ادبیات شوروی در ایران - 2 : بررسی ماکسیم گورکی
ادبیات شوروی در ایران - 2 : ماکسیم گورکی
در سالهایی که سبیل ِ کلفت ِ استالینی، نماد ِ چپگرایی ِ دوآتشه و مبارزهجویانه بود، بیگمان رفقا گوشهی چشمی هم به سبیل ِ باشکوه ماکسیم گورکی داشتند که سالهای سال، پیشتاز و پیر ادبیات کارگری شمردهمیشد و در کنار لنین و استالین ِ سیاستمدار، سمبل نویسندهی آرمانی ِ ادبیات ِ کمونیستی بود. بیش از شصت سال از نخستین ترجمههای آثار گورکی در ایران میگذرد و تاثیر او در جهتدهی به ذائقهی دستکم دو نسل از خوانندگان و نویسندگان ِ ایرانی، شگرف و انکارناپذیر است. رمان "مادر" او، شاید مقدسترین رمان سی تا چهل سال تاریخ معاصر جنبش چپ ما بوده و بخش قابلتوجهی از ادبیات چپ وطنی ما، تحت تاثیر مستقیم این رمان و نیز رمانهای سهگانهی اتوبیوگرافیک او بودهاست. در این سالها، تبلیغات حزبی وابسته به اردوگاه شوروی، ماکسیم گورکی را بزرگترین نویسندهی رئالیست جهان و مدافع ِ همیشهگی دستگاه ِ دیکتاتوری حزب کمونیست شوروی قلمداد کرده که گویا انبوه آثار ریز و درشتش – از نوشتههای کوتاه ِ بیستسال پیش از انقلاب شوروی گرفته تا رمانها و مقالات طولانی ِ بیست سال بعد از آن انقلاب – را در خدمت آرمان ِ لنین و استالین نوشته بود. منتقدان ِ حزبی و غیرحزبی ِ علاقهمند به سوسیالیسم ِ موجود، سبک و سیاق نوشتاری گورکی را تنها مکتب ِ متعهد و درست! ادبی میدانستند و بقیهی منهای گورکی و پیروانش را سرسپردگان بورژوازی، منحط، منفرد، منزوی، فریبخورده و در خدمت خواسته یا ناخواستهی امپریالیسم معرفی مینمودند.
اما گورکی که بود؟
آلکسی ماکسیموویچ پشکوف، که بعدها نام بامسمّای "گورکی" – به معنای "تلخ" در زبان روسی- را بر خود نهاد، فرزند یک تعمیرکار پرده و مبل، در سال 1868 به دنیا آمد. از چهارسالهگی به بعد و با مرگ پدر، به دامان ناپدری؛ و از یازدهسالهگی به بعد و با مرگ مادر به دامان پدربزرگ ورشکسته و خشن و البته جدّهی مهربان و داستانگویش افتاد. بعد از سالها پادویی و جاشویی و شاگردی و مرگ جدّه، یک بار و در سن هیجدهسالهگی اقدام به خودکشی کرد که موفق نشد. سالها دربهدر شد. روسیه را زیر پا گذاشت. همنشین آوارهگان، ولگردان، فاحشهگان، گدایان و تبهکاران شد. بیهوده نبود که سالها بعد و در مشاجرات شدیدش با لنین، او را متهم به نشناختن تودههای مردم کرد؛ چرا که گورکی خود از میان همان تودهها برخاسته و با همانها زیسته بود و بهتر از هر کسی دیگر، دردها و رنجهای تودههای روس را میشناخت و میفهمید. و البته قهرمانهای داستانهای او، نه کارگران و پرولترهای شهری ـ آنگونه که منتقدان رسمی شوروی و پیروان ِ جهانیشان میگفتند و مینوشتند – بلکه همان آوارهگان و ولگردان و بیخانمانها بودند که گورکی، در سه رمان ِ پیوستهی اتوبیوگرافیکش: "دوران کودکی"، "در جستجوی نان" و "دانشکدههای من"، آنها را داستانی کردهاست.
گورکی، که سه چهار سالی بعد از آغاز نویسندهگی، به سرعت مشهور و ثروتمند شد، از دوستان نزدیک آنتون چخوف و تولستوی بزرگ بود، با بزرگترین نویسندهگان زمانش ارتباط داشت، مرتب به اروپا و امریکا سفر میکرد؛ و از همان آغاز به عنوان انسانی آزاده و نویسندهای قابلتوجه، مورد قبول محافل ادبی روسیه و اروپا، و نیز خوانندهگان روس بود. آن روزها، روزهای تبوتاب ِ آزادیخواهی و عدالتجویی بود: روزگار سربرداشتن انواع احزاب چپ، مشروطهخواه و لیبرال. روزگار شکست در مقابل ژاپن و استیصال دیکتاتوری تنهلش و ارتجاعی رومانوفها. پس ماکسیم گورکی نیز، مانند اغلب همگنانش، به سوی سیاست، و به تبع، مبارزه با حکومت کشیدهشد؛ اما هیچگاه، رسمن به هیچ سازمان یا حزبی نپیوست. در طول سالهای داغ دو دوههی آغازین قرن، با بیشتر احزاب مخالف دوست و همراه بود، هرچند که علاقه و پیوندهای عمیقش با جنبش سوسیالیستی و نمایندگان عمدهی آن (یعنی منشویکها، بلشویکها و اس.ارها) بسیار برجستهتر مینمود، تا جایی که سیاسیترین (و بعدها مشهورترین) رمانش "مادر" را در پشتیبانی از آنها و حتا تبلیغ برای آنها نوشت؛ رمانی که بعدها خود نیز به ضعیفبودن آن اعتراف کرد.
در سالهای قبل از انقلاب بلشویکی روسیه، گورکی هماره مدافع آزادی و برقراری عدالت بود و ضمن همراهی با لنین، مشاجرات شدیدی نیز با او داشت. آموزههای خشک و جزمی لنین، که ادبیات را نیز همچون هر وسیلهی تاکتیکی دیگری در خدمت سیاست و مبارزات سیاسی میدانست با طبع حساس و اومانیستی گورکی نمیساخت و البته اغلب مورد تمسخر و حملات ِ بیشتر دوستانهی لنین نیز واقع میشد. بعد از انقلاب و در زمان ِ اوج ِ کمونیسم جنگی و پایهریزی دیکتاتوری حزب کمونیست، ماکسیم گورکی به عنوان یک سوسیالیست و یک انساندوست، در مقام وجدان ِ تاریخی روسیه، از در ِ مخالفت با سیاستهای تنگنظرانهی بلشویکها در آمد. در این سالها و نیز سالهای بعد، گورکی جان ِ دهها و صدها روشنفکر و نویسنده را از مرگ و گرسنگی نجات داد. سانسورچیان و تاریخادبینویسان رسمی ِ دربار استالین، بعدها تنها از همراهی بیچونوچرای گورکی با حکومت نوشتند؛ که البته گورکی حکومتی را که سالهای سال در خواب دیدهبود دوست میداشت و در سالهای دههی سی تا زمان مرگ بهتدریج نیز، سر ِ اطاعت به آن سپرد؛ اما بیگمان در دهسال نخست انقلاب، با سیاستهای موحش فرهنگیاش مخالف بود.
آثار گورکی طیف گستردهای را تشکیل میدهند: از داستانهای کوتاه ِ چندصفحهای و حکایات فولکلوریک گرفته تا نمایشنامهها و رمانهای بلند و بسیار بلند، و مقالات و خاطرهنویسیهای تابناکش از نویسندهگان روس. بیشتر آثار گورکی که تاریخ مصرف ِ چندساله داشتند اکنون فراموش شدهاند. رمانهای: "مادر"، "سه رفیق"، "آرتامانوفها"، "ماتوی کوژمیاکین"، "کلیم سامگین" و مجموعه مقالات: "دربارهی ادبیات" و "شهر شیطان زرد" و "خوردهبورژواها" و ... که همهگی به فارسی ترجمهشدهاند. منتقدان ادبی رسمی حکومتی در شوروی و به تبع ِ آنها، منتقدان ِ اقماری در کشورهای دیگر، گورکی را بنیانگزار دو نوع رئالیسم ِ انتقادی و سوسیالیستی میدانستند. اساس هر دو بر مشاهدهی عینی ِ تحولات جامعه و تحلیل آن تحولات بر اساس آموزههای جزمی مارکسیسم لنینیسم میبود؛ و مارکسیسم لنینیسم را هم که میشد به سادگی از یکیدو کتاب استالین آموخت (گویا کتابهای خود مارکس و لنین به دلیل پراکندهگی موضوعات و رعایت شرایط ِ تاریخی و محیطی، برای عموم غیرقابل استفاده و سردرگمکننده بودند و زحمت بهسامانکردن و بهروزکردنشان را رفیق استالین کشیده بود).
دربارهی مرگ گورکی روایتهای گوناگون نقلکردهاند و بیشترشان بر عمدیبودن آن به دست استالین، متفقالقولند. البته این نکته، اهمیت زیادی ندارد، و نیز، در حوصلهی این یادداشت نیست. استالین، احدی از یاران قدیم را زندهنگذاشت، که گورکی را از این مرحمت، معاف داشتهباشد.
اما این سرسپردهگی مطلق به عینیات ِ روزمره، بلایی بود که بر سر ادبیات ایران نازل شد، گو که پسوند "تحلیلی" نیز به دنبال داشته باشد. علاوه بر انبوه آدمهای متوسط که در آن سالها آمدند و در مطبوعات ِ حزبی و غیر حزبی نوشتند و کوبیدند و به لجن کشیدند و اکنون حتا نامشان نیز در هیچ یادی نمانده، تعدادی از نویسندهگان شایستهی ما نیز در آن دام افتادند و بر همان روال رفتند و نوشتند. دستکم چهار داستاننویس بزرگ ایرانی (در میان کلّ ِ داستاننویسان ِ خوب ما که تعدادشان به انگشتهای دو دست نمیرسد) پیرو مکتبی بودهاند که بدون اطلاع مرحوم گورکی، به نام او مسمّی شدهبود؛ مکتبی که سالهاست آبرویی در جهان ادبیات ندارد، و البته آنوقتها هم تنها بهزور دگنک ِ سیاست، خوانده و خوانانده میشد. و باز البته، از آوردن نام آن چهار داستاننویس ِ بزرگ معذورم. باشد که زمان، خود، نامشان را آشکارتر کند.
***
گورکی را همیشه دوستداشتهام. مگر میتوان "چلکاش" و "فوماگوردیف" را فراموش کرد؟ "مالوا" را؟ "خاطرات" تابناکش را؟ "دانکو" و قلب فروزانش را؟ سهگانهی ساده و تلخش را؟
گورکی نمونهی مجسم انسان ِ آفریننده و خلاقیاست که در دام سیاست ِ روز، تباه شد. نمیگویم که داستاننویس نباید سیاسی بنویسد چرا که حتا نفس ِ نوشتن یک داستان، کاری سیاسی است؛ اما شکی ندارم که ادبیات بسیار فربهتر از سیاست و مصالح ِ گذرای روزمره است. آندره ژید ِ عزیز میگوید:
" من در ادبیات، هر چیزی را که فردا کمتر از امروز جالب باشد، هر چیزی را که پس از مدت کمی خوانندهگان امروزیاش دیگر به میزان سابق لطیف و جذاب نشمارند ژورنالیسم میگویم. و از این اندیشه احساس لذت میکنم که اثر کامل ادبی، بر خلاف ژورنالیسم، در نگاه اول به نظر خواننده چندان زیبا جلوه نمیکند... خصوصیت روزنامه در این است که مردم را با آنچه فردا کمتر از امروز جالب است سرگرم کند... ای "کیتس"! ای "بودلر"! ای "ورلن"! ای آنانکه عطشتان به آسانی فرونمینشیند، نه تنها به پیروزی بزرگی که پس از مرگ به دست آوردهاید رشک میبرم، به امیدی که در دل دارید و به انتظار و هیجانتان نیز مفتونم. میخواهم در این شوری هم که دارید نظیر شماها باشم!"
فرهنگی - ادبی - هنری -