الياسر كانسينو (Eliacer Cansino) نويسنده اسپانيايي به مناسبت روز جهاني كتاب كودك كه دوم آوريل برابر با 14 فروردين هر سال برگزار مي‌شود پيامي منتشر كرد.


 پيام روز جهاني كتاب كودك به وسيله يكي از شعبه‌هاي ملي دفتر بين‌المللي كتاب براي نسل جوان IBBY براي دوم آوريل برابر با 14 فروردين هر سال تهيه مي‌شود.
پيام سال 2010 به وسيله شعبه ملي اسپانيا تهيه شده است. سازمان OEPLI كه در سال 1982 تأسيس شد به عنوان شعبه ملي دفتر بين‌المللي كتاب براي نسل جوان IBBY فعاليت مي‌كند. متن اين پيام به وسيله الياسر كانسينو (Eliacer Cansino) نويسنده اسپانيايي تهيه شده و پوستر آن به وسيله نوامي ويلاموزا (Noemi Villamuza) تصويرسازي شده است. اين نويسنده و تصويرگر جوايز زيادي را در كارنامه خود دارند.
شوراي كتاب كودك هرساله پوستر روز جهاني كتاب كودك را به شكل نشانه كتاب منتشر مي‌كند.
پيام روز جهاني كتاب كودك دوم آوريل 2010/ 14 فروردين 1389چنين است:
«روزي، روزگاري
قايقي كوچك بود
كه بلد نبود چگونه و چطور شناور شود
يك، دو، سه
چهار، پنج، شش هفته گذشت
و آن قايق كوچولو شناور شد.
ما پيش از اينكه ياد بگيريم بخوانيم، بازي كردن و ترانه خواندن را ياد گرفتيم. من و كودكان سرزمينم اين شعر را قبل از اينكه بتوانيم بخوانيم، مي‌خوانديم. ما در خيابان حلقه مي‌زديم و در حالي كه صدايمان با صداي جيرجيرك‌هاي تابستاني رقابت مي‌كرد، بارها و بارها شعر غم و اندوه قايقي كوچك را مي‌خوانديم كه بلد نبود شناور شود.
گاهي هم قايق‌هاي كوچك كاغذي مي‌ساختيم، در حوضچه‌ها مي‌انداختيم و پيش از اينكه به ساحل برسند، غرق مي‌شدند.
من هم مانند قايقي كوچك بودم كه در خيابان محله لنگر انداخته بودم. بعدازظهرهايم روي پشت‌بام‌ها به تماشاي غروب خورشيد و خيال فردا مي‌گذشت. اما معلوم نبود به آن دورها خيره مي‌شوم يا به درون دل خودم و تصور دنيايي شگفت‌انگيز كه هنوز در نظرم دور بود.
در يكي از كمدهاي خانه و پشت تعدادي جعبه، كتابي كوچك بود كه آن هم نمي‌توانست شناور شود، زيرا كسي آن را نخوانده بود. بارها و بارها از كنارش گذشته و آن را نديده بودم. يك قايق كاغذي فرو رفته در گل، يك كتاب تنهاي پنهان در قفسه، پشت جعبه‌ها.
يك روز كه در قفسه دنبال چيزي مي‌گشتم، دستم به عطف آن خورد. اگر من آن كتاب بودم، ماجرا را اينگونه تعريف مي‌كردم: روزي دست بچه‌اي به جلدم خورد و احساس كردم بادبان‌هايم باز شده‌اند و آماده‌ رفتن‌ام.
افتادن چشمم به آن كتاب عجب حادثه‌اي بود! كتابي كوچك بود با جلد قرمز و ته رنگِ طلايي... بي‌صبرانه آن را باز كردم، مثل كسي كه صندوق گنجي را يافته و مشتاق ديدن محتويات داخل آن است. نااميدم نكرد. چيزي نگذشت كه مشغول مطالعه‌اش شدم و ديدم كه بدون شك با ماجراهايش همراه خواهم شد. قهرمان آن يك زن بود، شخصيت‌هاي مثبت، منفي، تصاويري با زيرنويس كه بارها و بارها آنها را تماشا كردم، خطرات، رويدادهاي شگفت‌انگيز و ... همه و همه مرا به دنياي سراسر ناشناخته و مهيج برد.
اين داستان باعث شد كشف كنم كه در آن سوي خانه‌ام، رودخانه‌اي است و پشت آن رودخانه، درياچه‌اي و در آن درياچه، قايقي شناور. اولين قايقي كه سوارش شدم، لا هيسپانيولا بود كه به راحتي مي‌توانست ناتيلوس، روسينانته، سندباد يا قايق بزرگ هاكلبري‌فين ناميده شود. تمامي اينها، صرف نظر از زمان‌شان، منتظر چشمان كودكي بودند كه به آنها نگاه كند، بادبان‌هايشان را باز كند و شناورشان سازد.
پس منتظر نمانيد. دست‌تان را دراز كنيد، كتابي را برداريد و بخوانيد تا در آن بسياري چيزها همچون ترانه‌ي كودكي مرا بخوانيد: قايقي نيست، هر چند كوچك كه در طول زمان شناور شدن را ياد نگيرد.»