حرف ، كلمه ، ديالوگ ، گفتگو

وحيد اوراز

حرف زدن از امکانات گفتگو فعلی است بس مشکل و پذیرفتن این عمل کار دشواری است که بایستی از قبل سابقه ای در آن وجود داشته باشد. یکی از توصیفات جامعه هایی که با عدم توسعه همراه گشته اند ، آسان انگاری و خرد شمردن مسائل عمده و عدم محسوب آنها و بیهوده انگاشت آنهاست.کوچک شمردن مسائل بزرگ مردم را از راه باز می دارد و به پرحرفی و پرمدعایی مبتلا می کند .

گفتگویی که ما می گوییم و آن را امر تازه ای می دانیم ، بر اساس این اصل قرار دارد که آدمیان در ذات خود و در اصل همداستان و همزبانند .افلاطون در دیالوگ های خویش دو گوینده ناشنوای سخن را مقابل هم قرار نداده است ؛ او حتی اگر احیانا دو گوش شنوا و دو زبان گویا را در برابر هم قرار نداده باشد نشان داده است که با ناهمزبانی به درک ماهیت نمی توان رسید .

افلاطون در ديالوگ خويش دو گوينده ناشنواي سخن را مقابل هم قرار نداده است ؛ او حتي اگر احيانا دو گوش شنوا و دو زبان گويا را در برابر هم قرار نداده باشد نشان داده است كه با ناهمزباني به درك ماهيت نمي توان رسيد . في المثل افلاطون سعي مي كند در بعضي ديالوگ هاي خود  سخن پروتاگوراس يا گرگياس را به عوان ضد فلسفه درك كند . در ديالوگ هاي افلاطون معمولا گفت هر يك از اطراف صحبت ، متناسب با گفت ديگري است و غالب حاضران در مجلس گفتگو گوش شنيدن و آمادگي شنيدن سخن مدعي را دارند . وقوع گفت و گوي حقيقي و همزباني موقوف به شرايطي است يا بهتر بگوييم ديالوگ و همزباني موانعي دارد كه بايد رفع شود. در ديالوگ بايد چيزي براي گفتن باشد و گفته را ديگران نيز فهم كنند . همچنين بايد گوش شنيدن سخن ديگران را داشت يعني بايد آزاد بود . گفت و شنيد آزاد ادعا و داعيه و اثبات ذات نيست بلكه گفت و شنيد بي غرضانه و فارغ از سوداي سود و زيان است و چرا نبايد در انديشه سود بود و مگر مذاكرات ميان كشورها براي جلب سود و پرهيز از زيان نيست ؟ بشر نمي تواند از سر سود و زيان بگذرد اما نظر اولي و اصلي او سوداگرانه نيست . ما آدميان از آن جهت سود و زيان را باز مي شناسيم كه مي توانيم از سود و زيان بگذريم و از آغاز و ابتدا نيز  در وراي سود و زيان بوده ايم .

ديالوگي كه از آن سخن مي گويند ديالوگ آغازين نيست اما از آن جان و نشاط مي گيرد . هر بحث و گفت و گويي هم مشمول عنوان "ديالوگ" و صاحب صفت و طبيعت " ديالوگ نمي شود.ديالوگ سخن محبت است و سخن محبت را با گوش محبت و انس مي شنوند . در ديالوگ ميل تغلب نيست . اگر ميل به غلبه وجود داشته باشد ، ديگر ديالوگي وجود ندارد . ديالوگ گفت و شنود تفكر است . گفتگوهاي تمدن ها هم در حقيقت جز گفتگوي صاحب نظران و متفكران نيست . حتي داد و ستد تمدن ها نيز با تعاطي تفكر ممكن و مسلم مي شود . يك اروپايي و يك آسيايي در صورتي مي توانند با هم ديالوگ داشته باشند كه سابقه تاريخي خود را از ياد نبرده باشند يا بتوانند آن را به ياد آورند . به عبارت ديگر كساني به همزباني مي رسند كه فرد منتشر و محو در غوغاي زمانه نباشند. عرفا و حكماي اسلامي با عرفا و حكماي چيني و هندي مي توانسته اند همزبان باشند ولي اكنون بحث در اين نيست كه چگونه ميان عرفا و حكما و متفكران شرق و غرب ديالوگ ممكن شده است بلكه ، مسئله اين است كه در وضع فعلي جهان كه بحث جنگ و برخورد ميان تمن ها مطرح است و يك صاحبنظر آمريكايي تمدن هاي كهن و گذشته جهان را در مقابل تمدن غالب غربي قرار داده است ، مردم جهان دريابند كه چه وضع و موقعي دارند و به كجا مي روند و چگونه و از چه راهي بايد بروند .

ديالوگ تنها ميان اشخاص برابر ممكن مي شود يعني دو طرف نه تنها فقط بايد تحمل شنيدن سخن يكديگر را داشته باشند بلكه بايد مهياي شنيدن باشند و گفت خود را با آنچه مي شنوند متناسب و هماهنگ سازند . آيا جهان كنوني مستعد همزباني و هم سخني است يا به سوي همزباني مي رود ؟ گوش وقتي حقيقتا گوش است كه انتظار گفتار و گفته ديگري را بكشد . من كه انتظار گفته اي را نمي كشم و طالب شنيدن نيستم و به سخن ديگران گوش نمي كنم ، چيزي براي گفتن هم ندارم . كسي به سخن گوش مي كند كه هم خود سخني داشته باشد و هم اهل طلب و جستجو و پرسش باشد و بداند كه ذاتش مقتضي نقص و نياز و فقر است . آنكه خود را پر و همه دان و همه توان مي داند ، ديگر نيازي به شنيدن ندارد . در ديالوگ قدرت جايي ندارد منتها ممكن است خرد معاش و تدبير امور و حتي قدرت نيز از گفت و شنيد برآيد . يكي از مشكلات جهان كنوني اينست كه گفت امروزي يا به تعبير رايج گفتمان و گفتار عين قدرت شده است . گفتمان ، عين قدرت و غلبه است و در اين وضع است كه ديالوگ مشكل مي شود.

در سياست ، گفتگو همان مذاكره و معامله است و بر اساس مصلحت جويي صورت مي گيرد . در علم كلام نيز مقصود غلبه يا اقناع است چنانكه زبان علم كلام هم زبان جدل و خطابه است . در اينجا بحث مهم نيست بلكه نتيجه بحث اهميت دارد . آنكه نتيجه را مي طلبد اهل ديالوگ نيست .

ديالوگ در وادي تفكر آغاز مي شود و در وادي تفكر جريان پيدا مي كند و در همانجا به نتيجه مي رسد و سياست و اقتصاد و جامعه و معاملات و مناسبات و حقوق بر اثر آن قرار و ثبات پيدا مي كنند و همه مردم از بركات آن برخوردار و بهره مند مي شوند . تاريخ بر اساس ديالوگ ساخته شده است . ديالوگ آغاز هر تاريخي است يعني پيش آمد ديالوگ در حقيقت بنيانگذاري است و نبايد توقع داشت كه با آن مسائل موقعي و موردي و حاشيه اي حل شود . ديالوگ ضامن حل مسائل و اختلافات جاري محلي و جنگ هاي موقعي نيست ؛ ديالوگ عالم و آدم را تغيير مي دهد يا ظهور آن نشانه تغيير عالم و آدم است و البته به نحو غيرمستقيم بر فكر و نظر و عمل و سياست و زندگي تاثير مي گذارد . هر جا ديالوگ نيست و همه زبانند بي آنكه گوش باشند هيچ مشكلي را نمي توان حل كرد اما با گشايش زبان همزباني به حل و رفع بسياري از مسائل و مشكلات مي توان اميدوار بود.