعرهاي «آدونيس» را هم به همين ترتيب. تصاوير ما هم در همه خيابان‌ها نصب شده بود. آنها ما را بردند توي كوچه‌هاي «تنگ» و «باريك» كه مردم عادي در حال گذر و روزمرگي خودشان بودند تا شعرخواني كنيم. يادم هست كه خيلي‌ها حتي از پنجره‌ها آويزان شده بودند و شعرهاي ما را گوش مي‌كردند. خب ما در ايران عادت داشتيم كه در سالن‌هاي سرپوشيده شعر بخوانيم! از آنها پرسيدم: براي چه اين كار را مي‌كنيد؟ چه دليلي دارد كه ما در كوچه‌ها شعر بخوانيم؟ خب خيلي به من برخورده بود و فكر مي‌كردم اين چه مسخره‌بازي است كه مردم دارند توي كوچه راه مي‌روند و ما شعر بخوانيم! آن هم وسط صداي موتور و بازي بچه‌ها! آنها اما پاسخ جالبي به من دادند كه باعث شد به آن پاسخ مدت‌ها فكر كنم. آنها گفتند ما از برگزاري اين شعرخواني‌ها و دعوت از شاعران ديگر كشورها، قصد داريم مردم‌مان را دوباره با «شعر» آشتي بدهيم چراكه آمارها و تحقيقات اخير به ما نشان داده است كه مردم ما مقداري از شعر دور شده‌اند. البته چيز جالب ديگر در برنامه آنها اين بود كه شعرهاي تمام شاعران دعوت‌شده را هم روي كاغذ نوشته بودند و حين شعرخواني ما، آن كاغذها را به دست مردم مي‌دادند كه هم به زبان اصلي شاعر بود و هم ترجمه فرانسوي آن. وقتي كه از آنها سوال كردم چه نتيجه‌اي را از اين ماجرا جست‌وجو مي‌كنند، پاسخ دادند: ما در طول اين چند شبانه‌روز كه شاعران شعرهايشان را در ميان مردم مي‌خوانند يك نظرسنجي از ميان همين مردم خواهيم كرد و چهار نفر از شاعران را در نهايت به انتخاب مردم گزينش مي‌كنيم تا در شب پاياني و در پارك اصلي شهر شعرخواني كنند. خوشبختانه من هم جزو اين چهار نفر بودم و مساله مهم‌تر و خوشايندتر براي من اين بود كه شعرهايي از من در «ست» مورد توجه قرار گرفت كه در ايران هم مردم دوست‌شان داشتند و اين خيلي مهم است. اين نشان مي‌دهد كه اين‌طورها هم كه خيلي‌ها فكر مي‌كنند، نيست كه ساده‌نويسي را فقط مردم ايران مي‌فهمند و جايگاهي در ميان اقوام ديگر ندارد. ببينيد مثلا شعر: «دير آمدي موسا» كه در ايران بسيار مورد استقبال قرار گرفت در فرانسه هم اينچنين بود يا پاره‌اي از شعرهاي مجموعه ۵۳ ترانه عاشقانه. خب اگر من بيشتر حرف بزنم در اين مورد زياد جالب نيست چون پاي خودم هم در ميان است. برمي‌گردم به همان شب آخر. باور كنيد جمعيت انبوهي در پارك جمع شده بود و اين نشان مي‌داد كه برنامه‌ريزي حساب‌شده آنها جواب داده است. براي من قابل باور نبود در شرايطي كه ما –در كوچه‌پس‌كوچه‌هاي شهر «ست»- شعر مي‌خوانديم، ۱۲نفري ايستاده گوش مي‌دادند و ۱۰نفري هم شايد از پنجره‌ها آويزان بودند! در مجموع آنها ثمره كارشان را گرفتند. اين مجموعه اتفاقات مرا فوق‌العاده هيجان‌زده كرد. به‌علاوه آن توضيحي كه درباره پل والري دادم كليت پديدآمدن اين ۱۲شعر ابتدايي، «شب نقاب عمومي» شد كه آنها را به خانم «فريده روا» مترجم اين كتاب تقديم كرده‌ام.


زمينه‌هاي كشف و شهود در چهار، پنج كتاب پيش از اين دفتر شعر، كمي ضعيف‌تر در شعرهاي شما مشهود است اما در «شب نقاب عمومي» شعرهاي شما سرشار است از زمينه‌هاي كشف و شهود، به‌علاوه تصويرهاي بديع و تلفيق‌هاي «عينيت و ذهنيت» و همين‌طور حضور صريح زمينه‌هاي فلسفي كه به‌نظر مي‌آيد بسيار هم به كمك شما آمده است تا شباهت‌هاي نوشتاري از بين برود. مي‌خواستم درباره اين تجربه‌هاي متفاوت حرف بزنيد.
دقت شما كاملا بجاست و حرف‌تان را قبول دارم. ببينيد من وقتي كتاب «قصيده لبخند چاك چاك» را مي‌نوشتم اگرچه به مساله مهمي مثل زندگي و سياست مي‌پرداختم اما مشغله اصلي من «سوررئاليسم» بود. يعني كوشش من در اين بود كه يك شعر «پازلي» ‌درست كنم كه نمونه اولش در ادبيات معاصر: «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» از فروغ عزيز بوده است. البته من از فروغ نمونه‌برداري نكرده بودم اما اين شعر يك راهي را نشان داده بود در شعر كه در واقع من از لحاظ ساختاري با آن مساله دارم و كوششم اين بود كه اين پازل ساختارمند در شعر را به فضاي «زندگي، ادبيات و سياست» تعميم بدهم و بيشتر به مفهوم توجه كنم. اگرچه هميشه مساله من «سوررئاليسم» بوده اما گرايش من به مفهوم بيشتر شد. يعني اينكه مثلا در كتاب «لب‌خواني قزل‌آلاي من» اين كشف بسيار مهم بود و همين مفهوم را هم بيان كردم: «... همه روزها يك روزند / تكه تكه / ميان شبي بي‌پايان». اين مفهوم را از طريق همين تصوير سعي كردم بيان كنم. بعد از اين چند كتاب احساس كردم كه يك‌جورهايي اين دارد اشباع مي‌شود و من دوباره رجوع كردم به گذشته و نه بازگشت محض، بلكه رجوعي براي توجه بيشتر به فرم، به‌ويژه كه مساله فلسفي بيشتر براي من مطرح شد. اين يعني چه؟ يعني اينكه اگر آنجا حكمي صادر شده بود در اينجا و اين كتاب ديگر براي من بايد قطعيت همه‌چيز از بين برود. كتاب «شب نقاب عمومي است» بيشتر يك كتاب پرسش است؛ پرسش‌هايي كه اكثرا غيرمستقيم است و نگاه كردن به يك چيزي مثل گل سرخ از زواياي متفاوت، چراكه قطعيتي ديگر وجود ندارد آن هم براي من در مقوله شعر و بيشتر از طريق پرسش مي‌خواهم به اين برسم كه آيا گل سرخ عبارت است از اين مختصات؟ بنابراين قطعيتي ديگر در اين كتاب به آن معنا وجود ندارد كه بگويم مثلا همان گل سرخ عبارت است از اين يا آن! نظر من عوض شد كه آيا اصلا گل سرخ اين هست؟ و شكل شعر عوض شد بنابراين نظر شما كاملا درست است. «شب نقاب عمومي است» نسبت به آن كتاب‌هاي پيش از خودش از لحاظ فلسفه شعر و فرم برجسته‌تر شده است.


آيا اين حرف شما كه مي‌گوييد قطعيتي در اين كتاب وجود ندارد ريشه در اين موضوع دارد كه ما بياييم و به چيستي بيشتر توجه كنيم يا شكل و ابزار نگاه‌مان را عوض كنيم؟
ببينيد من اين روزها مدت‌هاي زيادي بعضي از شعرهاي حافظ در ذهنم مي‌آيد و مي‌بينم كه اين چقدر خوب پاسخ داده است و به نظر مي‌رسد كه يك مفهوم است و نبايد يك شعر باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بدنكن...» به نظر مي‌رسد اين شعر با معيارهاي شعر چه كهن و چه مدرن خالي از همه چيز است اما كاملا مشخص است همه چيز در آن حل شده است كه به نظر مي‌رسد خالي است: «اي سر شوريده بازآيي به كنعان غم مخور...» اين يك درك است و يك نگاه مهم اين است كه لذت ارجحيت داشته باشد بر اصليت هنر. خلاقيت يعني خلقي در برابر نقص خلق! خب اگر همه چيز سرجايش بود ديگر لازم نبود كه چيزي را خلق كنيم. خب اسمش براي همين خلاقيت است. جهان پر از نقص است. زندگي هم همين‌طور است. همان زمان كه آدمي به‌دنيا مي‌آيد با مرگ به دنيا مي‌آيد. زندگي پر از نقص است و ما يك چيزي را خلق مي‌كنيم كه بتوانيم تحملش كنيم بنابراين بايد لذت‌بخش باشد كه بتوانيم خلايي را پر كنيم، بنابراين روي آوردم به اين نوع از نگاه، به اين معني كه يك نگاه ديگري را ايجاد كنم و اين بستگي دارد كه من تا كجا بتوانم آن را پيش ببرم تا آن لذت اصلي را در تقابل با هنر به وجود بياورم.


‌‌خب فكر مي‌كنم به جاي خوبي رسيديم و آن رابطه لايه‌هاي زيرين زبان و اتفاقاتي است كه در آن قسمت از تكنيك شعر مي‌افتد و ارتباطش با ساده‌نويسي. بهتر است كمي هم در اين رابطه حرف بزنيم و به اين مقوله بپردازيم كه كار شاعر در ساده‌نويسي بسيار سخت و پيچيده‌تر از آني است كه به نظر مي‌رسد چراكه شاعر ساده‌نويس حتي كوچك‌ترين ابزار پيچيده‌نويسي را هم بايد كنار بگذارد.
در ساده‌نویسی قصد اصلی ساده ديدن نيست! يا نديدن لايه‌هاي پيچيده درون زندگي و زبان، بلكه ارايه نوعي از زبان است كه مخاطب ساده‌تر با آن مواجه شود و اين مشكل شاعر را بيشتر خواهد كرد. چرا؟ برايتان مثال مي‌زنم و اين مثال را از خودم خواهم آورد كه به كسي هم برنخورد. اخيرا يك شعري از من در جاهايي كار شده است كه به لحاظ مفهومي من از آن راضي هستم اما از لحاظ زبان ساده از آن راضي نيستم: «اين دنيا پر از حكايت ديرپاست / و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» خب اين اصلا ساده نيست چراكه مخاطب ابتدا بايد بداند كه «دن‌كيشوت» چه كسي بوده و چطور غرق روياهايش شده تا به جنگ ديوها برود! خود آوردن كلمه «ديوها» يكي از دقايق زباني است كه اتفاق مي‌افتد و حالا من دقيقا از كجايش ناراضي هستم، اينجاي شعر بود كه: «و ما به قدر دن‌كيشوت بودن خود قهرمانيم!» اين سطر از «واج‌هايي» تشكيل شده كه «خيشومي» است و در دهان نمي‌چرخد، در حالي كه اين سطر بايد پر از آواهاي بلند باشد، تا مخاطب از آن تاثير مستقيم بگيرد و به همراه شعر حركت كند. اتفاق زباني را بايد در لايه‌هاي پايين و حسي زبان شكل داد و اين خودش به اندازه مفهوم ارزش دارد. كسي كه دقايق زباني را نداند چطور مي‌تواند شعر ساده بنويسد. ادبيت بايد درون مفهوم وجود داشته باشد بنابراين وقتي مي‌گوييم شعر ساده يا نثر بنويسيم، مطلقا به اين معنا نيست كه هر تخيلي را به روي كاغذ بياوريم، خيلي‌ها آمده‌اند و مثلا به همان شعر: «دير آمدي موسا / عصايت را به چاپلين بده / كه كمي بخنديم!» ايراد گرفته‌اند كه چرا ننوشته‌ام: «تا كمي بخنديم» خب مساله همين‌جاست كه دركش نكرده‌اند: «كه كمي... كه ك...» همين دو حرف «ك» پشت هم حس كركر خنده را بيان مي‌كند. اما اگر مي‌نوشتم: «تا كمي بخنديم» ادبيات محض مي‌شد.


‌بهتر است كمي هم به مساله زبان كه ادعاي شاعران دهه‌۷۰ هم هست نزديك بشويم. فروغ شاعري زبان‌ساز بود و ۳۰‌سال پيش‌تر از شاعران دهه ۷۰ حركت‌هاي زباني متفاوتي را به وجود آورد كه معضلات زباني بسياري را هم در شعر ما برطرف كرد. او در مفهوم اصيل خودش ساده‌نويس بود ، شما در شعر زباني دهه ۷۰ چيزي كه به ساده‌نويسي كمك كند را پيدا كرده‌ايد؟
فروغ صددرصد پيشگام جريان ساده‌نويسي شعر معاصر ايران است و اصلا نمي‌توان او و شعرهايش را انكار كرد. اما جريان شعر دهه ۷۰ به گمان من اجتناب‌ناپذير بود چراكه، شعر معاصر به دلايلي از زيبايي‌شناسي اشباع شده بود و جرات نداشت تا خودش را خلاص كند و معمولا در اين‌‌طور مواقع هم نمي‌شود با «ليبراليسم» پيشينه‌اي را پس زد بلكه بايد جنبش و انقلاب كرد و انقلاب هم گاهي با خودش زندگي به دنبال دارد و گاهي فقط تخريب به جا مي‌گذارد و شعر دهه ۷۰ در واقع يك عصياني بود در مقابل زيبايي‌شناسي كه عصيانش بسيار لازم بود اما دستاوردهايي كه از آن به جا مانده است، به عقيده من دو شاخه شد. يك شاخه‌اش به هذيان‌گويي پرداخت و هذيان از نظر من مجموعه كلمات و تصاويري است كه هيچ‌گونه انسجام بيروني و دروني با هم ندارند و يك شاخه ديگرش هم رفت به آن سمتي كه شاعر و شعرش را خلاص كند از زيبايي‌شناسي محض. نيمايوشيج حرف قشنگي زده بود: «وقتي شاعرها دارند شعر مي‌نويسند و به كلمه‌اي مي‌رسند كه حس مي‌كنند اين كلمه زيبايي لازم را ندارد، از خيرش مي‌گذرند براي اينكه آن كلمه را به كار نبرند» و اتفاق مهم در شعر دهه ۷۰ شكستن اين موضوع بود. در شعر دهه ۷۰شاعر به خودش اجازه اين را داد كه مثلا كلمه كامپيوتر را به كار ببرد يا هر كلمه‌ اين‌گونه را. اما يك اشكالي پشت‌سرش به وجود آمد و اشكال اين بود كه اگر اين كلمات را به كار ببرد ماجرا تمام است. اما نه، اين ديگر برمي‌گردد به اينكه چطور تو ساده بنويسي. اگر شما بياييد و كلمه «كامپيوتر» را به كار ببريد اما براي هويت شاعرانه‌اش فكري نداشته باشيد ماجرا فرق خواهد كرد. «فردين» يا «سكولار» را بياوري توي شعرت، اصلا ايرادي ندارد اما بايد هويت شاعرانه‌اش را حفظ كني. مخاطب وقتي كه كلمه مثلا «پپسي» را در شعر فروغ مي‌خواند، هيچ احساس ناراحتي نمي‌كند اما آيا تو كه كامپيوتر يا كلمات ديگر را مي‌آوري و البته كار درستي هم هست، آيا مخاطب به راحتي جذبش مي‌شود و به راحتي از كنارش عبور مي‌كند؟ بسياري از شاعران ما همين مشكل را دارند كه مخاطب با چنين سدي مواجه مي‌شود و آن همان خود «كلمه» است. ببينيد فروغ هر كلمه‌اي را اراده كرد وارد شعرش كرد اما مخاطب هرگز با كلماتش مشكل ندارد و در واقع همان انقلاب است كه در شعرهايش اتفاق افتاده است. خلاصه حرفم اين است كه در بسياري از شعرها اتفاقات طبيعي نيست، طبيعي از آن جهت كه مخاطب احساس كند كه در خلوتش با يك شعري مواجه شده باشد البته يك عده‌اي هم مثل غلامرضا بروسان در اين جريان به موفقيت‌هايي رسيدند.


‌شما منتقدان زيادي داريد و بر اين عقيده‌اند كه «شمس‌لنگرودي» قصد دارد به هر طريق ممكن خودش را به نسل جوان جانشين احمد شاملو معرفي كند و به نحوي نقش «پدرخوانده»گي شعر را به خودش بدهد. آيا پاسخي براي اين منتقدان داريد؟
من اينجا كاغذي دارم كه به‌تازگي از درون قاب خارجش كرده‌ام آن را براي‌تان مي‌آورم تا ببينيد. خب اين شعري است از نيما يوشيج كه گفته است: «آنكه مي‌دارد تيمار مرا، كار من است» به نظرم حرف نيما درست‌تر است و هركسي بهتر است كار خودش را بكند. اصلا آدمي در جهان حشره هم نيست. بارها گفته‌ام، باز هم مي‌گويم در معيارهاي كهكشاني‌، اصلا ما كاره‌اي نيستيم بنابراين چه اهميتي دارد كه چه كسي درباره من چه مي‌گويد، وقتي كه ما خودمان سخت زير سوال هستيم و حتي دنيا هم زير سوال است حالا مثلا شمس‌لنگرودي فلان شعرش را فلاني دوست ندارد چه تاثيري مي‌تواند داشته باشد؟ پس همان بهتر است كه اجازه بدهيم هركسي به راه خودش باشد. من عقيده شخصي خودم را مي‌گويم و آن هم اين است كه: براي مردمم شعر گفته‌ام و هيچ‌وقت هم سعي نكردم مردم را احمق فرض كنم و به آنها دستور بدهم. در واقع كسي كه مردم را احمق بداند خودش يك احمق واقعي است. من براي دل ملتم مي‌نويسم. در سال‌هاي ۴۰ و ۵۰ ما اعتقادات «توتاليتر» چپ داشتيم و فكر مي‌كرديم براي مردم شعر گفتن يعني اينكه مردم را راهنمايي كنيم، بلكه كاملا برعكس است بايد با مردم همدلي كنيم، همراز باشيم. ببينيد من واقعا احساس خوشبختي مي‌كنم وقتي مي‌شنوم كه مثلا «سعيد ابرازي بخشايش» كه در صالح‌آباد تهران زندگي مي‌كند و من هرگز او را ملاقات نكرده‌ام، شعرهاي مرا مي‌خواند و حفظ مي‌كند يا بچه‌هاي نازي‌آباد به همين صورت. ملت من همين مردمي هستند كه من دوست‌شان دارم و دوستاني هستيم صميمي بي‌آنكه ميزبان يكديگر باشيم! حالا يك منتقدي هم اگر بيايد و نظر منطقي و مخالف روي شعرهاي من بدهد، من مخلصش هم هستم. اصلا براي من مهم نيست ديگران چه مي‌گويند. شعر در واقع برابر با نهادي است در مقابل نقص، تا دردها را تسكين بدهد، بقيه چيزها حاشيه‌هاي بيرون متن‌اند و آن كسي هم كه تسكين پيدا مي‌كند روح زيبايي‌شناختي‌اش بالاست. تسكين بايد كه زيبايي‌شناختي باشد: «اي دل غمديده حالت به شود دل بد مكن» در آخر بايد بگويم كه مخاطب براي من مهم‌تر از همه چيز است، و اگر مصاحبه هم مي‌كنم به احترام مخاطبان است و براي من ديگر اين‌طور مسايل خاطره‌اي بيشتر نيست.
منبع:شرق/ مهدي وزيرباني/ آرش نصرت‌اللهي